هدایت شده از «غلت خورده در چای»
عباس روی خاک فریاد زد: «یَا أَخَا أَدْرِکْ أَخَاکَ» «برادرم، برادرت را دریاب...»
حسین "ع" خود را به بالین عباس رساند.. مانند پرندهای که بال و پرش شکسته باشد، خود را به زمین انداخت..
وقتی چشمش به دستان بریده، چشم تیر خورده و سرِ متلاشیشده عباس افتاد، دست به کمر گرفت، بلند گریه کرد و فرمود:
«الْآنَ انْکَسَرَ ظَهْرِی وَ قَلَّتْ حِیلَتِی وَ شَمِتَ بِی عَدُوِّی...»
«عباس جان، اکنون کمرم شکست، چارهام ناچار شد و دشمنم مرا شماتت کرد...»
عباسپرست(:
عباس روی خاک فریاد زد: «یَا أَخَا أَدْرِکْ أَخَاکَ» «برادرم، برادرت را دریاب...» حسین "ع" خود را به
روضه؟
علمدار،دستانِ بریده،چشمِتیرخورده،سرِمتلاشیشده..💔
عباسپرست(:
واقعا دیگه نمیتونم ادامه بدم...
ببخشید آورارو(:🙂
التماسدعا..
با دلایِ پاکتون برایِمنِعباسپرست خیلی دعا کنید روز تاسوعا🖤:)
دمتون گرم.. شبتون بخیر🫂
تقدیمیهاتونبمونهبعدِعاشورا:)..
بدقولشدم..ولیحرمتِمولارونگهداشتن،واجبه:)🖤🫂