eitaa logo
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
740 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
654 ویدیو
5 فایل
احمد کریمی میبدی کمی نویسنده، کمی معلم، کمی طراح ... @ALEF_KAF_MEEM کتاب‌ها #تحــفه_تدمر با مشارکت نویسندگان محفل منادی: #من_ماله_کش_نیستم #محفل_محترم به روزتر هستم در: https://ble.ir/pashoftehjostar
مشاهده در ایتا
دانلود
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
راننده‌ی دوم که جوان است و پر حوصله، شباهت عجیبی دارد به کمدین آمریکایی. مدام چشمم توی آینه به اوست.
تا برسیم دو و نیم شد. البته خواب بی خواب! پسرها تا ساعت چهار و نیم به نتیجه نرسیدند که شب برای خوابیدن خلق شده. تا بخوابند هم صدای بلندگو بلند شد. بچه‌ها را بالاخره بیدار کردیم. نمازخانه اردوگاه شهید عاصی زاده اما یک تفاوت کرده با چهل پنجاه روز پیش. یک شهید گمنام آمده آنجا و شده ساکن نمازخانه‌ی اردوگاه. سفره بعد از نماز صبح پهن شد. به یکی از پسرها که نشسته روبروم و چشم‌هاش دارد راه می‌رود می‌گویم «تا حالا توی عمرت صبح نماز جماعت خوندی، بعدش کره مربا با نون لواش بخوری؟!» اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
تا برسیم دو و نیم شد. البته خواب بی خواب! پسرها تا ساعت چهار و نیم به نتیجه نرسیدند که شب برای خوابی
راویِ یکِ دهلاویه از همرزمان شهید مصطفی چمران است و خداخواسته هر بار آمدیم به بِ بسم‌الله‌ِ روایتش رسیده‌ایم. هر بار هم از نمره صفر دکتر می‌گوید و نمره‌ی بیست‌ویکی که آورد! همرزم مصطفی از همسر آمریکایی دکتر و جدا شدنش از او می‌گوید و ماجرای ورود این نخبه‌ی دانشگاهی به جنگ را برای نشسته‌ها و ایستاده‌ها تعریف می‌کند... دهلاویه امروز خیلی شلوغ می‌زند و از مشهد و تایباد و چند جای دیگر آدم آمده اینجا... اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
راویِ یکِ دهلاویه از همرزمان شهید مصطفی چمران است و خداخواسته هر بار آمدیم به بِ بسم‌الله‌ِ روایتش ر
هویزه‌ی شهید علم‌الهدی شلوغ است. از سربازان آموزشی نیروی انتظامی تا دانش‌آموزان مدارس مختلف کشور. و دقیقاً لحظه اقامه‌ی نماز پا می‌گذاریم توی یادمان. وسط ردیف ردیفِ نگاه شهدا قامت می‌بندیم به نماز. ظهر را شکسته‌بسته خواندیم. یک راویِ روایتگرِ روی دور آرام که رفت پشت تریبون، فهمیدم حالا حالاها عصر را نمی‌خوانند. تغییر موضع دادم و رفتم جماعت دومی که مال بچه‌های خودی بود. که آن هم متوقفِ روایتِ حاج آقا کهنه سرباز بود! بعد از روایت و اقامه‌ی عصر رفتیم وسط دشتِ شهدا برای احوالپرسی و فاتحه‌خوانی. و هیچ کجا مثل هویزه سراغِ شهدای خاص را نمی‌گیرند! «اقا کدام شهید حاجت ازدواج می‌داد؟!» «کدام بوده که براش جُک گفتن حاجت داده؟!» «کدام...؟!» «کدام...؟!» و همینطور هر کسی دنبال گمشده‌ای می‌گردد که حاجتش را بگیرد! سربازی چهره‌فانتزی می‌آید سراغم که «شهید حاتمی کجا خاکه؟!» با اشاره بهش نشان می‌دهم که دقیقاً وسط خانم‌هاست! آن قدرها آمادگی ندارد به واسطه‌ی شهید قاتی نسوان شود. دارد مِن‌مِن می‌کند که عکس قبر شهید حاتمی را نشانش می‌دهم و همان روی تصویر نگاه می‌کند و تمرکزی می‌کند و می‌گوید «همین بسه! از همین جا می‌رسه بهش...!» و می‌رود که به کاروان سربازهای جوان بپیوندد... اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
همان اول نرسیده به موزه‌ی موشکی «کلاه‌کج» گیر داد به مسلحین؛ گفت غلاف کنند کلاشینکف‌ها را که این تو بمیری از آن تو بمیری‌ها نیست! و کلاه‌کج نگهبان ورودی موزه‌ی موشکی بود که مدام با یکی آن طرف خط هماهنگ می‌کرد. پایمان که رسید به قسمت موشکی ماجرا، تنفس عمیق سینه‌مان را داد جلو و یک غرور محسوسی ریخت تو وجودمان. البته قبلش با پهپادها و ماهواره‌های ایرانی ثریا رفته و چیزمیزهای دیگر روبرو شدیم اما هر چه زده بودیم با دیدن موشک‌ها پرید... کمی با موشک‌های ایرانی عکس‌بازی کردیم. و بچه‌های موشک‌ندیده شروع کردند توی سوراخ‌سمبه‌های تجهیزات موشکی در و تو کردن و چند تایی رفتند روی پله‌های بدنه و رفتند موشک‌نوردی! درجه‌دارِ هوافضای سپاه اعصابش ریخته بود به هم و مدام تذکر می‌داد بیایند پایین. بچه‌ها انگار نه انگار. درجه‌دار دست به دامنِ چند نفر متغیرالباس مثل من شد که اینها مال کدام‌تان هستند؟! و یادتان هست درباره ماجرای دستشویی و اردوی قبلی چه کردیم؟! زدیم به گردن‌نگیری! و این‌جاها فقط گردن‌نگیری علاج واقعه است! اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
همان اول نرسیده به موزه‌ی موشکی «کلاه‌کج» گیر داد به مسلحین؛ گفت غلاف کنند کلاشینکف‌ها را که این تو
عبدالله شوخی شوخی گفت «ارده بخریم ببریم اردکان!» و رفت سمت فروشنده. و فروشنده انگار فروشندگی را یاد اصغر فرهادی داده باشد! عبدالله را رها نمی‌کند و من فرار کردم که مجبور به خریدن ارده نشوم ببرم شهر تولید کننده ارده و حلوا ارده:) اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT