اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
#چهلُ_پنج سوال شده برام؛ زائر ایرانی توی ون عراقی کتابِ روایتِ جنگِ روسیه و اوکراین را با نشانکِ صف
#چهلُ_شش
چند روایت قبلتر نوشته بودم از موکبها که از ایران تا آمریکا، همه رودهایِ منشعب از اقیانوسِ مشّایهست...
این عکسها مال موکبهای بعد از مرز هستند. موکبهایی که توی مسیر از هر جایی بعد از مرزهای مختلف عراق به سمت کربلا ساخته شدهاند و هر کدام مال خانواده، عشیره یا مسجد و حسینیهایست.
خدمترسانی آنها هم مال زمانهای شلوغی جاده در زمانهای معین و خاص است...
زائرالحسین توی این مسیر نه تشنگی میخورد نه گرسنگی و تا برسد به کربلا، تأمین است...
#روایت_حسین
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
#چهلُ_هفت
راننده اینجا ترمز زد. از خنکای ماشین رفتیم بیرونِ گرما و آفتاب. وضو گرفتیم و توی موکب شلوغ، جماعت خودمان را با شیخ علی راه انداختیم.
طبق مدل پذیرایی عراقیها، هیچ نمازی بدون دنبالهی ناهار و شام نمیشود و جایتان خالی پلو خورشتی خوردیم که اسمش را نمیدانم ولی خوشمزگیش حالم را خوب کرد...
و موکب را بیمنت ساختهاند برای زائر. اینجا یک بستهی کامل از خدماتی که راهت بیندازد دارد و فقط مال زمان اربعین است. بقیهی زمان سال اینجا بیابان است و بیابان و بلااستفاده...
جالبتر اینکه تشکر میکنند که محل گذاشتی و موکبشان را در کسوت و جایگاه زائر منور کردی و از غذاشان خوردی و جلوی باد کولرشان استراحت کردی... یاللعجب
#روایت_حسین
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
#چهلُ_هفت راننده اینجا ترمز زد. از خنکای ماشین رفتیم بیرونِ گرما و آفتاب. وضو گرفتیم و توی موکب شلو
#چهلُ_هشت
توی خانه وقتی تشنه شدی باید بروی پابوسی یخچال؛ خیلی دنبال تغییر باشی و مثل من بخواهید آب متعادلتری بخورید میروید سراغ کوزه...
توی عراق فرق دارد! زمان اربعین البته. در مسیر و داخل ماشین فقط کافیست همانجایی که نشستهاید دو کلمه بگویید: «مای البارد.» در اولین نقطهای که راننده موکبِ حاضر آمادهای ببیند ترمز میکند. زحمت بکشید شیشه را باز کنید، آب سرد در همین بستهبندیهای لیوانی سرازیر داخل ماشین میشود؛ و شما سیراب شدهاید...
در روایتهای قبلی نوشتهام که آب اینجا یک کالای مصرفیِ بشور بساب نیست! آب اینجا دقیقاً ارزش خودش را دارد. هر چه به کربلا نزدیکتر بشوی هم ارزشش بالاتر میرود...
#روایت_حسین
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
#چهلُ_هشت توی خانه وقتی تشنه شدی باید بروی پابوسی یخچال؛ خیلی دنبال تغییر باشی و مثل من بخواهید آب
#چهلُ_نه
دارد با حسرتی نگاه میکند به جمعیتِ در حال پیادهروی که دویست سیصد کیلومتری هنوز تا رسیدنِ به نجف راه دارند؛ جمعیتی که برعکس ما که پیادهروی را از نجف شروع میکنیم، از صدها کیلومتر دورتر شروع کردهاند.
فکر کردم برای درگیر کردن احساسِ منِ بغلدستش این حرفها را میزند: «خوش به حالشان» «چه سعادتی» و...؛ و میدانم که میخواهد من بفهمم، چون فارسی میگوید و اگر منظورش دوستانش بودند عربی میگفت! پس سرم را از کتاب در میآورم.
میپرسم چند سال است میآیی پیادهروی. میگوید از سال پیش. دومین بار است. میگوید که همیشه توی اهواز موکبداری میکرده. فیلمهاش را توی گوشی نشانم میدهد که میوه ردیف کرده روی صندوق عقب ماشین و به زائر ها تعارف میکند...
میدانم که فرصت پیادهروی را خرج مقامِ خدمتگزاری کرده و حالا نحوهی خدمتگزاری سنگینوزنترِ عراقیها را دقیقتر دیده و چشمش به افق دورتری باز شده. همین را هم میگوید: «سال دیگر موکب میزنم با اسم مختار ثقفی...» و فلان میکنم و بهمان میشود.
و باز چشمش میرود پی ماجرای جاده و موکبدارها...
به نظرم اهوازیِ خوشروزیای است و من هنوز ظرفیت حسرت خوردن به او را هم پیدا نکردهام...
#روایت_حسین
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT