عباسپرست(:
سقای دشت کربلا، ابالفضل ابالفضل
دستش شده از تن جدا، ابالفضل ابالفضل
عباسپرست(:
دیگر مرا ام البنین مخوانید! واویلا واویلا…
زیرا که من دیگر پسر ندارم… واویلا واویلا…
بمیرمبراتمادر:)💔😭
هدایت شده از اتاقمخفینازنینِچای
کلماتی پراکنده در گوشهگوشه ذهنم فریاد میزنند؛ هر کدام روضهای، هر کدام آهی...
امشب روضه پسر امالبنین دیوانهام کرده است. افسوس که این دل، خون گریه نمیکند و حق عزاداری برای مولایم، سرورم، آقایم، غریب کربلا، ارباب بیکفن، را آنگونه که سزاوار است به جا نمیآورد.
فقط خدا میداند آن لحظه که ندای «یا أَخی، قمرِ بنیهاشم...» بلند شد، بر دل حسین علیهالسلام چه گذشت؛ چه شد که دست بر کمر گرفت...
مردم کوفه، شما با وفا بیگانه بودید.
به فدای چشمانت، ای پسر امالبنین؛ همان چشمانی که تیرِ سهشعبه نیز تابِ زیباییشان را نداشت.
و بمیرم برای سکینه... آن لحظه که چشم به راه عمویش بود؛ اما دیگر نه عمویی مانده بود، نه مشک آبی...
ای آبروی آبها، برگرد عباس...
سقای دشت کربلا، برگرد عباس...
در خیمهها غوغایی از «أمَّن یُجیب» برپاست،
همه با یک صدا میگویند:
برگرد عباس...
یا کاشف الکرب الحسین، اکشف کربی...
بردار علم، ای صاحبِ لوا، برگرد عباس...
در گریه ششماهه دیگر رمقی نمانده است؛
گهواره نیز تو را صدا میزند:
برگرد عباس...
فکری به حال سپاه و اشک و آهِ حسین کن...
پیش از آنکه قامتش زیر این همه مصیبت خم شود...