اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part262 قبل از اینکه برم سر قرار رفتم خونه مامان اینا
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part263
تمام جون و تنم کوفته بود ..
قدرتی که تو زدن من داشتن قابل درک نبود
من فقط یه چیزی میخواستم اونم زهرا رو ببینم ..
در محکم باز شد و چند نفر به همراه زیبا ریختن داخل
فلش رو پرت داد سمتم و گفت:
+نصفشدرستنبود!
+فردا تو واوندختره رومیفرستمهوا
+منتظرباشاونجابهممیرسید
–اطلاعاتدرسته.. ، توبایدبمیرینهمن
نفهمیدم چیشد ولی تفنگشون درآورد و تیری
به سمت دستم رها کرد..
درد کل تنمو گرفت..!
و زیبا با سرعت زیاد از اتاق بیرون رفت
شنودی که بهم وصل بود تمام چیزا رو ضبط کرده بود و به احتمال زیاد بچهها فردا عملیات
رو آغاز میکردن و میومدن!
<سبحان>
صدای تیر خوردن مهدی تو شنود پیچید
سرم سوت کشید.
اگه الان تیر خورده دیر برسیم کارش تمومه
بلند شدم و سمت اتاق آقای احمدی رفتم
در زدم و وارد شدم
–اقایاحمدی..فردا باید عملیات آغاز بشه
+چی شده مگه
–ماازطریقشنودفهمیدیمقرارهاتفاقاییبیوفته
–همچنینمهدیتیرخوردهوخونریزیداری
–ازهمسرشهمخبرینیست
سری تکون داد و گفت:
+بچهها روخبرکنبیانکارشوندارم
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀__________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part263 تمام جون و تنم کوفته بود .. قدرتی که تو زدن من
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part264
از اتاق بیرون رفتم و بلند گفتم همه بیان
امیدوار بودم که با عملیات موافق باشن
چون نگران مهدی بودم ..
همچنین از زهرا خبری نبود!
همه نشستیم و منتظر محمد شدیم
بعد از پنج دقیقه اومد و کنار آقای احمدی نشست
آقای احمدی چند دقیقه ای سرش تو چندتا
برگه بود و بعد نگامون کرد و گفت:
+اوضاع نشون میده که باید عملیات شروع بشه
+چیزاییکه ازوضعیتمهدیرسیدهچندانخوبنیست
+امشب کاراتونو انجام بدین
+فردا عملیات رو در پیش داریم انشاءالله..
یه سری توضیحات محمد بهمون داد
که چطور جلو بریم چه زمانی تیراندازی کنیم
و چه تایمی بچه ها رو نجات بدیم!
بلند شدیم و از اتاق بیرون رفتیم
چون از فردا صبح باید میرفتیم عملیات
امشب تو استراحتگاه سایت میخوابیدیم..
صحبتی با داوود کردم و بعد خوابیدم.
....
ده صبح برپا شدیم که آماده بشیم
یه صبحانه ساده بچه ها آماده کردن که جون داشته باشیم
این عملیات باید زیبا رو سالم میگرفتیم
وقرار بود توی تیراندازی حواسمون دقیق باشه
دعا میکردم که هردوشون سالم باشن:)
لباسای مخصوص مونو پوشیدیم و تو ماشینها
پخش شدیم که راه بیوفتیم
داوود و یکی دیگه از بچه ها با موتور سنگین میومدن
یعنی طوری بود که لوکیشن باهاشون بود
و ما باید پشت اونا میرفتیم..
ولی نمیدونستم چرا استرس بدی داشتم
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀__________
آدمها رنجهای خودشان را بیشتر از
شادیهاشان به یاد میآورند .
رنج مثل کوه است ،
شادی مثل رود ،
رود میرود ، کوه میماند .
#انگیزشے
وقتی غم افتاد تو دلت
تو هم تلافی کن،بیوفت بغل خدا🤍:)
خدا از پدر پناه دهنده تر
و از مادر بهت مهربون تره.!
#خدایمن