شُعلہ؎ِاَنفَـسوآتَـشزَنہِ؎ِآفـٰآقاَسـت
غَـمقَـرآرِدِلِپُـرمَشـغَلہِ؎ِ؏ـشـٰآقاَسـتシ!-
#پروفایل
-تـلـخوشـیـریـنجـهـٰآنچـیـزےبـہجـزیـڪخـواب نیست
مـرگپـٰآیـٰآنمےدهـدیڪروزایـنکـٰآبـوسرا..!:)
#پروفایل
سلام
ممنون از کانال خوبتون
و رمان عالیتون ❤️
خیلی زیبا و جذاب هست
فقط نمیشه هر روز پارت های بیشتری بزارید ❣️
.
سلام ممنونم از نظر قشنگتون🥺
والا طبق وقتی که دارم تایپ میکنم چون باید تمرکز کنم که به دل مخاطب بشینه ولی سعی میکنم پارت بیشتر بدم✨
سلام
خیلی رمانتون خوبه
و اصلا دلم نمیخواد تموم بشه🙃
و اینکه لطفاً هر روز بفرستید
.
سلام مرسی ممبر ذوق ذوقی شدم خب😭😂
چشم
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part135 چشمامو بستم و با خیال خرید و کارام خوابم برد ..
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part136
یه پاساژ میشناختم که کلی لباس های
مجلسی و متفاوت داشت برای همین اونجا
رو انتخاب کردم و رفتیم
وقتی رسیدیماول رفتیم سمت قسمت های
زنانه که زهرا خرید بکنه چون معمولا خانما
طول میکشه اما آقایون سریع انتخاب میکنن
چندین مغازه رفتیم ولی زهرا چیزی برای
خودش انتخاب نکرد وارد یه مزون شدیم که
هر چند کوچیک بود ولی لباس های قشنگ و
ظریفی داشت و احساس کردم از این مغازه
احتمال زیاد پیرهن میخره
توی مزون که نگاهی کردیم یهو زهرا سمت
یه لباس رفت لباس نسکافه ای کرمی قشنگی بود
دور کمرش هم نگین دوزی بود
زهرا از فروشنده خواست که اونو آماده کنه که
زهرا به پرو کنه که اگه خوشش اومد بگیره
رفت پوشیدم و صدام کرد که برم ببینمش
واقعا بهش میومد و تو تنـ..ش نشسته بود
خودش هم چرخی زد و گفت:
+بگیرمشقشنگه
خندیدم و گفتم :
_توهرچیبپوشیقشنگه
لبخندی از روی ذوق زد ..
بیرون اومدم که لباساشو عوض کنه بخریمش
طول نکشید که لباسا رو عوض کرد و بیرون
اومد سمت فروشنده رفت و گفت براش
حساب کنه رفتم جلو که خودم پولشو بدم
نذاشت میگفت بعدا وقت زیاده
از حرفش خندم گرفت راست میگفت بعدا
از خجالتم درمیاد حسابی..
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
________🫀____________