eitaa logo
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
748 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
653 ویدیو
5 فایل
احمد کریمی میبدی کمی نویسنده، کمی معلم، کمی طراح ... @ALEF_KAF_MEEM کتاب‌ها #تحــفه_تدمر با مشارکت نویسندگان محفل منادی: #من_ماله_کش_نیستم #محفل_محترم به روزتر هستم در: https://ble.ir/pashoftehjostar
مشاهده در ایتا
دانلود
راهکاری برای تقویت هوشِ اجتماعیِ بچه‌ها علیرضا بالاخره دو روز پیش ایستاد به نماز. خجالت می‌کشید کنار بزرگ‌ترها قامت ببندد، آن هم وقتی بچه‌هاْ دیوارهای خانه‌ی خدا را پایین می آورند. سه چهارتایی آتش‌پاره داریم توی مسجد. باباهاشان می‌آورند و رهاشان می‌کنند آنجا تا برای خودشان خوش باشند. امنیت بزرگترها به خطر افتاده! اما باز خدا را شکر، صدای نسل‌های بعدی زودتر شنیده می‌شود توی مسجد. بزرگترها راضی هستند! پیرمردی داد نزده سرشان که «نمازمان را نمی‌فهمیم!» متولی مسجد چشم و ابرو نیامده، حتی بعد از یک فصلْ آتش‌سوزاندن‌شان، تنقلات‌شان هم داده! و کسی بایکوت نکرده بچه‌ها را ... علیرضا همه‌ی مدتی که همراهم می‌آمد، می‌رفت با همین بچه‌ها بازی می‌کرد. هشت‌ساله‌ی آرام و قراری که انگار درون‌گرایی‌ش داد می‌زند یکی مثل خودم باشد. از دو روز پیش وضو گرفت و گفت که می‌خواهد «نماز بخواند.» نه اینکه نماز نخوانده باشد، نماز جماعتِ توی مسجدش هنوز شروع نشده بود. سه رکعتِ مغربِ یک اولِ‌شبِ خواستنی بود! از قضاْ سیدعباس تک افتاده بود توی مسجدی خالی از بچه؛ آمده بود و مدام دور علیرضا می‌چرخید! حتماً با خودش می‌گفت «این بچه چرا اینطوری ساکت‌مظلوم شده؟!» از رکعت دوم حوصله‌ی سیدِ پنج‌ساله‌ی خوش‌نمک سر رفت! یقه‌ی علیرضا را وسط نماز گرفته بود و می‌کشید سمت خودش؛ بعد رفت سراغ سر و کله‌ی بچه! دماغ‌ش را گرفت، لپ‌ش را همچنین... نماز خواندن همیشگی‌مان چه بود که حالا توی این حال و روز هم باشیم! یک‌جای کار که داشت صف را به هم می‌زد دست‌م را آوردم بین دوتاشان و پس آوردم. سیدعباس دو قدم و بیست‌ثانیه رفت عقب ولی دوباره برگشت! این بار حوصله‌ی پیرمردِ آن‌طرفِ علیرضا سر رفت. سیدعباس نیم‌وجبی را آرام کشید که برود دنبال کارش؛ و کوچولو رفت! کار به خنده‌های بعد از نماز علیرضا ندارم، که طفلک توی نماز با زور نگه‌شان داشته بود! کار دارم به معجزه‌ی مسجد در تقویت هوشِ اجتماعیِ بچه‌ها. واقعاً بی‌نظیر استْ این جای دین اسلام! سفارشِ دین است که بچه‌هاتان را ببرید مسجد. می‌دانید چرا؟! اینجا فقط بحث دیندار شدن بچه‌ها مطرح نیست! در جایی با محوریت خدا، برای انجام کاری با محوریت خدا، آدم‌هایی جمع می‌شوند که جایگاه اجتماعی، ثروت، منزلت، پست و مقام‌شانْ باعث رتبه‌بندیِ اشتباهشان نمی‌شود، بلکه همگی با هر رتبه و سلیقه‌ای می‌ایستند کنار هم برای عبادت خالق... این تجمعِ پاک و همراهیِ سادهْ علتی می‌شود برای ارتقای هوش اجتماعی بچه‌ها؛ در آینده، همین بچه‌ها به هر مقام و منصب و پستی برسند و در هر موقعیت اجتماعی که قرار بگیرند، مردم را هم‌نوعانی می‌بینند که باید به خاطر خدا برای آنها کاری انجام دهند؛ این را از مسجد آموخته‌اند... نمره‌های بیست و رتبه‌های بالای کلاسی به بچه‌ها هوش اجتماعی نمی‌دهند، بچه‌هایتان را باید ببرید مسجد... اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
در حسرت کنار تو جــــــانم به لب رسید زین ورطه لطف کن برهانم به بوســـه‌ای اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
چالشِ 5:52 نمی‌دانم چقدر می‌نویسید؛ و شاید برای‌تان سوال بشود که چرا باید بنویسید؟! دیروز مطلب خوبی خواندم در یکی از سایت‌های برادرانِ اروپایی. حیفم آمد سر صبحی و در آغاز روز که برای منْ پنج و پنجاه و دو دقیقه‌ی صبحشْ پای صفحه کلید شروع می‌شود، ننویسم‌ش! جولیا ساموئل،‌ نویسنده و روان‌درمانگر که به کاراییِ مثبتِ نوشتن خاطرات روزانه باورمند است، می‌گوید «شواهد فراوانی داریم که نوشتنِ روی کاغذ، چیزی‌ست شبیهِ حرف زدن، مثلِ آن وقتی که داریم احساسات خودمان را تخلیه می‌کنیم. ساموئل معتقد است نوشتن یادداشت‌های روزانه به همان اندازه‌ی گفتگودرمانی برای آدم مفید است؛ و باعث تعادل احساسات، اضطراب و استرس می‌شود و حتی سیستم ایمنی بدن را تقویت می‌کند!» من مدت‌هاست صبح‌ها می‌نویسم، این جدای از نوشتنِ غروب‌هاست! نوشتن‌هایی که گاهی نمی‌شود هیچ کدامش را خواند، چون واقعاً ارزش خواندن ندارند. صرفاً نوشته می‌شوند که نوشته باشم؛ در عالم نویسندگی به این نوع نوشتنْ «گتره‌نویسی» می‌گوییم، یعنی الابختکی نویسی، همینطوری‌نویسی، بی‌درکجا نویسی! نوشتنی که صرفاً دست‌گرمی خوبی باشد برای ارتباط مغز با دست، چیزی برای تخلیه ذهن، مثل همین نوشته‌هایی که در «الف‌کاف» به روزرسانی می‌شوند؛ این نوشته‌ها حاصل چالشِ نوشتنِ بیست‌دقیقه_نیم‌ساعت‌های سرِ صبحی‌ست که قبل از رفتنِ سرِ کار دست می‌دهد. گاهاً هیچ فکری هم قبل از ان برای موضوع‌ش نمی‌کنم؛ یعنی تا پای صفحه‌کلید برسم هیچ چیزی برای نوشتن ندارم و این‌جاست که آن چالشِ خاصِ صبحگاهی، آن هم وقتی لیوانِ چاییِ کنارمْ بخارهای آخرش را می‌فرستند هوا، به انجام می‌رسد. این نوشتن‌ها وسط هیاهوی چیزهایی که درگیرش هستم، مخصوصاً در حیص‌وبیصِ تقابل با شغلی که دوست‌ش ندارم، اکسیر نجات شده‌اند...! اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
خانه‌ای در بهشت! صدای کِش‌کِش دمپاییِ سالمندیْ از چند متر مانده به در خانه، وقتی پشت آن ایستاده‌ایم و منتظر، می‌آید؛ صدای خسته اما پر حوصله‌ای که همراه می‌شود با تعارف گرمِ مادربزرگانه‌ای دلنشین. از آن صداهایی که دوست داری پشت درِ هر خانه‌ای بشنوی‌شان و بعدش بروی داخل! در حال رسیدن به در و هنوز باز نکرده می‌گوید «بفرمائید!» گوشه‌ی حرفش را می‌گیرم و صدا بلند می‌کنم «همین جا خوبه حاج خانوم!» بیرون را می‌گویم و تا در را باز کند شش_هفت نفری می‌خندیم. خانه دالانی دارد آشتی‌کنان و می‌رساندمان به حیاطی بزرگ، که درخت‌هاش لباس از تن در کرده‌اند به احترام زمستان. موتور خواب‌آلودی راهِ دالان را تنگ‌تر کرده و ما از کنارش به نرمی و آهستگی می‌گذریم تا مبادا ترک بردارد چینیِ...! حیاطْ بزرگ است، باغ‌طور! و زیر درخت‌ها شاید اگر چشم