رقیه توی خرابه نشسته بود، دختر یزید اومد پیشش
گفت: ببین من عروسک دارم تو چی؟
ببین من گوشواره دارم تو چی؟
ببین من موهام بلنده و سوخته نیست تو چی؟
ببین من بابا دارن تو چی؟
من بابام شاهه بابای تو چی؟
رقیه سه ساله نگاهش کرد، گفت دنیا مال بابای منه
اگه بابام بود، منم الان گوشواره داشتم، عموم اگه بود الان اینجا نبودم.
کسایی که وقتی حتی خبرِ انجامِ یه کار جالبو بهشون میدم ذوق میکنن چه برسه به بعد از انجامش ، خیلی برام ارزشمندن .
~ 𝐀𝐦𝐚𝐳𝐨𝐧
هدایت شده از فریاد خاموش/ Helen
قلب من به این امید میتپد که تو هستی
تویی وجود دارد
که من میتوانم آن را ببینم
او را ببوسم
او را در آغوش خود بفشارم
و او را احساس کنم
ولی همیشه سمنان برام بهترین شهر میمونه:))
جایی که مامان زهرا رو برای همیشه از دست دادیمش.
جایی که توش به دنیا اومدم .
جایی که بزرگ شدم.
جایی که موتور سواری کردم.
جایی که دوچرخه سواری یاد گرفتم.
جایی که تو پارکاش خاطره دارم .
جایی که قد کشیدم و بزرگ شدم.
مغازه هاش:)))
بازارش:)
زیورآلات پاشا:)))
عروسک فروشی روبه روش:)))
امام زاده یحی:)))
موتور دایی:))))))
خونه عمه معصومه :)))))))
حتی آژانسش:)))))
دبستان یاقوت:)))))))
آقا باشه بسه حال جامانده ها رو درک کردیم بزار کمی حال کربلا رفته ها رو درک کنیم.🥲