یه تئوری هست که میگه:
دلش میخواست با ارامش زندگی کند اما جایی ک او زندگی میکرد پر از ادم بود!!
حال اون بچهای رو دارم که تو مدرسهشون فقط یه رفیق داشت که اونم از مدرسه رفته، الانم زنگ تفریحه و یه گوشه تکیه داده به دیوار حیاط و بقیه رو عجیب نگاه میکنه.
همینقدر تنها!
نیاز دارم یکیو استخدام کنم
که هر بار خواستم به یکی اعتماد کنم
بزنه تو دهنم بگه ببند اینم مث همهست .
اگ بخوام با بقیه مثل خودشون رفتار کنم ۹٠ درصد آدمای زندگیمو سر یک ساعت اول از دست میدم!((: