از یه جایی به بعد یه جور نسبت به بعضیا سرد و بی حس میشی که خودتم تعجب میکنی این سرد بودن نتیجه همه اون گرم بودناییه که نادیده گرفته شده .
از ظهر دارم درس میخونم، حتی نمیفهمم چیو نمیفهمم، حتی نمیفهمم چیو باید بفهمم، حتی نمیفهمم که دارم نمیفهمم ؛
از لذت های مجانی و بی هزینه زندگی یه خواب باقی مونده که اونم با بیدار موندن خودمون داریم می*رین*یم توش .
آدمها میتونن تنها زندگی کنن میتونن خودشون خودشون رو دوست داشته باشن. ولی شاید بعضیها لازم دارن که یکی تو زندگیشون باشه، یه آدمی که به قول عادل دانتیسم، «یکی باید باشه
که وقتی نگاش میکنی
نه اینکه غصههات یادت بره
نه فقط یادت بیاد دلیلِ بزرگتری
برای خوشحال بودن داری ...»
اونی که بخواد بره,بی سروصدا میره اگه دیدی داره با صدای بلند میره منتظره منصرفش کنی .
هوا اینجوریه که صبح انقدر گرمه باید بستنی بخوری، شب انقدر سرده باید شلغم بخوری .
_فیالحال