اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part268 دست مهدی رو گرفت و گفت: +نبضشضعیفههازودتربب
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part269
طوری که مشخص بود به خانواده ها خبر داده بودن
و من بهتر بود برم خونه لباس عوض کنم..
چون اگه اینطوری منو میدیدن حتما میترسیدن
با موتوری که رسول آورده بود سریع سمت خونمون رفتیم و لباسامو عوض کردن
حتی مامانم اینا هم فهمیده بودن و قبل از
رسیدن من به خونه به سمت بیمارستان اومده بودن
لباسامو به سرعت عوض کردم و با رسول
به سمت بیمارستان برگشتیم..
وارد شدیم که پشت اتاق عمل همه وایساده بودن
مادرای مهدی و زهرا مثل ابر بهار گریه میکردن..
و باعث شده بود اشک همه دربیاد..
زهره تا منو دید به سمت من پناه آورد
و با چشمای اشکی اومد پیشم..
منم میدونستم که چه حالی داره و آروم
بـ..ـغلش کردم و آرومش کردم..
در گوشش گفتم:
+منم حالتورودارمولینگراننباش
+نبایدجلویخانوادههاکمبیاریم..
با گفتن این حرفم کمی تونستم آرومش کنم..
از من دور شد و رفت پیش مادرش..
چهار ساعت گذشت و خبری نشده بود..
که بلاخره در اتاق عمل باز شد و دکتر بیرون اومد
قبل از اینکه کسی بره جلو زودتر از همه
دویدم سمت دکتر و گفتم:
–دکترحالشونچطوره؟
+کدومبیمار؟!
—هردو..دوتا مردوخانمکهاورژانسیاوردن..
+نسبتتون؟!
–برادرشونهستم..
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
_🫀__________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part269 طوری که مشخص بود به خانواده ها خبر داده بودن و
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part270
بعداز اینکه فهمید کیم و چیکاره گفت:
+اولکهبیمارآقاخونریزیشدیدداشتن..
+یعنیالانحتمابعدازصحبتمبرینخونبدین
+کهبهشونتزریقکنیم
+وبایدبهسیسییومنتقلبشنتابهوشبیاد
+چونوضعیتمناسبینداره..
و بعد ادامه داد و گفت:
+بیمارخانمتیربهسمتنخاعشونخورده
+ولیعملموفقیتآمیزبود
+اماشرایطشونفعلامشخصنیست
+ایشونهمبایدبهسیسییومنتقلبشن
طوری که دکتر توضیح داد چندان حال هردوتاشون خوب نبود و باز گفت:
+درهرصورتدعا کنید برایبهبودیشون
و آروم از کنارمون رد شد و رفت ..
منتظر بودیم از اتاق بیرون بیارنشون..
نگرانی و حال بدی تو چهره همه دیده میشد
در باز شد و آوردنشون ..
چهره های بی حال و رنگ زردشون توضیح دهنده
حال بدشون بود و من با دیدن وضعیت مهدی
عقب رفتم و به دیوار تکیه دادم و آروم سر خوردم
و شروع کردم به گریه کردن..
داوود اومد بغلم کرد و دوتایی اشک میریختیم
دردمون مشترک بود و همو درک میکردیم..
مهدی برادر من بود .. برادری عزیزتر از خودم..
حالا وقتی تن بی جون و حال بدشو میدیدم
میخواستم همونجا جون بدم ..:)
اگه به من بود میرفتم و خون زیبا رو میریختم
چون باعث تمام بدبختی های الان ما اون بود..
رسول اومد سمتمون و گفت خودمونو جمع کنیم
ولی هیچکس از درون من خبر نداشت..
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
_🫀__________
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ادم بايد يکيوداشته باشه
وقتی نگاش ميکنه تو دلش بگه :
خدايا مرسی کهدارمش : )♥️🧿
#عاشقانه
تو مرا دیدی و از دور به بیراهه زدی؛
تو نگو نه، دل دیوانهی من کور که نیست..!🫀
#عاشقانه
358.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کمی آغوش تعارف کن، من دلتنگی محضم❤️🩹 .
#مولا