eitaa logo
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
746 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
654 ویدیو
5 فایل
احمد کریمی میبدی کمی نویسنده، کمی معلم، کمی طراح ... @ALEF_KAF_MEEM کتاب‌ها #تحــفه_تدمر با مشارکت نویسندگان محفل منادی: #من_ماله_کش_نیستم #محفل_محترم به روزتر هستم در: https://ble.ir/pashoftehjostar
مشاهده در ایتا
دانلود
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
خاطره‌ی روز اول مهرِ کلاس اول‌م را تعریف کرده‌ام برایتان؟! فکر نکنم! سر بعضی کلاس‌ها برای دانش‌آموزان گفته‌ام البته. حسابی به‌م خندیده‌اند؛ البته توی تعریف‌های حضوری و کلاسی، زبانِ بدن می‌آید کمک آدم؛ اینجا با کلمات باید برای‌تان بنویسم. لابد انتظار ندارید بچه‌ی دهه شصتی که توی خاک‌وخل کوچه می‌لولیده و یک بند توی این زمین و آن زمینِ خاکی پا می‌کشیده زیر توپ پلاستیکیِ گوره‌خری و اصلأ گاهی توی همان خاک‌های دمِ خانه و هنگام بازی خوابش می‌برده، بیاید مثل یک جنتلمنِ پاکیزه برود روی نیمکت‌هایِ سه‌نفره‌ی زمخت و استخوانی و به قول بزرگ‌ترها آدم‌وار بنشیند؟! منِ اولِ مهرِ اولِ ابتداییِ سال ۱۳۷۰ را مادرم با زور کشید، برد دبستانِ امام! باور کنید همان ابتدای ورودم به آن حیاط عریض و طویل دلم هو برداشت. یک عالمه بچه ریخته بودند توی دست و پای هم و دنبال هم می‌کردند! من شبیه رابینسون کروزوئه، دقیقاً همان اولی که پاش رسید به ساحل جزیره، متحیر به این شبهه‌جزیره‌ی پر بچه نگاه می‌کردم. تا اینجای کار کاملاً مسالمت‌آمیز بود. قسمتِ اکشن ماجرا از جایی شروع شد که مادرم می‌خواست برود پی زار و زندگی‌ش! چسبیدم به چادرش که مرا وسط آن همه موجودِ ناشناخته توی آن جای نچسبِ نخواستنی تنها نگذارد. من را نه ناظم و مدیر مدرسه، که فراش مدرسه می‌کشید! با یک دستش. توی دست دیگرش یک گز بود که می‌خواست با آنْ همه‌ی آرامش کودکی‌م را بخرد بریزد دور! مادرم هم مرا از پشت هُل می‌داد که دل بکنم از هفت سال وابستگی! آن روز که با گریه سر کلاس نشستم ولی تا مدتی که یادم نیست چند ماه یا چند هفته، ساعت‌های دوم به بعد را از مدرسه فرار می‌کردم! گوشه مدرسهْ دیوار ریخته بود و توی شلوغی تفریحِ اول می‌زدم به چاک دیوار (همان به چاک جاده که می‌گویند) و در می‌رفتم... فکر کنم همین‌قدر برای شب اول مهر بس است :) اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
دهکده‌ی خاک بر سر... برای بار دوم می‌خونمش! و قطعاً ارزش چند بار خوندن رو داره... همه‌ی کتاب قشنگه ولی گاهی بعضی صفحات رو برای نمونه میذارم که با من توی لذت خوندنش شریک باشید... اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
دهکده‌ی خاک بر سر... برای بار دوم می‌خونمش! و قطعاً ارزش چند بار خوندن رو داره... همه‌ی کتاب قشنگه
📄 دهکده‌ی خاک بر سر سبک زندگی سوئیسی! غیر از اینکه در سوئیس باید یک‌جورهایی شبیه قبض تلفن و آب و برق، قبض تلویزیون هم پرداخت کنید، در مجتمع‌های مسکونی خبری از ماشین لباسشویی هم نیست! یعنی آن مدل از زندگی شلوغ ایرانی‌جماعت را توی زندگی سوئیسی‌ها نمی‌بینید... اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
موسیقی دفاع‌مقدس و مجید انتظامی؛ دو چیزی که با هم شناخته می‌شوند... دمِ انتظامی گرم اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
این عکس را بهرام محمدی‌فر گرفته. در عکس پنج نفر دارند با اسلحه‌های توی دستشان می‌روند تا از روی یک پل بگذرند. دو تای این پنج نفر، تکاور هستند، ارتشی. سه نفر هم از آدم‌های معمولی که تا همین چند روز پیش از ثبت عکس، توی بازار و لنج و ساحل و خانه‌شان داشتند زندگی عادی را می‌گذراندند. اما حالا دست به اسلحه از پل می‌گذرند. و پل... آخرین پلِ سالمِ بین و آبادان است. آن طرف پل دست بعثی‌هاست. پر از نیرو و تجهیزات نظامی. و پنج نفری که دارند می‌روند، هدف‌شان معطل کردن یک لشکر مجهز است، ولو به اندازه‌ی ساعتی! تا این طرف پل بیشتر در امان بماند، تا مردمِ کمتری کشته شوند و تا خانه‌های کمتری آسیب ببیند... این پنج نفر را کسی نمی‌شناسد. از عاقبت آنها هم خبری نشد! هیچ کدامشان را هم پیدا نکردند. و بهرامِ عکاس‌باشی فقط این لحظه‌ی ناب را توانسته برای تاریخ ثبت کند... پنج قهرمان، که دارند می‌روند توی دهان اژدها. پنج قهرمان، که نماد شجاعتِ مردم این کشورند. پنج قهرمان، که نماد مظلومیتِ این قوم هستند. پنج قهرمان، که... سلام بر مدافعان شهر، بر رزمندگانِ قهرمان و بر شهدا... اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
5.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پلیس آلمان انداخته دنبال پسرک ده‌ساله‌ای که پرچم فلسطین دست گرفته! همین قدر صلح‌طلب، همین قدر طرفدار حقوق بشر، همین قدر آلمان!!! اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
ساعت پنج صبح جلسه! آن هم جلسه‌ی نویسندگی با بچه‌های نویسنده، نو نویسنده، کهن نویسنده و به قول استادْ نویسنده‌نماها :) که البته آخری برچسب نبود، بلکه ادامه‌ی یک طنزِ در کلام بود که روی پای اعضا جفت‌وجور شد! طبیعتاً این وقت صبح قاطبه‌ی مردم خوابند. برعکس من که یک برنامه‌ی مهم روزانه را فدای این جلسه‌ی مهم‌تر کرده‌ام؛ نوشتن و خواندنِ صبحگاهی را...! و اگر توی ذهن‌تان وول می‌خورد که پنج صبح چه وقت جلسه گذاشتن است؟ باید نکته‌ای عرض کنم که برای‌تان جالب است؛ توی تشکیلات فرهنگی جلساتِ ساعت صفر داشتیم! همان ساعت دوازده شب؛ تا کی؟ تا چهار صبح. و جلسه با نماز جماعت و صبحانه تمام می‌شد. هر چند آن زمان از این ظرفیت‌های دنیای نت برای جلسه گذاشتن خبری نبود، چیزی که حالا کار را راحت‌تر کرده... و من این به هم زدنِ روال متداول و روتین و کلیشه را خیلی دوست دارم. و مثل همه نبودن و توی روال و روزمرگی زندگی نکردن را خیلی دوست دارم... اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
قهوه خوردن نیست که 😑 خون جگرِ زلیخا خوردنه! آخرش هم نفهمیدم چطوری باید قهوه ترک درست کرد! تازه بعد از قهوه خوردن خواب هم نرفت 🤦‍♂ چون قهوه که می‌خورم، تازه خوابم می‌گیره! مثل اینکه باید برعکس باشه ... 🙄 اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
📄 دهکده‌ی خاک بر سر سبک زندگی سوئیسی! غیر از اینکه در سوئیس باید یک‌جورهایی شبیه قبض تلفن و آب و
📄 دهکده‌ی خاک بر سر اون وقت نهایتِ بچه‌خواهیِ ایرانی‌جماعت شده یکی یا نهایتش دو تا... اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
📄 دهکده‌ی خاک بر سر اون وقت نهایتِ بچه‌خواهیِ ایرانی‌جماعت شده یکی یا نهایتش دو تا... #کتاب_بخون
نیمه‌شبی به اختلالِ همسایه‌ی ناآرام دچار شدم! و ذهنم رفته پی بچه‌هایی که توی شرایط ناجورْ شب را صبح می‌کنند! صبح کلاس دارم و ذهنم جوری مشغول شده که نشستم به خواندن تا فکرهای مختلف مغزم را مثل موش نجوند... چند باری نوشتم و پاک کردم، نوشتم و پاک کردم و نهایت به همین چند جمله اکتفا کردم! حرف‌های نگفته‌ی زیادی‌ست که حوصله‌ی نوشتن‌ش نیست؛ بروم همین «دهکده‌ی خاک بر سر» را بخوانم که نیمه‌شبی یک جوری برسد به صبح... اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ @ALEF_KAF_NEVESHT
تبلیغاتی نیستم ولی این گروه یه فرق‌هایی با بقیه دارن! گروه دختران عقیله دور هم جمع شدن، دارن برای موضوع جمعیت و فرزندآوری کار فرهنگی می‌کنند... البته یه آشنا هم ما اونجاها داریم :) هم عضو بشین، هم تبلیغ‌شون کنید https://eitaa.com/Dokhtarane_Aghiilee حله ان‌شاءالله؟!