eitaa logo
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
747 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
653 ویدیو
5 فایل
احمد کریمی میبدی کمی نویسنده، کمی معلم، کمی طراح ... @ALEF_KAF_MEEM کتاب‌ها #تحــفه_تدمر با مشارکت نویسندگان محفل منادی: #من_ماله_کش_نیستم #محفل_محترم به روزتر هستم در: https://ble.ir/pashoftehjostar
مشاهده در ایتا
دانلود
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
راننده اینجا ترمز زد. از خنکای ماشین رفتیم بیرونِ گرما و آفتاب. وضو گرفتیم و توی موکب شلوغ، جماعت خودمان را با شیخ علی راه انداختیم. طبق مدل پذیرایی عراقی‌ها، هیچ نمازی بدون دنباله‌ی ناهار و شام نمی‌شود و جایتان خالی پلو خورشتی خوردیم که اسمش را نمی‌دانم ولی خوشمزگی‌ش حالم را خوب کرد... و موکب را بی‌منت ساخته‌اند برای زائر. اینجا یک بسته‌ی کامل از خدماتی که راه‌ت بیندازد دارد و فقط مال زمان اربعین است. بقیه‌ی زمان سال اینجا بیابان است و بیابان و بلااستفاده... جالب‌تر اینکه تشکر می‌کنند که محل گذاشتی و موکب‌شان را در کسوت و جایگاه زائر منور کردی و از غذاشان خوردی و جلوی باد کولرشان استراحت کردی... یاللعجب اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
#چهلُ_هفت راننده اینجا ترمز زد. از خنکای ماشین رفتیم بیرونِ گرما و آفتاب. وضو گرفتیم و توی موکب شلو
توی خانه وقتی تشنه شدی باید بروی پابوسی یخچال؛ خیلی دنبال تغییر باشی و مثل من بخواهید آب متعادل‌تری بخورید می‌روید سراغ کوزه... توی عراق فرق دارد! زمان اربعین البته. در مسیر و داخل ماشین فقط کافی‌ست همان‌جایی که نشسته‌اید دو کلمه بگویید: «مای البارد.» در اولین نقطه‌ای که راننده موکبِ حاضر آماده‌ای ببیند ترمز می‌کند. زحمت بکشید شیشه را باز کنید، آب سرد در همین بسته‌بندی‌های لیوانی سرازیر داخل ماشین می‌شود؛ و شما سیراب شده‌اید... در روایت‌های قبلی نوشته‌ام که آب این‌جا یک کالای مصرفیِ بشور بساب نیست! آب این‌جا دقیقاً ارزش خودش را دارد. هر چه به کربلا نزدیک‌تر بشوی هم ارزشش بالاتر می‌رود... اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
#چهلُ_هشت توی خانه وقتی تشنه شدی باید بروی پابوسی یخچال؛ خیلی دنبال تغییر باشی و مثل من بخواهید آب
دارد با حسرتی نگاه می‌کند به جمعیتِ در حال پیاده‌روی که دویست سیصد کیلومتری هنوز تا رسیدنِ به نجف راه دارند؛ جمعیتی که برعکس ما که پیاده‌روی را از نجف شروع می‌کنیم، از صدها کیلومتر دورتر شروع کرده‌اند. فکر کردم برای درگیر کردن احساسِ منِ بغل‌دستش این حرف‌ها را می‌زند: «خوش به حالشان» «چه سعادتی» و...؛ و می‌دانم که می‌خواهد من بفهمم، چون فارسی می‌گوید و اگر منظورش دوستانش بودند عربی می‌گفت! پس سرم را از کتاب در می‌آورم. می‌پرسم چند سال است می‌آیی پیاده‌روی. می‌گوید از سال پیش. دومین بار است. می‌گوید که همیشه توی اهواز موکب‌داری می‌کرده. فیلم‌هاش را توی گوشی نشانم می‌دهد که میوه ردیف کرده روی صندوق عقب ماشین و به زائر ها تعارف می‌کند... می‌دانم که فرصت پیاده‌روی را خرج مقامِ خدمتگزاری کرده و حالا نحوه‌ی خدمتگزاری سنگین‌وزن‌ترِ عراقی‌ها را دقیق‌تر دیده و چشمش به افق دورتری باز شده. همین را هم می‌گوید: «سال دیگر موکب می‌زنم با اسم مختار ثقفی...» و فلان می‌کنم و بهمان می‌شود. و باز چشمش می‌رود پی ماجرای جاده و موکب‌دارها... به نظرم اهوازیِ خوش‌روزی‌ای است و من هنوز ظرفیت حسرت خوردن به او را هم پیدا نکرده‌ام... اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
#چهلُ_نه دارد با حسرتی نگاه می‌کند به جمعیتِ در حال پیاده‌روی که دویست سیصد کیلومتری هنوز تا رسیدنِ
ما جمعه‌ها خانه پدری هستیم! همه‌ی دختر پسرها، داماد و عروس‌ها، نوه‌ها، کوچک و بزرگ‌مان! بچه‌ها گاهی اصلأ منتظر دعوت بابا هم نیستند؛ خودشان روی دور اتوماتیک ظهر جمعه آماده‌اند بریزند آنجا و سینه‌کش در و دیوار خانه بالا و پایین بروند... گاهی وقت‌ها که یکی‌مان به دلیلی آنجا نیستیم، دل‌مان آنجاست، بقیه حتی یادی می‌کنند ازش و جایش را خالی می‌کنند... خانه پدری، خانه‌ی ماست، آنجا باشیم یا نباشیم و بابا دلتنگِ همه‌ی بچه‌هاش هست و دعاشان می‌کند و خاطرشان را می‌خواهد... اینجا و الان نبودید، از خانه پدری این عکس توی موج شلوغی را گرفتم و گذاشتم اینجا که بدانید جای‌تان خیلی خالی‌ست؛ آهای همه‌ی خواهر برادرها، عروس و دامادها، نوه و نتیجه‌ها، کوچک و بزرگِ این خانواده، به جای همه‌تان «عالیة‌المضامین» خواندم... اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT