اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part71 ‹مهدی› قرار بود بریم ماموریت دستگیری یه باند تو
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part72
-آر.ه
با سبحان منو بردن سمت دیگه پیش بچه ها که نزدیک ون بودن
‹مهدی›
داوود رو با کمک سبحان بردیم جای امن
-داوودازدستتخیلیخوندارهمیره..خوبی؟!
چشماشو بهم فشرد و گفت
+آر.هخوبم.برینپیشبچهها
-باشهولیمواظبخودتباشنگرانتم
+توهممواظبخودتباشخطرناکن
-باشهپسمنبرم
سپردیمش به بچه های دیگه و سریع برگشتیم پیش رسول
داشتیم میرفتیم که دیدم یه خون چکید
به دستم نگاه کردم و دیدم خراشی روی دستمه
فکر کنم وقتی تیر زدن یکیش از کنار دستم گذشته و خراش ایجاد کرده اهمیتی ندادم و به راهم ادامه دادم چون بچه ها مهم تر بودن
صدای تیر منطقه رو پر کرده بود
چند نفریو دستگیر کردیم
فرستادیمشون پیش بچه ها تا سوار ون بشن
رفتیم سمت دیگه خرابه که محمد اینا بودن
پخش شدیم
تعداد کسایی که باید میگرفتیمشون زیاد بود ما
باید همشونو دستگیر میکردیم
من رفتم سمت محمد اینا
وارد اون طرف خرابه شدم
با احتیاط میرفتم
محمد و دیدم که درگیر بود و داشت تیراندازی میکرد میخواستم برم پیشش نشد
چون کاملا تیراندازی میکردن
نمیدونم چیشد ولی یهو دیدم به محمد شلیک کردن و من بلند صداش کردم :
-محمدددددد
چیزی برام مهم نبود دویدم سمت جایی که محمد افتاده بود خودمو به سرعت رسوندم
با چیزی که دیدم بدنم شل شد و افتادم رو زانوهام
ادامهدارد…
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
___________🫀____________
میدونم امروز کسی اینارو بهت نگفته
پس من میگم:
تو قوی تر از چیزی هستی که فکر میکنی!
تو کارت فوق العادس!
تو لیاقت بهترینها رو داری!🤍
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آقای منِ .
قربون اون صفایِ حرمت. .
#امامرضا
اَمـانــہ .
-
بٰازدِلتَنگِحُسِینَمکِہدِلَمشُورگِرِفت . .
دِلِعٰاشِقزِفِراقِحَرَماَزدُورگِرِفت❤️🩹 :)