eitaa logo
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
747 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
654 ویدیو
5 فایل
احمد کریمی میبدی کمی نویسنده، کمی معلم، کمی طراح ... @ALEF_KAF_MEEM کتاب‌ها #تحــفه_تدمر با مشارکت نویسندگان محفل منادی: #من_ماله_کش_نیستم #محفل_محترم به روزتر هستم در: https://ble.ir/pashoftehjostar
مشاهده در ایتا
دانلود
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
#هشتاد توی بخشِ موکت‌شده‌ی سالن انتظار فرودگاه نجف دراز به دراز خوابیده‌ام جلوی کولر گازی. دارم ف
بگذارید یک چیزی بگویم بخندید! من الان که سر صبحی رسیده‌ام خانه، کوله‌پشتیِ سفر سال بعدم را حاضرْ آماده کرده‌ام. یعنی از خرت و پرت‌های سفری که امروز صبح و بعد از یک هفته تمام شد، خالی‌ش کردم و ملزوماتی مثل کیف گردن‌آویز، پاور بانک و جانماز و ... را دوباره جاساز کرده‌ام برای اربعین سال بعد. اسم‌ش را می‌گذارم زنبیل گذاشتن! و این زنبیلی که روی جالباسی اتاق‌م می‌بینید از اربعین سال ۹۳ رویِ دوشم بوده؛ و این کوله، توی کوله بودنِ خودش به کمال و سعادتی رسیده که توفیق‌ش نصیب هر کوله‌ای در دنیا نمی‌شود! کاش ما توی انسان بودن خودمان اینطوری به سعادت و توفیق برسیم... الغرض... سلسله روایت‌های «روایتِ حسین» برای امسال، اینجا تمام می‌شود و من برای سال بعد برنامه دارم روایت‌نویسی‌ام را در مشّایه تقویت کنم. البته الف‌کاف به روند عادیِ یادداشت‌ها و روایت‌های خودش برمی‌گردد تا ان‌شاءالله اربعینِ آینده... دوست داشتید با من همراه باشید اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
عکس‌های آقا عبدالرحیم آقایی دوست عزیزم از مسیر «طریق العلما» این جاده موازی و با فاصله از جاده اصلی نجف‌کربلاست که بخشی از مردم از آن مسیر می‌روند. جاده‌ای در کنار «فراتِ غمگین» و نخلستان‌های ایستاده و زیبا... ان‌شاءالله سال آینده می‌نویسم که چرا هیچ وقت از آن مسیر نرفتم و می‌نویسم که چرا در سال‌های آینده یک‌بار همه مسیر را از طریق‌العلما خواهم رفت؛ به شرط زندگی... اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
سر صبحی توی کتاب‌خانه‌ی خانه‌ی یکی از رفقا می‌لولیدم؛ چشمم افتاد به «شازده حمام» این صفحه از خاطرات دکتر محمدحسین پاپلی یزدی را عکس گرفتم برایتان گذاشتم که برای نمونه بخوانید... البته این کتاب شش جلد دارد که از بین آنها، دو جلد اول را سفارش می‌کنم حتماً بخوانید. واقعاً خوب نوشته شده و خاطرات فوق‌العاده‌ای هم توی آنها ثبت شده... اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
روز تعطیلی به چه‌کنم چه‌کنم افتادم چه بخوانم؟! این حال را حتماً همه‌ی کتاب‌خوان‌ها تجربه کرده‌اند. روزها و لحظاتی که کتاب جدیدی دمِ دستت نیست یا چیزهایِ دمِ دستت چنگی به دل نمی‌زنند! کتابِ قبلی را وقتی تمام کردم که دسترسی به کتابخانه عمومی نداشتم. طبیعتاً توی کتابخانه‌ی شخصی دنبال یکی گشتم که بشود این روز تعطیلی خواندش.‌ و چشم‌و‌چارم افتاد به «من در رقه بودم.» کتاب خاطرات یکْ به اصطلاح بچه حزب‌اللهیِ عشقِ شهادت که متولد آلمان است از پدر مادری تونسی! همینی که عکس روی جلد کتاب شده و اسم‌ش محمد الفاهم است؛ معروف به ابوزکریا... این خوشگلِ حزب‌اللهی البته فرق‌هایی دارد با نسخه‌های این‌طرفی! خودش را کشته تا از تونس فرار کند به سوریه و برساند به قلبِ حاکمیت دولتِ خلافت اسلامی، داعش! و آن قدر از این ماجرا خوشحال است که از سختی‌های توی راه ذره‌ای ناراحت نمی‌شود. یعنی یک‌جورهایی بچه حزب‌اللهیِ جبهه تکفیری‌هاست! ابوزکریا می‌رود رقه، پایتخت حکومت داعش و از هزار توی این جریان مخوف و حال و روز و کارهای خودش برایتان می‌گوید. و جالب اینکه این آقایِ عشقِ داعش، در نهایت از سوریه و از حاکمیت داعش هم فرار می‌کند! چرا؟! چون شاکی بوده از آنها! شاکی از این که رحم می‌کنند و آن طوری که باید آدم‌ها را نمی‌کُشند! باور می‌کنید؟! به داعشِ وحشی گیر می‌داده که چرا بیشتر نمی‌کُشید؟! من برای دومین بار است این کتاب را می‌خوانم؛ به نظرم خواندنش برای شما هم خالی از لطف نباشد. آشنا می‌شوید با موجوداتی که یکی‌ش همین جوانِ عجیب‌غریب است... اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT