خیلی اتفاقی نشستم پای حرفای فرزند شهیدی که بلعکس سری های قبل؛ این سری صرفا راجع به شرایط زندگیش بعد از شهادت پدرش حرف زد و ریاکت گرفت ازم. . .
میون تموم حرفاش یه حرفُ به زبون آورد که عمیقا منو ب فکر فرو برد . . .
گفت تا چهلم بابا هرکی منو میدید سعی میکرد ب نحوی خودشو بهم نزدیک کنه.
حتی از گوشه و کنار میشنیدم که من رفیق بچهی فلان شهیدم و کلی حرف از زبون ما نقل قول میکرد و بابت این موضوع فخر میفروخت!
از چهلم بابا به بعد ذره ذره از ذهن ها پاک شدیم. سوژهی خبری نبودیم.
اینا مهم نبود اصن. مگه ما بابامونو برا شهرت از دست داده بودیم؟!
قطعا نه . . .
اما اما اما...
"سراب" درد اونجا بود که صابخونه تا قبل چهلم بابا به فامیلاش پز ما رو میداد و میگفت من خونمو به شهید فلانی اجاره دادم و وقت و بیوقت اقوامشو دعوت میکرد خونه ما اما درست از بعد چهلم وقتی من مدرسه بودم اومده بود در خونه و گفته بود تا آخر هفته خونه رو تخلیه کنین؛ همسرم راضی به اینکه خونه رو ب زن بیوه اجاره بدم نیست!
- جدا چرا بعضی از ما ها فقط ب فکر خودمونیم؟💔🌚