میخواستم پناهگاه همیشه استوار تو باشم
تا هرگز احساس بیپناهی نکنی!
چرا که به تجربه دریافته بودم بیپناهی،
چه اندوه عمیق و جانکاهی با خود
به همراه دارد...!
مرا دردیست اندر دل که گر گویم زبان سوزد
وگر پنهان کنم ترسم که مغز استخوان سوزد!
من پناهنده ام به مرزهای تنت
و من همه جهان را در پیراهن گرم تو خلاصه می کنم♡
مصرعی از قلبِ من با مصرعی از قلبِ تو شاه بیتی میشود در دفترِ دیوانِ عشق (:!
لرزه بر دستان
و لکنت بر زبان
و نبض تند
وصف حالم؛
چون ببینم یک نظر چشم تورا...
پر کن از بادهے چشمت، قدح صبحِ مرا
خود بگو
من زِ تو سرمست شَوم، یا خورشيد؟
بافتن موهای تو
کار هر کسی نیست
هیچکس
با دست خودش...
گور خودش را نمیکند !!!