eitaa logo
اَمـانــہ .
510 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان - از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part139 گارسون که اومد من یه قهوه و کیک سفارش دادم و م
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم بعد از اینکه مهدی کمی با بابام صحبت کرد صدا کردم و ازش پرسیدم : _سرکارتو‌چرا‌نرفتی‌سرکار؟! +توبیخ‌شدم‌فردا‌قراره‌پوره‌بشم با تعجب فراراوان نگاهش کردم و گفتم: _چرا‌توبیخ‌شدی؟..چیکار‌کردی‌مگه؟ +هیچی‌یکم‌سرپیچی‌کردم‌ _حواست‌باشه‌خبب +چشم‌چشم رفتم اتاقم که لباسمو عوض کنم هنوز اونقدر راحت نبودم که پیش مهدی روسری نپوشم برای همین لباسای خونگی که پوشیدم یدونه روسری طوسی هم پوشیدم و رفتم پایین مامان کم‌کم میخواست میز شام رو حاضر کنه و همون لحظه هم داداشام رسیدن من و زهره رفتیم کمک که میز حاضر بشه وقتی آماده شد مامان بلند گفت شام آمادس و همه اومدن سمت میز شام و نشستن من میخواستم کنار مهدی بشینم که داوود نذاشت و دیگه جلوی بابا نمیشد بحث کرد و برای همین تو دلم گفتم حالا نوبت من میرسه صبر کن آقا داوود مامان شام چلو گوشت درست کرده بود و خیلییی خوشمزه بود و قشنگ از قیافه همه مشخص بود که خوششون اومده بعد اینکه شام رو خوردیم مهدی بلند از مامانم تشکر کرد و گفت خیلی خوشمزه شده منم لبخندی زدم و بعدش با زهره ظرف ها رو جمع کردیم و توی ماشین ظرفشویی گذاشتیم همه رفتن و خودم خواستم که چایی بریزم و براشون ببرم .. ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ________🫀____________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part140 بعد از اینکه مهدی کمی با بابام صحبت کرد صدا کر
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم اول از قسمت بابا اینا شروع کردم و بعد برای مامان و زهره بردم خودمم مبل کنار مهدی نشستم همه که مشغول صحبت مختلف بودن .. یهو مهدی گفت : +ببخشید‌من‌و‌زهرا‌میخواییم‌یه‌چیزی‌بگیم همه سکوت کردن که مهدی حرف بزنه نگاهی به من کرد و خندید و گفت: +ما‌تصمیم‌گرفتیم‌عقدمون‌مشهد‌باشه.. دقیقا همون لحظه ذوق رو تو چشمای همشون دیدم و مامان از خوشحالی اشکی از چشمش اومد دونه دونه میگفتن که خیلی خوبه آره حتماو ... خیلی خوشحال شدم که همشون خوششون اومد تقریبا ساعت یازده شب بود که مهدی میخواست بره داوود و داداش اصرار میکردن که امشب بخوابه پیششون ولی می‌گفت نمیشه کار داره چادرمو سرم کردم و تا دم در باهاش رفتم تو حیاط که داشتیم می‌رفتیم سمت در مهدی گفت : +خب‌این‌از‌خوشحالی‌خانوادت‌ +منم‌امشب‌به‌مامانم‌میگم دستمو روی بازوم بالا و پایین بردم و گفتم: _باشه‌..فردا کی‌بیدار‌میشی؟! +هفت‌و‌هشت‌صبح‌ _خوبه‌‌پس‌امشب‌زود‌بخواب +چشم‌تو‌هم‌همینطور در حیاط رو باز کردم و از در بیرون رفت و گفت: +خیلی‌خوش‌گذشت‌خداحافظ خندیدم و دستمو به علامت خداحافظی تکون دادم و بعد از رفتن مهدی اومدم داخل ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ________🫀____________
‌ تو‌نبودی‌ُتب‌فاصله‌ها‌پیرم‌کرد... عاشق‌شعرشدم،شعرزمین‌گیرم‌کرد : ) !
تغيير شايد سخت باشد ، ولى هرگز از كسی نشنیدم که بگوید ارزشش را نداشت : ) ) .