eitaa logo
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
772 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
672 ویدیو
5 فایل
احمد کریمی میبدی کمی نویسنده، کمی معلم، کمی طراح ... @ALEF_KAF_MEEM #تحــفه_تدمر #من_ماله_کش_نیستم #محفل_محترم
مشاهده در ایتا
دانلود
23.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔻ما برای این روزهایمان قدردان او هستیم @ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
شاید برای همه این سوال پیش نیاید که عشقِ بچه‌عراقی‌ها برای خدمت‌رسانی به زوار سیدالشهداء از کجا می‌آ
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
در نوشتنِ داستان موضوعی داریم به این مضمون که باید داستان شما باورپذیر باشد. یعنی وقتی روندِ مثلاً زیستنِ قهرمان و ضد قهرمان خودتان را می‌نویسید، یک چیزِ هپروتیِ متوهمانه نشود. و نه تنها قابل باور که آدم‌های قصه درک شوند، پذیرفته شوند و مخاطب به راحتی با آن‌ها زندگی کند... و شاید اصطلاحاتی مثل شهر آرزوها یا شهر قصه‌ها برای نَقل و نوشتنِ از چیزهایِ عجیبِ غیرقابل باور مناسب‌تر باشد. وقتی شما می‌خواهید ماجرایی را بنویسید که آدم‌ها طبیعتاً باور نمی‌کنند، همزاد پنداری نمی‌کنند، با شخصیت‌های قصه یکی نمی‌شوند و آنها را از خودشان نمی‌دانند. به نظرم تنها جایی در زمین که یک قصه و داستانِ سوررئال به قالبِ رئال در می‌آید و شما چیزهایی می‌بینید که اگر بشنوید باور نمی‌کنید، موقعیتِ زیستنِ در زمان و مکانِ اربعینِ کربلاست. این‌جا قصه‌ها نوشته نمی‌شوند که باور نشوند، زندگی می‌شوند و روی زمین به عینیت می‌رسند. می‌دانید! حکایت تصویری که گذاشتم شاید یک چیزی باشد توی مایه‌های یک ماجرا در قصه‌ای تخیلی! آن جایی که خدا فرشته‌های کوچولویی دارد که کارشان باد زدنِ افراد است با بال‌هایِ سفید، تا گرما غالب نشود. باور کنید مشّایه، شهرِ قصه‌ها و آرزوهایِ زیسته است، باور کنید، ولو باورپذیر نیست... @ALEF_KAF_NEVESHT
هدایت شده از موکب شهید دانش
برنامه های امشب موکب شهید دانش ساعت ۹ با تلاوت قرآن و دعا و سپس سخنرانی تا ۱۰ شب سخنران امشب آقای احمد کریمی نویسنده کتاب تحفه تدمر / من مالکش نیستم و مربی امور فرهنگی
هدایت شده از  منادی
تازه‌ترین اثر از اعضای محفل نویسندگان منادی 📚 سه جلد اول از مجموعه هفت جلدی منتشر شد! 📗 جلد اول | | روایت داستانی زندگی رهبر شهید | از تولد تا نوجوانی 📕 جلد دوم | | روایت داستانی زندگی رهبر شهید | از نوجوانی تا اوایل انقلاب 📒 جلد سوم | | روایت داستانی زندگی رهبر شهید | دوران جوانی، فعالیت‌های انقلابی و شکنجه در زندان‌های ساواک 📎 از لینک پایین، با تخفیف ویژه بخرید👇 (کد تخفیف: 1318) https://manvaketab.com/book/392623/ 🆔️ @monaadi_ir
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
تازه‌ترین اثر از اعضای محفل نویسندگان منادی 📚 سه جلد اول از مجموعه هفت جلدی #پر_وا_کن منتشر شد! 📗
جدیدترین اثر جمعیِ بچه‌های محفل منادی هم الحمدلله منتشر شد عرض تبریک خدمت استاد جعفری و گروهِ نویسندگان منادی از اینجا در موردِ تولد این اثر بخونید👇 https://eitaa.com/monaadi_ir/1382
خانه‌اش خراب شده بود و با دو همسر و بچه‌هایش توی کانکسِ سپاه زندگی می‌کردند. رفته بودیم برق کانکس را وصل کنیم. من و ناصر. روستای کوئیک‌حسن، آن هم بعد از زلزله‌ی خانه‌خراب‌کنِ کرمانشاه. مَردِ کُرد، اهل‌سنت بود. دعوت‌مان کرد شام با آنها باشیم. پذیرفتم. می‌گفت «این زلزله خیر بود برای ما، باور کنید! این زلزله دل‌های ما رو به هم نزدیک کرد!» می‌گفت «حضرت آقا اومد همین‌جا! منْ سید اولاد پیغمبر رو دیدم! با عمامه‌ی خاکی و عبای گِلی، اومد ایستاد بالای تَلِ آوار برامون حرف زد؛ و شماها اومدید...!» حق داشت مَرد کُرد! از هر ده تا ماشین، هشت‌نُه تاش مال سپاه و بسیج بود. یک عالمه آدم جهادی ریخته بود توی روستاهای زلزله‌زده و داشت کمک می‌کرد به مردم... الغرض می‌خواستم در مورد رابطه ما و مصیبت‌ها و بلاها بگویم. اینکه یک اُمت وقتی دچار مشکلی می‌شود، زمین نمی‌خورد، ذلیل نمی‌شود، مثل ققنوس از آتش برمی‌خیزد و باز اوج می‌گیرد. از صبح که با بچه‌ها راه افتادیم سمت میناب، همین دارد توی ذهنم وول می‌خورد. اینکه ما نسبتی نداشتیم با آنجا؛ ولی بعد از جنایت تروریست‌های آمریکایی و حمله به مدرسه شجره‌طیبه، میناب هم شد مقصدی برای بسیج، جهادی‌ها و کمک‌های مردمی... همراه ما یک عالمه اسباب‌بازی برای بچه‌هاست. همینطور عکس شهدای دانش‌آموز مدرسه میناب که روی کاشی‌ها نقش بسته و البته که زودتر از ما خواهد رسید. همینطور کمک نقدی و غیرنقدیِ حدود یک و نیم میلیاردی که از تومان تومان پول مردم جمع شده... بله! ما را توی آتش هم بیندازند، گلستانش می‌کنیم، به اذن الله. @ALEF_KAF_NEVESHT
محمدحسین گوشه‌ی نمازخانه‌ی کوچولوی وسط راه ایستاد جلو. کنارمان یک راننده تریلی عین آدم‌های عاشق نماز می‌خواند. سنگین. با اذان و اقامه. به قول بچه‌ها «نوبر بود و موجب حسادت!» شروع می‌کنیم به جماعت. نماز دوم، یک جماعت دیگر می‌ایستد آن گوشه نمازخانه. سه نفره؛ اهل‌سنت. دست‌بسته و به سبک و سیاق خودشان می‌خوانند نماز را... یک واقعه بسیار ساده از نظر ما اما رمزِ پیروزی انقلاب اسلامی جلوی دشمن؛ وحدت... و از این صحنه‌ها تا دل‌تان بخواهد در مناطق جنوب، جنوب شرق، شمال غرب و مکان‌های دیگرِ زندگی مشترک تسنن و تشیع دیده می‌شود @ALEF_KAF_NEVESHT
ابوالفضل می‌گوید «از لج آمریکایی‌ها پرچم زدن اون بالا!» واقعاً همین است! دقیقاً همان‌جایی که آمریکا با موشک زده وسط پل را، پرچم زده بودند. جالب‌تر اینکه جاده‌ی جایگزین را سریع راه انداخته‌اند تا کار مردم زمین نماند. جاده‌ای که نه تنها آسفالت خوبی دارد، خط و نشانش را هم تر و تمیز کشیده‌اند... @ALEF_KAF_NEVESHT