دکتر بخشی از همان اولِ ماجرای جنگ رمضان آمده میناب. از زار و زندگی خودش زده، با یک تیم کامل روانشناسی و مددکار، با همسرش که در همین حوزه کار میکند، کوچ کرده میناب. آمده همدم خانوادههای بازمانده از جنایت آمریکا باشد و توی دورهی گذار از شوک و آسیب وارد شده، کمکشان کند.
یک مهدکودکِ دربِداغانِ کلنگی را گرفتهاند و به سختی دارند کار را پیش میبرند.
راستش دیشب که رفتیم آرامستانِ شهدای شجره طیبه، رابطهی دوستی بازماندگان و دکتر حامد را که دیدم، عشق کردم...
دکتر حامد یک عالمه کتاب دارد، یک رزومهی قویِ دانشگاهی دارد، یک سابقهی ارزشمند در حوزه روانشناسی دارد و مخلصانه و رایگان آمده پای کار کمک به خانواده شهدا...
توی زندگیم با آدمهای عجیب و غریبی مثل حامد کمتر برخورد کردهام که استانداردهای انسانیت را جابهجا کردهاند.
جالب اینکه دکتر طی همین پنج ماه، کتاب مدیریت بحران میناب را هم نوشته و تجربیات و اتفاقات را ثبت کرده. یک سند ارزشمند برای استفاده در مواقع لزومِ دیگر.
و یک نکته:
توی این مهد کودک کلنگی، که نیاز دارد به خنککنندهی مناسب، مخصوصاً در گرمای خرماپزانِ جنوب، فقط یک کولر گازی کوچک کار میکند. دستتان به جایی میرسد که یک کولر دستوپا کنیم براشان، بسمالله...
هر چند دوستان جهادی ما هم دارند پیگیری میکنند.
#مینابِ_جان
@ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
مثل چی داریم عرق میریزیم که راه میافتیم برای رفتن به خانهی حدیث! و حدیث یکی از بالای نود نفر جانب
محمدمهدی را نمیشود نوشت! و تا خودش نخواهد هم نمینویسم!
خودش میداند...!
#مینابِ_جان
@ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
دارم دنبال دانشآموزهام میگردم! که برای معلم، این مدرسه و آن مدرسه فرقی ندارد! میدانید؟! من توی م
5.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
برگشتهام به شهرم اما هنوز توی شجرهطیبهام انگار! یک طورهایی شلمچهی دوباره بود، اصلأ خودِ خودِ کربلا!
شجرهطیبه انفجار مداوم است، باور کنید! قلبِ هر آدمی را که پا بگذارد آنجا، پاره پاره میکند. و هر کجایش یک ماجراست، مثل نگاهِ زیبای شهدا که ثبت کردهاند روی دیوارش.
دلم ناجور تنگِ مدرسهست، ناجور...
#مینابِ_جان
@ALEF_KAF_NEVESHT
درخواستهای ماندانا رد میشود! کلاس اول ابتدایی، آدم خودش را میخواهد. یکی با اعصاب پولادین اما قلبی رئوف و مهربان که مادری کند برای بچههایی که تازه پایشان از خانه به مدرسه باز شده...
و ماندانا ماندگارِ کلاس اول میشود؛ آن قدر این خانومْ مادر است که تابستانها تماس میگرفته و دانهدانه از دانشآموزانش احوالپرسی میکرده.
ماندانا همهی بچهها را عین لیانا میدیده، دخترکِ کلاسِ دومیاش که توی همان طبقهی کلاس مادر، درس میخوانده.
خانهشان هم نزدیکیهای شجره طیبه است. دقیقاً زمان انفجار، بچهی دوم خانم معلم در آغوش خواهرِ تازه ازدواج کردهاش پرتاب میشوند گوشهای در خانه.
و این طرف در مدرسه؛ مادر و دختر هر دوشان جزء شهدا هستند. لیانا در کلاس خودش، مادرش در کلاس خودشان، آن هم وقتی بچههای کلاسش را در آخرین لحظات در آغوش گرفته بوده...!
وقتی رفتیم خانهشان، به غیر از عکسهای یادگاری از دو شهید خانه که غم روی غم بود، یک چیز خیلی اذیتم کرد! کوچولوی یک سال و نیمهای که هنوز نمیداند چه فاجعهای برایش رقم خورده.
#مینابِ_جان
@ALEF_KAF_NEVESHT
اینجا تنگه هرمز...
ایستادهایم بر صخرههای سخت و دست به شمشیر آماده جنگیدن با دشمنان این کشوریم
و قطعا خلیج فارس گورستان متجاوزان خواهد شد انشاءالله
@ALEF_KAF_NEVESHT
8.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یه عالمه کشتی هم توی نوبت هستن برای رد شدن از تنگه هرمز...👌
@ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
دارم دنبال دانشآموزهام میگردم! که برای معلم، این مدرسه و آن مدرسه فرقی ندارد! میدانید؟! من توی م
تنها مدرسهای که دیگر تعطیل نمیشود! که ریشهاش در خاک اما شاخههایش به آسمان است:
... كَشَجَرَةٖ طَيِّبَةٍ أَصۡلُهَا ثَابِتٞ وَفَرۡعُهَا فِي ٱلسَّمَآءِ
#شجره_طیبه
#مینابِ_جان
@ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
روایت هَنا 👇 @ALEF_KAF_NEVESHT
دخترک توی کوچهی تاریک و روی دیوارِ سیمانیِ خانه یک عکس داشت وقتی رسیدیم جلوی خانهشان. خطوط چهرهاش معلوم نبود اما میشد مثل همهی شهدای مدرسه، زیبایی را در چهرهاش حدس زد.
خیسِ عرقِ شرجی هوا بودیم که مادر «هَنا» تعارفمان زد؛ و رفتیم داخل خانهای که مَردش با پایی قطع شده نشسته بود روی مبل، با دو تا عصایِ فلزیِ حمایل شده به دیوار پشتش.
میگفت همان اول کار رسیده به مدرسه، قبل از نیروهای امدادی. حکایت فیلمهای هالیوودی و بالیوودی را که یادتان هست؟! از همین سوژههایی که پدری میرود برای نجات بچهاش از دست افراد و چیزهای خطرناک! قصهی زندگی مَردِ این خانه هم همینطور است. لحظه اول میرسد؛ دقیقاً وقتی موشک نشسته زیر گلوی مدرسه و دارد خون فواره میکند به آسمان! و صدای مرگ دارد از زیر آوار میپیچد توی گوش شهر!
میگفت «نمیشد رفت طبقه دوم! ولی دو نفر را دیدم زیر آوار، کمک میخواستن» و طبقه دوم مال دخترها بوده، جایی که «هَنا» لابد نیاز داشته به کمک و باید پدری به موقع میآمده برای نجات.
«با مکافاتی رفتم بالا... خیلیها جلو نیامدن؛ آتیش توی بتن و آهن زبانه میزد.»
یک بار میرود و برمیگردد. نگفت شاید یا نفهمیدم توانسته آن دو تا بچه را بیاورد بیرون یا نه، اما دوباره میخواسته برود بالا که بخشی از ساختمان آوار میشود و ...!
سه روز بعدش پای او را میآورند! دیر شده بوده برای هر علاجی، شبیه پیوند یا ...
خبر «هنا» را هم بعداً میدهند؛ که او یکی بوده مثل همهی بچههایی که شهید شدهاند.
وقتی دارد تعریف میکند اینها را، خیسیِ محسوسی گوشه چشمش برق میزند. تلویزیون روی شبکه هرمزگان است و دارد مدرسه را نشان میدهد. اتاق لحظهای مکث کرد و نگاهها رفت سمت تلویزیون. زیپِ کاورِ سیاهی را روی لباسِ مدرسهایِ دخترانهای میکِشند و برمیدارند از روی زمین. دیدن بقیه فیلم واقعه را بی خیال میشوم و نگاهم را میدوزم به مادر هنا. یک نیمنگاه میکند به تلویزیون، رو بر میگرداند، پلک و دهانش را دارد فشار میدهد روی هم، سرش پایین است و دارد به تأسف تکان میخورد.
او نیازی به تلویزیون ندارد! بیشتر از پنج ماه است که دارد در این صحنهها و با این تصاویر زندگی میکند...
#مینابِ_جان
@ALEF_KAF_NEVESHT