تـودَرونِپَـردھ،خَلـقۍبہِتـومُبـتَلآ
نَـدآنَمبہِچہِشیـوهمیـبَرےدِل،تـوڪه
رُخنمینَمـٰآیۍ!
[🌸☁️]
آدماوقتۍڪنارایوانخانہمۍایستند؛
وبہآسموننگاهمیڪنند،یعنی عاشقشدند...
#عاشقانه | #لحظهگرگومیش
شـٰاعِرشَھرِخـودَمبودَموَاَزشَھرخودَش؛
ضَربـٰانِقَـدَمَششَھـرِمَـرآریختبِھم...!シ
#عاشقانه
[بعضیا بندِ روسریشونو بازکردن.!
رفتن جلو دوربین واسه لایک
اما...
بعضیاهم بند پوتینشونو بستن.!
رفتن رو مین،واسه خاک...!]
#تلنگر
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part145 گرمم شده بود که پتومو با یه حرکت دست پرت کردم
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part146
_ناهارامروزباماستپاشوپاشو
به سرعت برگشت نگام کرد و گفت:
+خودتیهچیزیدرستکندیگه
دست به سیـ..نه وایسادم و گفتم:
_بهزنتهمبعدااینومیگی؟!!
بلند شد و اومد سمت آشپزخونه گفت:
+هنوزنیومدهمعلومنیستکیه
+خواهرشوهربازیدرمیاری
خندیدم و پیاز و تخته رو دادم دستش و گفتم:
_بسماللهبرادر
و خودم رفتم که برنج رو آماده کنم
قرار بود لوبیا پلو درست کنیم اونم با آقا داووود
چشماش با پیاز سرخ شده و بود هی اشک میومد و زیر لب هی چیزی میگفت
پیاز رو بهم داد و رفت صورتشو بشوره
موادش رو که با هم مخلوط کردم رفتم سمت
داوود زدم روی شونه ش و گفتم:
_لازممیشهبرات
+ایناروبهآقامهدیتونیادبده
خندیدم و گفتم :
_اونخودشبلده
و سمت گاز رفتم که دیگه در قابلمه رو بذارم
داوود گوشیش زنگ خورد و رفت بیرون
باز هم جریان اون دختره بود فکر کنم
آروم پشت پنجره رفتم و به داوود نگاه کردم
معلوم بود چیز جالبی شنیده بود تند صحبت
میکرد سعی کردم لـ..ب خوانی کنم
و از اون لـ..ب خوانی فقط اسم زیبا رو فهمیدم
همون دختری که معلوم نبود میخواد با مهدی
چیکار و کنه و چه نقشه هایی تو سرشه..
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
_____🫀____________