هدایت شده از خلسهِشب| فاطمهجباری
دیداری که آرزو نبود
نوشتهاند: ده روز. رسانهها گفتهاند فقط ده روز دیگر تا دیدار دوبارهی ما مانده است؛ پس از تمام این پنج ماهِ سخت.
اما در این دیدار، دستت را به مهر برایمان بلند نمیکنی؛ قرار است روی دستها بیایی... روی شانههای ایران.
کدام کوه توانِ بردنِ تو را دارد؟ کدام دریا میتواند در غمِ تو اشک شود و نخشکد؟ کدام ابر طاقتِ دیدنِ این لحظه را دارد و نبارد؟
در این دیدار، همه گریهایم؛ تمامِ وجود. اما نه از شوق، نه از شعف.
گردن بکشیم برای دیدارِ که؟ نوکِ پنجه بایستیم به امیدِ دیدنِ که؟ حیف از آن رویِ مهتاب که اینبار باید از پسِ کفن به دنبالش بگردیم...
خبر آوردهاند ده روز دیگر، با تمام شکوه و احترام، تشییعت خواهند کرد. بر دوشِ مردمی که سالها به داشتنِ تو بالیدند و حالا باید داغِ نبودنت را به دوش بکشند. فرزندانت کم نخواهند گذاشت؛ ایران، تمامقد به استقبالت خواهد آمد.
اما امروز... کاش امروز یادم نمیآمد.
امروزی که مخدرات را به ضربِ سیلی بردند و نگاهِ عمهی سادات، تهِ گودال جا ماند. امروزی که تاریخ، دوباره کربلا را ورق زد.
تو اهلِ روضه بودی، آقایم. حالا خودت روضه شدهای. خطبهخطِ محرم را به یادت گریستم، اما خودت به ما آموختی که میان اشک، زمزمه کنیم: «لایومَ کیومِک یا اباعبدالله.»
و حالا روضهخوانِ ذهنم، بیاختیار، یک مصرع را مدام تکرار میکند؛
مانده رویِ زمین... پیکرِ تو، رها...
✍️🏻فاطمهجباری