اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
راویِ یکِ دهلاویه از همرزمان شهید مصطفی چمران است و خداخواسته هر بار آمدیم به بِ بسماللهِ روایتش ر
هویزهی شهید علمالهدی شلوغ است. از سربازان آموزشی نیروی انتظامی تا دانشآموزان مدارس مختلف کشور. و دقیقاً لحظه اقامهی نماز پا میگذاریم توی یادمان.
وسط ردیف ردیفِ نگاه شهدا قامت میبندیم به نماز. ظهر را شکستهبسته خواندیم. یک راویِ روایتگرِ روی دور آرام که رفت پشت تریبون، فهمیدم حالا حالاها عصر را نمیخوانند. تغییر موضع دادم و رفتم جماعت دومی که مال بچههای خودی بود. که آن هم متوقفِ روایتِ حاج آقا کهنه سرباز بود!
بعد از روایت و اقامهی عصر رفتیم وسط دشتِ شهدا برای احوالپرسی و فاتحهخوانی. و هیچ کجا مثل هویزه سراغِ شهدای خاص را نمیگیرند!
«اقا کدام شهید حاجت ازدواج میداد؟!»
«کدام بوده که براش جُک گفتن حاجت داده؟!»
«کدام...؟!»
«کدام...؟!»
و همینطور هر کسی دنبال گمشدهای میگردد که حاجتش را بگیرد!
سربازی چهرهفانتزی میآید سراغم که «شهید حاتمی کجا خاکه؟!» با اشاره بهش نشان میدهم که دقیقاً وسط خانمهاست! آن قدرها آمادگی ندارد به واسطهی شهید قاتی نسوان شود. دارد مِنمِن میکند که عکس قبر شهید حاتمی را نشانش میدهم و همان روی تصویر نگاه میکند و تمرکزی میکند و میگوید «همین بسه! از همین جا میرسه بهش...!» و میرود که به کاروان سربازهای جوان بپیوندد...
#روایت_راوی
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
همان اول نرسیده به موزهی موشکی «کلاهکج» گیر داد به مسلحین؛ گفت غلاف کنند کلاشینکفها را که این تو بمیری از آن تو بمیریها نیست! و کلاهکج نگهبان ورودی موزهی موشکی بود که مدام با یکی آن طرف خط هماهنگ میکرد.
پایمان که رسید به قسمت موشکی ماجرا، تنفس عمیق سینهمان را داد جلو و یک غرور محسوسی ریخت تو وجودمان. البته قبلش با پهپادها و ماهوارههای ایرانی ثریا رفته و چیزمیزهای دیگر روبرو شدیم اما هر چه زده بودیم با دیدن موشکها پرید...
کمی با موشکهای ایرانی عکسبازی کردیم. و بچههای موشکندیده شروع کردند توی سوراخسمبههای تجهیزات موشکی در و تو کردن و چند تایی رفتند روی پلههای بدنه و رفتند موشکنوردی! درجهدارِ هوافضای سپاه اعصابش ریخته بود به هم و مدام تذکر میداد بیایند پایین. بچهها انگار نه انگار. درجهدار دست به دامنِ چند نفر متغیرالباس مثل من شد که اینها مال کدامتان هستند؟! و یادتان هست درباره ماجرای دستشویی و اردوی قبلی چه کردیم؟! زدیم به گردننگیری! و اینجاها فقط گردننگیری علاج واقعه است!
#روایت_راوی
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
همان اول نرسیده به موزهی موشکی «کلاهکج» گیر داد به مسلحین؛ گفت غلاف کنند کلاشینکفها را که این تو
عبدالله شوخی شوخی گفت «ارده بخریم ببریم اردکان!» و رفت سمت فروشنده.
و فروشنده انگار فروشندگی را یاد اصغر فرهادی داده باشد! عبدالله را رها نمیکند و من فرار کردم که مجبور به خریدن ارده نشوم ببرم شهر تولید کننده ارده و حلوا ارده:)
#روایت_راوی
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
عبدالله شوخی شوخی گفت «ارده بخریم ببریم اردکان!» و رفت سمت فروشنده. و فروشنده انگار فروشندگی را یاد
با بچهها میرویم سر خاکریز عکس بگیریم؛ و ذوالفقاریه خوراک عکسهای جنگیمنگی است. یک آدم عینکدودی چهل و خوردهای ساله ایستاده بالای نفربرِ پوکیده که موبایل را میدهیم عکس بگیرد ازمان. عکس را میگیرد و میآید پایین و میایستد به حرف زدن.
گروه ارکستر دارد و توی عروسیها میرقصد! میگوید «اینجا که اومدم چقدر گریه کردم!» و میگوید «داییام طلائیه شهید شده» و میپرسد «شما اینجا بودید؟!» و نمیفهمم منظورش این است که اینجا جنگیدهام یا نه؟! و وقتی حالیام میشود توضیح میدهم که سن و سالی ندارم و این مو و ریش را توی آسیاب سفید کردهام...!
میپرسم «رفتی طلائیه؟!» و میگوید «بار اوله اومدم و فردا قراره بریم اونجا!» آرزو دارد برسد به طلائیه و خاک آنجا را ببوسد؛ خاک مقدسی که داییاش آنجا آسمانی شده...
و آقای رقاصِ صاحب گروه ارکستر شروع میکند به نصیحت بچهها که قدر بدانیم و این حرفهایی که آدمهای حزباللهی میگویند!
#روایت_راوی
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
#ده هر کسی نشست سر سفره اولین سوالش این بود که «چطوری درِ اینو باز کردین؟!» و بقیه هم طبق یک بازخور
الویهی این بار همراه شد با چهکنم چهکنمِ سیصد و حدود پنجاه شصت نفر آدم گشنه «چهطور باز میشه؟!»
و من چشمم دنبال خلاقترین در بازکنهای سفرههاست. چشمم حاجآقا سید را میگیرد که یه تکه سیم مفتول را برداشته و دارد کار بچههای گشنه را راه میاندازد.
تدارکات اما همهی کاسهکوزههام را به هم میریزد و یک بسته چاقو پلاستیکی میگذارد کف دستم! و این یعنی «کور خوندی! فکر همهجاش را کردیم!»
#روایت_راوی
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT