eitaa logo
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
740 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
654 ویدیو
5 فایل
احمد کریمی میبدی کمی نویسنده، کمی معلم، کمی طراح ... @ALEF_KAF_MEEM کتاب‌ها #تحــفه_تدمر با مشارکت نویسندگان محفل منادی: #من_ماله_کش_نیستم #محفل_محترم به روزتر هستم در: https://ble.ir/pashoftehjostar
مشاهده در ایتا
دانلود
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
همان اول نرسیده به موزه‌ی موشکی «کلاه‌کج» گیر داد به مسلحین؛ گفت غلاف کنند کلاشینکف‌ها را که این تو بمیری از آن تو بمیری‌ها نیست! و کلاه‌کج نگهبان ورودی موزه‌ی موشکی بود که مدام با یکی آن طرف خط هماهنگ می‌کرد. پایمان که رسید به قسمت موشکی ماجرا، تنفس عمیق سینه‌مان را داد جلو و یک غرور محسوسی ریخت تو وجودمان. البته قبلش با پهپادها و ماهواره‌های ایرانی ثریا رفته و چیزمیزهای دیگر روبرو شدیم اما هر چه زده بودیم با دیدن موشک‌ها پرید... کمی با موشک‌های ایرانی عکس‌بازی کردیم. و بچه‌های موشک‌ندیده شروع کردند توی سوراخ‌سمبه‌های تجهیزات موشکی در و تو کردن و چند تایی رفتند روی پله‌های بدنه و رفتند موشک‌نوردی! درجه‌دارِ هوافضای سپاه اعصابش ریخته بود به هم و مدام تذکر می‌داد بیایند پایین. بچه‌ها انگار نه انگار. درجه‌دار دست به دامنِ چند نفر متغیرالباس مثل من شد که اینها مال کدام‌تان هستند؟! و یادتان هست درباره ماجرای دستشویی و اردوی قبلی چه کردیم؟! زدیم به گردن‌نگیری! و این‌جاها فقط گردن‌نگیری علاج واقعه است! اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
همان اول نرسیده به موزه‌ی موشکی «کلاه‌کج» گیر داد به مسلحین؛ گفت غلاف کنند کلاشینکف‌ها را که این تو
عبدالله شوخی شوخی گفت «ارده بخریم ببریم اردکان!» و رفت سمت فروشنده. و فروشنده انگار فروشندگی را یاد اصغر فرهادی داده باشد! عبدالله را رها نمی‌کند و من فرار کردم که مجبور به خریدن ارده نشوم ببرم شهر تولید کننده ارده و حلوا ارده:) اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
عبدالله شوخی شوخی گفت «ارده بخریم ببریم اردکان!» و رفت سمت فروشنده. و فروشنده انگار فروشندگی را یاد
با بچه‌ها می‌رویم سر خاک‌ریز عکس بگیریم؛ و ذوالفقاریه خوراک عکس‌های جنگی‌منگی است. یک آدم عینک‌دودی چهل و خورده‌ای ساله ایستاده بالای نفربرِ پوکیده که موبایل را می‌دهیم عکس بگیرد ازمان. عکس را می‌گیرد و می‌آید پایین و می‌ایستد به حرف زدن. گروه ارکستر دارد و توی عروسی‌ها می‌رقصد! می‌گوید «اینجا که اومدم چقدر گریه کردم!» و می‌گوید «دایی‌ام طلائیه شهید شده» و می‌پرسد «شما اینجا بودید؟!» و نمی‌فهمم منظورش این است که اینجا جنگیده‌ام یا نه؟! و وقتی حالی‌ام می‌شود توضیح می‌دهم که سن و سالی ندارم و این مو و ریش را توی آسیاب سفید کرده‌ام...! می‌پرسم «رفتی طلائیه؟!» و می‌گوید «بار اوله اومدم و فردا قراره بریم اونجا!» آرزو دارد برسد به طلائیه و خاک آنجا را ببوسد؛ خاک مقدسی که دایی‌اش آنجا آسمانی شده... و آقای رقاصِ صاحب گروه ارکستر شروع می‌کند به نصیحت بچه‌ها که قدر بدانیم و این حرف‌هایی که آدم‌های حزب‌اللهی می‌گویند! اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
#ده هر کسی نشست سر سفره اولین سوالش این بود که «چطوری درِ اینو باز کردین؟!» و بقیه هم طبق یک بازخور
الویه‌ی این بار همراه شد با چه‌کنم چه‌کنمِ سیصد و حدود پنجاه شصت نفر آدم گشنه «چه‌طور باز میشه؟!» و من چشمم دنبال خلاق‌ترین در بازکن‌های سفره‌هاست. چشمم حاج‌آقا سید را می‌گیرد که یه تکه سیم مفتول را برداشته و دارد کار بچه‌های گشنه را راه می‌اندازد. تدارکات اما همه‌ی کاسه‌کوزه‌هام را به هم می‌ریزد و یک بسته چاقو پلاستیکی می‌گذارد کف دستم! و این یعنی «کور خوندی! فکر همه‌جاش را کردیم!» اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
اردوی راهیان نور دانش‌آموزان پسر هم تمام شد، با همه‌ی لحظه‌های ثبت شده یا نشده‌اش، با همه‌ی روایت‌شده‌هاش و نشده‌هاش! از آخرین صحنه‌ی آن در اختتامیه با مراسم چهلم شهید گمنام نمازخانه اردوگاه شهید عاصی‌زاده و سینه‌زنی بچه‌ها، تا بی‌هوشیِ صبح بیرون رفتن از اردوگاه؛ از چیدنِ نارنج‌های رستوران قائمیه تا رسیدنِ به مصلی و اتفاقات و گفتگوهای داخل اتوبوس... امیدوارم برای بچه‌ها، حال و هوای راهیان نور مخصوصا شلمچه‌اش بماند... تا همیشه... من اما اندازه‌ی چهل روز خسته‌ام و چقدر که نیاز دارم بخوابم :) اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
از بی حوصله‌ترین روزهای زندگی‌م دارم می‌نویسم. از روزهای خسته‌ای که وجودم نای بلند شدن از روی زمین را ندارد؛ اگر توان ایستادن پیدا شود هم نای راه رفتن ندارد؛ راه افتادن هم مشکلش حل شود، با کرختی و بی میلی و بی حالی همراه است... آدم خودش هم گاهی نمی‌داند چه مرگش می‌شود. هر چند من همیشه بعد از مسافرت‌های خواستنیِ زندگیم یک حالی‌ام که گفتنی نیست. چیزی در مقیاسی کوچکتر و کمتر از پدرمان آدم، وقتی از باغ بهشتی بیرون آمد! آدم که از جای خواستنی بر می‌گردد توی روتینِ زندگیِ روزمره، وزنِ چیزهای توی دلش و قلبش و حتی مغزش بیشتر می‌شود. این وقت‌ها می‌گوییم که «نمی‌کِشم! رد داده‌ام...!» یا همچین اصطلاحاتی که خودتان لابد زیاد شنیده و حتی استفاده کرده‌اید. مغزم درگیر راهیان نور است و چشم و چارم هنوز دارد جایی توی خاک‌های شلمچه دنبال چیزی می‌دود! و امروز به زور و زاجراتی خودم را کشیده‌ام سر کار! هر چند توی روزهای عادی و سرِ حال زندگی هم به زور امده‌ام اینجا، که از گفتنش هم ابایی ندارم... به هر حال روزهای خسته‌ی زندگی برای من، روزهای تغییرند! و تصمیم‌های ناگهانی‌ام اینجاها عملی می‌شوند. این حرکت‌های تند و متغیر نسبت به روزهایِ دیگر زندگی هم فقط دلیلی هستند برای آرامش بیشتر. مخصوصاً روزهایی که هر چه چشم می‌چرخانم، اطرافم را خالی‌تر از همیشه می‌بینم؛ و مخصوصاً مثل این روزها که معلوم نیست چرا پیدایش نمی‌شود؛ همین که یک پاکتِ مونتاتا را دود می‌کند توی دم و بازدمم و لباس‌هایم را گند سیگار می‌گیرد و دو کلام حرفِ رک و راست به هم می‌زنیم، بی‌اعصابی‌های زندگیم را فراموش می‌کنم... اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
بعد از ابهامی که در زمان برگزاری مراسمِ رونمایی از تقریظ رهبری بر «معبد زیرزمینی» وجود داشت، این بار خبر رسیده پنجشنبه این اتفاق خواهد افتاد. امیدوارم این زمان‌بندی به اجرا در بیاید و شاهد یک اتفاق خوب حول محور یک کارِ استثنایی باشیم... در ضمن این برنامه به خواست خدا قرار است در شبکه‌های تلویزیونی هم به صورت زنده پوشش داده شود... پنجشنبه ۱۱ بهمن ۱۴۰۳ ساعت ۱۰ الی ۱۲ صبح در روستای رکن آباد میبد، حسینیه بزرگ پی‌نوشت: کتاب را پارسال خوانده‌ام؛ به نظرم خواندنش را از دست ندهید اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT