اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
قبر روبروی خانه است. آقای ذاکری گفت که پدر و مادر خواستهاند محمدمهدی کنار خودشان باشد! دقیقاً به فاصلهی عرضِ یک خیابان، روبروی خانه.
از جلوی قبر رد میشویم. میرویم مسجدی که محمدمهدی آنجا اذان و اقامه میگفته و نماز میخوانده.
بعد از جماعت میرویم فاتحهخواندن. دورِ قبر دو تا خانم نشستهاند که حتماً یکیشان مادر شهید است. پدر محمدمهدی هم میآید. دورِ قبر مینشینیم. فضایِ حالی به حالیِ خاصی دارد. با سلیقه تزئین شده. معلوم است یکی دو نفر مدام آنجا را آب و جارو کردهاند و به نمای تصویری و مکانِ نشستن رسیدهاند. جان میدهد چندساعت چندساعت نشست و خلوت کرد با شهید. جان میدهد برای مادری که نمیتواند دوریِ بچهاش را تحمل کند!
پدرِ محمدمهدی شروع کرد به گفتن از پسرش. اینکه همهی ما میرویم اما او هست و میماند. اینکه عاقبت به خیر شد بچهام. اینکه...؛ و راستش من خیلی حواسم نیست چه میگوید. میفهمیدم فقط داریم گریه میکنیم! همه!
دعوت میکند برویم خانهای که آن طرف کوچهست. اشاره میکنم به محمدحسینْ روضه بخواند تا نرفتهایم؛ که دوایِ قلبی که دارد پاره میشود گریه است بر امام حسین، فقط! اشاره میکند «نمیتوانم!» میفهمم...!
حیاطِ نقلیِ خانهی کوچولو را رد میکنیم میرسیم به حال. مستقیم ما را میبرند توی اتاقِ محمدمهدی. اتاق پر است از اسباب بازی، لباس، وسائل پسرکِ شهید و یک کولهپشتیِ مدرسه که هنوز خاکیست! که هنوز کتاب داخلش هست لابد! که آن لقمهی صبحانهی روز آخر هم هست لابد!
اصرار عجیبی داشتند هر چه داشته و نداشته اینجا جلوی چشم باشد. حتی آن ردِ توپِ فوتبالیِ روی صفحهی تلویزیون هم پاک نشده! چون خاطرهای دور از بازیگوشیِ پسرک خانه است.
دور هم ایستادیم و پدر شروع میکند دانهدانه خاطرات را روی قلب ما خنج میزند. دانهدانه لباسها و عکسها و اسباببازیهای اتاق را برای ما تعریف میکند. مادرِ شهید ایستاده بود بیرون از اتاق، دمِ در و گریه میکرد، همان طور که پدر شهید توضیح میداد و اشک میریخت.
میگفت مادرش میخواسته توی همین اتاق دفنش کنیم، تا کنارِ خودمان باشد! میگفت بعد از 27 سال بچهنداشتن، پای محمدمهدی به زندگیِ ما باز شده. میگفت پسرک عاشقِ مداحی و قرآن و امام حسین بوده! میگفت توی حمام خانه میزده به خواندنِ مداحی. و خیلی این را میخوانده «خاکم نکنید... بذارید اربابم برسه...!» میگفت که میگفتم محمدمهدی نخوان این را! و میگفت از وقتی تکبچهی خانه شهید شده، پایش را توی حمام خانه نگذاشته!
باور کنید آنجا پر بود از محمدمهدی؛ پر از حضور او. از در و دیوار و خانه گرفته تا عکسِ روی صفحه گوشیِ پدرش. حتی گالریِ گوشیاش. باز میکند و فیلم و عکسهایِ انبوهِ پسرک را میآورد. و روی یک فیلم انگشت میزند...
محمدمهدی دارد جلوی دوربین موبایل مداحی میکند! او میخواند و ما اشک میریزیم. پسرکِ خوشبختِ مینابی نگذاشت بدون روضه شنیدن از خانهشان برویم...
#مینابِ_جان
@ALEF_KAF_NEVESHT
یکی از کتابهایی که آدم دلش برای دوباره خوندنش تنگ میشه، همینه!
#کتاب_بخونید
@ALEF_KAF_NEVESHT