-تـرشرویےهمبکـنشیریـنعسلبـٰانو؎مـن
گاهگاهےقـٰاطیفـٰآلودهلیمـولآزماست!:)
#عاشقانه
نداشتنیہرفیقخوبمثلیہتاریکیهتمام
نشدنیھپسمرسۍڪہهستۍ روشنایۍزندگیم🙂💛
#رفیقونہ
-رایحہحجـٰابت
اگرچہدلازاهلخیـٰابـٰاننمۍبرد
امـٰابدجورخـداراعـٰاشقمیڪند...!:)
#چادرانه
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part139 گارسون که اومد من یه قهوه و کیک سفارش دادم و م
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part140
بعد از اینکه مهدی کمی با بابام صحبت کرد
صدا کردم و ازش پرسیدم :
_سرکارتوچرانرفتیسرکار؟!
+توبیخشدمفرداقرارهپورهبشم
با تعجب فراراوان نگاهش کردم و گفتم:
_چراتوبیخشدی؟..چیکارکردیمگه؟
+هیچییکمسرپیچیکردم
_حواستباشهخبب
+چشمچشم
رفتم اتاقم که لباسمو عوض کنم هنوز اونقدر
راحت نبودم که پیش مهدی روسری نپوشم
برای همین لباسای خونگی که پوشیدم یدونه
روسری طوسی هم پوشیدم و رفتم پایین
مامان کمکم میخواست میز شام رو حاضر کنه
و همون لحظه هم داداشام رسیدن
من و زهره رفتیم کمک که میز حاضر بشه
وقتی آماده شد مامان بلند گفت شام آمادس
و همه اومدن سمت میز شام و نشستن
من میخواستم کنار مهدی بشینم که داوود
نذاشت و دیگه جلوی بابا نمیشد بحث کرد و
برای همین تو دلم گفتم حالا نوبت من
میرسه صبر کن آقا داوود
مامان شام چلو گوشت درست کرده بود و
خیلییی خوشمزه بود و قشنگ از قیافه همه
مشخص بود که خوششون اومده
بعد اینکه شام رو خوردیم مهدی بلند از
مامانم تشکر کرد و گفت خیلی خوشمزه شده
منم لبخندی زدم و بعدش با زهره ظرف ها رو
جمع کردیم و توی ماشین ظرفشویی
گذاشتیم همه رفتن و خودم خواستم که
چایی بریزم و براشون ببرم ..
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
________🫀____________