دل‌م باز بود، جوهایِ روانِ عسل و شیر را می‌توانستم دید؛ و به قول شهید سیدمرتضی، این شاید که گفتم از دل شکاک من است که برآمده، اهل یقین پیامی دیگر دارند...! برادر شهید، همسفر راهیان نور امسال‌مان بوده. از دیدن من وسط آن ناگهانیِ محضْ جا خورد اما دست تقدیر است دیگر، همانی که من و او را سواگانه راهی راهیان کرده و به هم رسانده، اینجا هم به‌هم می‌رساند؛ به اتفاقی شیرین. بغل به بغل می‌شویم و بعدْ راهی اتاقی که مهمان‌های ویژه‌ای داشته پیش از ما... دورهمی گرمی بود، شبیه خوردن یک چای داغ وسط سرمای استخوان‌سوزِ کویر؛ و ما و شهید نشستیم پای حرف‌های خیس‌خورده از اشک مادر، که بارها گفته شده بود اما به جای کهنگی، جَلوتِ خیره کننده‌ای گرفته بود. مادر شهید تعریف می‌کرد بعدها فهمیده پسرش به همراه یکی از اقوام، که او هم شهید شده، می‌روند پیش آخوند محله و استخاره‌ای می‌گیرند برای اعزام بعدی. پیش‌نماز محله آیه‌‌ی شهادت می‌بیند و وقتی به آنها می‌گویدْ بِشکن می‌زنند از شادمانگی! بعدها به مادر شهید گفته‌اندْ جمال فقط نگران او بوده، از شنیدن خبر شهادتش! شاید اصلاً برای همین است که هنوز پسری می‌کند در این خانه و برای این پدر و مادر...! و مادر، مادرِ یک آدم زنده است، که مهمان‌هاش را باید خودش رفع و رجوع کند، مواظب خانه‌زندگی باشدْ وقتی می‌رود بیرون، خرابی وسائلِ خانه را درست کند و پرستاری کند وقتِ مریضی‌هاشان. شهید هنوز پسر خانواده است از نگاه او! و مادرِ خانه راضی‌ست از پسری که رهاشان نکرده به امان دیگران! حتی درست شدن ماشین‌لباسشویی یا رساندن وسائل پذیرایی قبل از آمدن مهمان‌هایی مثل ما را از او می‌بیند. رفته بودیم نیم ساعته بمانیم و برویم دنبال زندگی خودمان، اما نزدیک دو ساعت شد. آخر مجلس محمدجواد می‌خواند و خانه‌ی شهید می‌شود شعبه‌ای از حرم کربلا، حالا ملائک در رفت و آمد می‌شوند در خانه‌باغی که از زیر درخت‌هاش جوی عسل و شیر روان است؛ و مادر شهید دعامان می‌کند و می‌گوید که دلش گرفته بوده شب جمعه‌ایْ و چه خوب که آمده بودیم و چه خوب که خانه شده بود محفل اشک... اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
شاهکارهای خاک‌گرفته! همان اول کار چشمم کتاب «بر باد رفته‌ی» مارگارت میچل را می‌گیرد، نه یک دوره، سه دوره. و یکی از دوره‌های دو جلدی ترجمه‌ی «پرتو اشراق» است. ترجمه‌ای که مدتی دنبالش بودم و آخرش وسط قفسه‌های کتابخانه مرکزی پیدایش کردم و خواندمش. کنارش کتاب «اسکارلت» با ترجمه‌ی اشراق گذاشته؛ از اعجاب دیدن این کتاب‌ها، آن هم در یک کتابخانه‌ی تقریباً رها شده در نیامده‌ام که جایی در همین قفسه‌ها سه چهار عنوان از کتاب‌های «محمود گلابدره‌ای» را می‌بینم. زردیِ «ده‌سال هوم‌لسی آمریکا» البته همان اول چشمم را می‌گیرد وگرنه محمود گلابدره‌ای برای کتاب‌خوان‌ها هم سوزنِ درون انبارِ کاه‌ هست و ناپیدا! راه می‌افتم وسط راهروهای یک‌نفره‌ی کتابخانه، قفسه‌ها آن‌قدر به هم نزدیک‌ند، انگار می‌خواهند کسی که بعد از مدت‌ها آمده سراغ‌شان را بغل کنند! تا چشم کار می‌کند و تا جایی که می‌شناسم، شاهکار چپیده توی قفسه‌های چوبی که بعضی‌شان را خوانده‌ام و در حسرتِ خواندن بعضی دگر آواره‌ترینم! آناکارنینا، جنگ‌و‌صلح، مجموعه آثار چخوف، مجموعه‌آثارِ نمایشیِ شکسپیر، جین ایر، دیوید کاپرفیلد، دوره‌ی کتاب‌های هری‌پاتر و ... به جز کتاب‌های ادبیاتی با ترجمه‌های خوب، کتاب‌های تاریخی، دوره‌های تفسیر و حدیث و کتاب‌های مختلف دیگری می‌بینم که آه‌م را در می‌آورد! آن قدر کتاب خوب یک‌جا می‌بینم که احساس می‌کنمْ کتابِ خاطرات سیدباقر کاظمی، وزیر امور خارجه‌ی رضاشاه جایی توی همین قفسه‌های خاک‌گرفته به سرفه افتاده و صدایم می‌زند! به تکاپوی پیدا کردنش می‌افتم. مدتی دنبالش می‌گردم ولی حیف، انگار فقط همین قلم جنس را کم دارد؛ کتابی که مدت‌هاست دنبالش می‌گردم و پیدا نمی‌شود... از دیروز واقعاً سوال شده برام! انصافاً چرا باید یک وجب خاک نشسته باشد روی این کتابها؟! سوالی که دارد مغزم را می‌جورد. چرا این کتاب‌ها باید آنجا بی‌استفاده رها شده باشند، در حالی که مردم نیازمند اطلاعات درست و مفیدند، ولو اینکه خودشان ندانند، ولو اینکه خودشان نخواهند! نه تنها اینجا، من سراغ دارم از این قبیل مجموعه‌ها که دارد خاک می‌خورد کتاب‌هایشان. نه یکی، نه دو تا، نه سه تا! چندین مجموعه و مکان را دیده‌ام و می‌شناسم! و از دیروز تا حالا که این را می‌نویسم، شاهکارهای خاک‌گرفته‌یِ نه تنها این مجموعه، که دیگر مجموعه‌ها جلوی چشمم دارند جان می‌دهند و کاری از دستم برای نجاتشان بر نمی‌آید...! بچه‌ها که آمدند سر قرارِ جلسه، ناامیدانه فقط این جمله از دهانم در آمد که «این کتاب‌ها نفرین‌تان می‌کنند اگر حداقل خودتان نخوانید!» اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
آقا، جان مادرد این سوال آخر را بپذیر ... ☺️ اندر شیرینی‌های تصحیح ورقه‌های امتحانی... اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
آقا سجاد در جواب به سوال امتحانی در نقد یک اثر رسانه‌ای، به جز نقاط مثبت و قوت مجموعه پایتخت، دست گذاشته روی بعضی از نقاط منفی فیلم؛ «بی احترامی به پدر و به کار بردن الفاظ زشت...» اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
سئوی‌ناگه‌...! «یمنْ» مرا یادِ «اکبر» می‌اندازد، با یک‌وشصت‌وپنج سانتْ قد و وزنی حدود پنجاه_شصت کیلو. همان وقتی که آمد واحد ما، شدْ انگشت‌نمای بقیه. لیسانس داشت، صدای خیلی خوبی هم داشت، همیشه توی خودش بود و روحیه خیلی لطیفی داشت. خودش و خودمان می‌دانستیم روحیه و اخلاق و رفتارش به درد کارخانه و کارگری نمی‌خورد. اکبر گاهی که آواز می خواند یاد شجریان می‌افتادم. نه اینکه فقط صدایش خوب بود، نه؛ آواز سنتی را حرفه‌ای کار کرده بود؛ گاهی حتی می‌نشستیم و برایمان «گل‌های رنگارنگ» اجرا می‌کرد، با دکلمه‌ی زنانه و با آوازی مردانه! همکار دیگری داشتیم که یک توتالیتارِ به تمام معنا بود! از آنهایی که می‌خواهند سر تر از همه باشند و صداشان بالاتر از همه و بقیه مثل چی ازشان حساب ببرند. از جایی که نمی‌توانست بر همه مسلط باشدْ اذیت کند و کِرم بریزد، همه زورش را قلمبه کرده بود و می‌ریخت سرِ اکبرِ بیچاره! و آن یاروی توتالیتار یک و نیم برابر اکبر بود... هر باری از کنار این آدم ظریف و احساسی رد می‌شدْ سیخ و طعنه‌ای می‌زد یا شوخی فیزیکی از انواع مختلفش، مثل کشیدنِ گوش، زدن توی صورت یا هر کاری که از دستش بر می‌آمد را انجام می‌داد. حوصله بقیه را هم سر برده بود این کارهای مسخره و اعصاب‌خردکن ولی چاره‌ای نبود؛ باید تحملش می‌کردیم. یک بار بعد از کارمان نشسته بودیم به چایی خوردن که آقای توتالیتار آمد؛ دستی به صورت اکبر زد و چیزی گفت که الان یادم نمی‌آید. این بار اما اکبر ریخت به هم! عینکی بدون قاب و دکتری داشت که برداشت و گذاشت روی میز. بلند شد و رفت روبروی آن یارو ایستاد. با حرکات دست و چرخاندن انگشت‌هاش، مثل آدم‌های خیلی با کلاس شروع کرد به اعتراض کردن. چیزی شبیه این جمله را یادم هست گفت: «من نمی‌تونم با شما کار کنم آقای محترم...! من ...!» انگار صدای شجریان بود که دارد به یکی از نوازنده‌هاش اعتراض می‌کند؛ آن یارو هم بلند شد و خرخره‌ی قلیانیِ اکبر را با دست‌های درشتش گرفت. اکبر هم انگار منتظر همین حرکت باشد، به ثانیه نکشیده قفل شدند توی هم. هر کدام دستشان توی گردن آن یکی بود و زور می‌زد برای زمین زدن آن یکی. هر چه کردم تا از هم جدایشان کنم نشد؛ واحد ما دری داشت که جدا می شد از سالن تولید. سریع رفتم و آن را بستم و برگشتم. شجریان و توتالیتار هنوز توی هم قفل بودند. شجریان کوره‌ی آتش شده بود و به جای چهچهه‌های مستانه، داد می‌زد. آن یاروی روی اعصاب هم...! «سئوی‌ناگه» را توی اینترنت جستجو کنید! برای اینکه عمق ماجرا را بفهمید البته! جا خوردم وقتی اکبر سئوی‌ناگه‌ی جودو را روی آن یارو پیاده کرد. توتالیتار پرواز کرد از بالای سر اکبر و ان طرف کوبیده شد روی زمین! و اکبری که نشست روی سینه‌اش، چنگ انداخت به موهای لَخت و بلندش، با دست دیگرش خرخره‌ش را فشار می‌داد و هنوز هم داد می‌زد! به بقیه‌ی ماجرا کار ندارم که اکبر را جدا کردم و جمع و جور شد ماجرا؛ به روزهای بعدش اما کار دارم. از آن روز اکبر راحت شد؛ آن یارو نه تنها شوخی کردن و اذیت کردن و بی ادبی را کنار گذاشت که برای اکبر چایی می‌ریخت و هوایش را هم داشت. اکبری که تازه دانستیم جودو را حرفه‌ای کار کرده و از بد حادثه اینجا و توی شغل نامربوط گرفتار شده! ... و اکبر مرا یاد یمن می اندازد! وقتی توی معادلات توتالیترهای دنیا، عددی حساب نمی‌شد اما با فنِ سئوی‌ناگه‌ی ناگهانی پدر اسرائیل و بابایش آمریکا و بقیه را در آورد! یمنِ کوچولوی دوست‌داشتنی که ان طرفِ باب‌المندب و روبروی جیبوتی آرمیده، خرخره‌ی هر بی سر و پایی که می‌رود برای کمک به کشتار مردم غزه را می‌گیرد و می‌کوبدش به زمین...! و چقدر دوستت دارم یمن...! اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
نظرِ دخترهای جمهوری اسلامی...! اسم «مریم رجوی» را روی تخته و جلوی شماره یک نوشتم! صدای عَه‌عَه بعضی و اعتراض بعضی دیگر بلند شد! تقریباً هیچ کدام از بچه‌ها حتی به اندازه‌ی دادن یک طویله با دو تا گوسفند، حاضر نبودند مسئولیتی به مریم بدهند! خبرِ امیدوار کننده‌ای برای مریم هفتاد ساله‌ی خوش‌خیال نیست، اما نظر دخترهای کلاس نهمیِ یک مدرسه در جمهوری اسلامی همین است که نوشتم! من اما به‌شان گفتم که مریم‌خانوم سال‌هاست بالای صفحه توئیتر خودش نوشته «رئیس جمهور دوره‌ی انتقال.» و با اینکه سه تا کشورْ در به درش کردیم و باید توی هفت تا سوراخ از دست ما مخفی شود، اما باز هم خیال حکومت بر ایران را دارد! و عکس‌العمل بچه‌ها خنده‌ای بود همراه با تعجب! زیر اسم مریم خانوم شماره دو را نوشتم. منتظر ماندم معرفی کنند! صدایی نمی‌آمد الّا همان شوخی‌های نوجوانانه و دخترانه. برگشتم که «معرفی کنید نفر بعدی رو؟!» و وقتی چیزی نگفتند اسم «رضای ربع پهلوی» را نوشتم! «ربع» اما مسخره نشد مثل مریم ولی نظر مساعدی به جز یکی دو نفر همراهش نبود! کمی توضیح دادم که نظام پادشاهی در دنیا مورد قبول تقریباً هیچ مردمی نیست؛ و ایرانی‌ها سال 57 به این نتیجه رسیده‌اند که این سیستم حکومتی را سرنگون کنند؛ فقط مسلمانِ شیعه‌ی ایرانی هم به این نتیجه نرسید! همه اقوام و گرایش‌ها و سلایق مختلف به این نتیجه رسیدند که شاهنشاهی باید برود توی زباله‌دان تاریخ. و به بچه‌ها گفتم که عقب‌گرد به حکومتِ شخص‌محور و دیکتاتوری که هیچ انتخابی در آن وجود ندارد کار عاقلانه‌ای نیست. با اینکه سررشته‌ی زیادی از مسائل حکومتی ندارند اما این را قبول داشتند و تأیید کردند. شماره سه را نوشتم. و ماژیک را گذاشتم روی تخته بعد از عدد سه! منتظر ماندم تا اسمی بشنوم. از شما چه پنهان حتی منتظر بودم اسمی مثل علی کریمی هم بشنونم. ولی برای حکومت بعد از جمهوری اسلامی کاندیدای دیگری معرفی نشد که نشد... برای دخترها کمی توضیح دادم برای حکومت کردن فقط یک نفر کافی نیست. و یک رئیس جمهورْ تنها نیازِ مملکت نیست که مثلاً از این اسم‌ها برای خودمان ردیف کنیم. بلکه صدها و شاید هزاران آدم در رده وزیران، استانداران، فرمانداران، شوراها، دهیارها و همینطور در مسئولیت‌های دیگر باید در این سیستم حکومتی کار کنند که بشود چرخ مملکت را چرخاند. بگذریم از بحث یک و نیم ساعته‌ی خوبی که با بچه‌ها در مورد این مسائل داشتیم. موضوع بحث دیروز «زن زندگی آزادی» بود. موضوع درخواستی بچه‌ها، هر چند یکی دو نفر دوست نداشتند در مورد آن صحبت کنیم. آخر کلاس اما مثل همیشه، نشستنِ بعد از خوردن زنگ اتمام کلاس است! عجله دارند از سرویس مدرسه جا نمانند اما هنوز می‌خواهند سوال و جواب کنند. به نظرم، کلاسِ آخر این بحث، راضی بود از نتیجه‌ی کار... اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
به ماکسی‌میلیان‌ها نخندید می‌گوید «همراه بانک دارید؟!» گیج‌وگول نگاه می‌کنم به خانم کارمندِ بانک که پشت شیشه‌ی باجه نشسته. صدایش رسیده اما مفهوم حرفش هنوز از آن شیشه‌ی قطورِ سوراخ‌سوراخ که آخرش نفهمیدم برای چه باید بین مشتری‌های بانک و کارمندهاش باشد، رد نشده! سکوت و حیرت‌م را می‌بیند و می‌رود سراغ ادامه کارش که تازه حواس‌م جمع می‌شود. دست می‌کنم توی کیفِ کارت‌هام و کارت بانک ملی را بیرون می‌کشم و می‌گذارم جلوش! لبخندی می‌زند و باز بی‌خیال می‌رود سراغ ادامه‌ی کارش. چند ثانیه‌ای می‌گذرد. مثلِ ماکسی‌میلیان که از غار درآمده و فهمیده 309 سال از زمان زندگیِ خودش گذشته، تازه منظور خانمِ کارمند را می‌گیرم! تکرار می‌کنم «همراه بانک!» و تندی می‌گویم «نه متاسفانه!» و می‌گویم که «آپ دارم!» باز هم لبخندی می‌زند که به قول بچه‌های محله‌ی ما از صد تا فحش بدتر است! تا کارت بانکی‌م را عوض کند، یاد همین چند دقیقه‌ی پیش می‌افتم که یکی مثل خودمْ از غار برگشته، موجبات لبخندِ کارمندِ اداره‌ی پست شده بود! کارمند پست به آن آقای عینک‌ته‌استکانی که قیافه‌ی بامزه و مناسبی برای خندیدن داشت، حالی کرد برود بیرون از اداره و دور بزند از در پشتی بیاید کنار او تا کارش را راه بیندازد. ماکسی‌میلیان‌طور آن قدر پس و پیش رفت و حیرت کرد، که آخرش سه نفری حالی‌ش کردیم از کدام طرف برود که برسد به کجای اداره تا بیاید آن‌جایی که کارمند خواسته! شما هم برخورد داشته‌اید؟! خیلی‌ها مثل من و آن آقای اداره‌ی پست وقتی بعد از سال‌ها می‌رویم در یک محیط ناآشنا همینطوری گیج می‌زنیم! انگار بعد از 309 سال از غار آمده‌ایم بیرون و داریم چیزهای جدیدی توی زندگی آدم‌های مثل خودمان می‌بینیم. مثل یکی از اقوام که می‌گفت برای بار اول سوار طیاره شدم، کفش‌م را همان اولِ ردیف صندلی‌های اتوبوسیِ هواپیما، در آوردم و زدم زیر بغل‌هام! چرا؟! چون مثل خانه‌ی خودشان فرش بود و طبیعتاً یک آدمِ با فرهنگ و با شعور، روی فرش با کفش راه نمی‌رود! شاید برای شما هم اتفاق افتاده باشد که ماکسی‌میلیان‌های زیادی دیده باشید و یا حتی خودتان در این نقش موجباتِ لبخندِ دیگری شده باشید! و چه خوب که به ماکسی‌میلیان‌های دنیای پر آشوب و پیچیده نخندیم... اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
درختِ سمره را باید از ریشه درآورد! وقتی شکایت شد از او، فرستاد بیاورندش. «سمره» در جواب اعتراض آن مردِ صاحبِ خانه گفت: «درخت خودم است، اختیارش را دارم، می خواهم به‌ش سر بزنم و خرمایش را بچینم!» صاحب‌خانه در حضور پیامبر(ص) به‌ سمره گفت «تو بدون اجازه می‌آیی توی خانه من و باعث می‌شوی زن و فرزندانم احساس امنیت و راحتی نکنند!» سمره اما باز حرف خودش را زده «خانه‌ی تو هست که هست، درخت خودم است و به کسی ربطی ندارد!» یحتمل توی دلش داشته عشق می‌کرده که به یک بهانه می‌تواند برود توی خانه مردم و هیچ کسی هم نمی‌تواند جلویش را بگیرد! می‌گویند پیامبر(ص) چند بار و با پیشنهادهای مختلف خواسته سمره را سرِ عقل بیاورد، حتی گفته «بیا و درختت را در ازای درخت‌های بهشتی که من ضمانتش را می‌کنم، به من بفروش...» و سمره سرسختی و کله‌شقی کرده و درخت را نفروخته. داشته انگار پیش خودش فکر می‌کردهْ پیامبر رحمت‌للعالمین است و آخرش می‌گوید «... خب برو، هر کاری خواستی بکن!» اما توی تاریخ آمده که رسول خدا دستور داده درخت‌ش را از ریشه بِکنند و بیندازند بیرون، جلوی روی‌ش! لاتیِ قضیه این است که «داداش حالا برو هر چی خواستی به درختت سر بزن...!» و این را توی تاریخ نخوانده‌ام، اما انگار یکی مثل علی‌بن‌ابی‌طالب باید ریشه‌کنیِ درخت سمره را بر عهده گرفته باشد! همین قصه‌ی کوتاهِ تویِ تاریخ اسلام که سندیت هم دارد، شده یکی از ریشه‌های قوانین اسلامی که اسم‌ش را گذاشته‌اند «عمل قلع ماده فساد» یعنی چیزی که موجب فساد می‌شود را ریشه‌کن کن، یا چیزی توی این مایه‌ها. و موشک‌ها برای همین رفته‌اند عراق و سوریه و پاکستان...! برای کندن ریشه‌ی درخت‌های فساد! البته انگار به مذاق سمره‌های پاکستان و عراق و دیگر گردن‌کلفت‌های دنیا خوش نیامده. داد و بیدادشان بلند است که چرا حریم کشورهای ما را ایران نقض کرده و از دیروز تا حالا دارند آسمان را به زمین می‌دوزند! اشکال ندارد! از دیروز تا امروز به اذن خدا، دنیا دارد تجربه‌ی جدیدی پشت سر می‌گذارد از دیکته‌ی اقتدار به رذل‌های جهان. وقتی هزار و سیصد کیلومتر دورتر از مرز‌های کشورت دارند برای تو نقشه می‌کشند و نیرو آموزش می‌دهند، آن وقت با موشکِ خیبرشکن و فاتح می‌روی سراغ‌شان و دقیقاً توی مغزشان می‌زنی، باید سوزش‌ش توی آمریکا و اسرائیل و انگلیس و جاهای دیگرِ دنیا احساس شود! موشک‌ها زبانِ نرم ندارند! موشک‌ها زبان خودشان را دارند. با زبان خودشان با آنهایی که بایدْ صحبت می‌کنند؛ وقتی زن‌ها و بچه‌ها و سربازان حافظ نظم و امنیت کشورِ را سلاخی می‌کردند، به هیچ زبانیِ هم حالی‌شان نشد که حریم و جان‌های ما را محترم بشمارند، به خوبی نشان دادند که جز با زبان موشک نمی‌شود بعضی اینها را ادب کرد. موشک‌هایی که به محض دریافتِ دستورِ پرواز، به دو دقیقه نکشیده، درختِ سمره را از ریشه می‌کنند و می‌اندازند جلوی روی‌ش؛ گاهی یکی باید شبیه علی‌بن‌ابی‌طالب از این کارها بکند، مثل شیعه‌ها... اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
کتاب‌ها کار خودشان را بلدند سرِ اکثرِ کلاس‌ها کار به دادن اسم کتاب می‌رسد. نمونه‌اش همین دو سه روز قبل بود که بچه‌ها اسمِ کتاب‌های خوب و خواندنی را می‌خواستند. این‌جاها کارم سخت می‌شود! از کدام کتابِ این همه سال مطالعه اسم ببرم که وقتی می‌خوانند خوششان بیاید، برایشان سنگین نباشد، گیجی بیشتری نصیب‌شان نکند یا ترغیب‌شان کند به مطالعه‌ی بیشتر؟! راستش بین این همه اسم می‌مانم. بیشترْ وقتی عجول بودن بچه‌ها برای رسیدن به یک سلسله اطلاعات و مفاهیم خاص را می‌بینم. ارائه‌ی بحث‌هایم که تمام می‌شود، ترغیب می‌شوند بیشتر بخوانند و بیشتر بدانند، اما گاهی یک بحثِ نیم ساعته از چند تا کتاب و حتی فیلمِ مستند برداشت شده و سخت می‌شود با نام بردن از یک کتاب، مخاطب را فرستاد دنبال چیزی که می‌خواهد! عادت دارم همیشه بین حرف زدن در مورد چیزهای مختلف اسم چند تا کتاب را بزنم تنگِ بحث تا اگر مخاطبم کتاب نمی‌خواند ترغیبِ به مطالعه شود، یا حداقل بداند که بیراه و از روی توهمات نمی‌گویم. و آن جای بحث‌های کلاسی را بیشتر دوست دارم که وقتِ گفتنِ اسم کتابها چند نفری روی برگه آخر دفترشان اسم‌ها را می‌نویسند. بیشترش جایی که جلسه بعدی می‌گویند «آقای کریمی، فلان کتابی که اون هفته گفتی رو خوندیم!» یا «در حال خوندنیم!» یا «دنبالش هستیم...!» و کار ما شاید این باشد که دنیای نوجوانان و جوانان را به دنیای کتاب‌ها وصل کنیم، کتاب‌ها کارِ خودشان را خوب بلدند...! اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT