eitaa logo
اَمـانــہ .
506 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان - از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part268 دست مهدی رو گرفت و گفت: +نبضش‌ضعیفه‌ها‌زودتر‌بب
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم طوری که مشخص بود به خانواده ها خبر داده بودن و من بهتر بود برم خونه لباس عوض کنم.. چون اگه اینطوری منو میدیدن حتما میترسیدن با موتوری که رسول آورده بود سریع سمت خونمون رفتیم و لباسامو عوض کردن حتی مامانم اینا هم فهمیده بودن و قبل از رسیدن من به خونه به سمت بیمارستان اومده بودن لباسامو به سرعت عوض کردم و با رسول به سمت بیمارستان برگشتیم.. وارد شدیم که پشت اتاق عمل همه وایساده بودن مادرای مهدی و زهرا مثل ابر بهار گریه میکردن.. و باعث شده بود اشک همه دربیاد.. زهره تا منو دید به سمت من پناه آورد و با چشمای اشکی اومد پیشم.. منم میدونستم که چه حالی داره و آروم بـ..ـغلش کردم و آرومش کردم.. در گوشش گفتم: +منم حال‌تورو‌دارم‌ولی‌نگران‌نباش‌ +نباید‌جلوی‌خانواده‌ها‌کم‌بیاریم.. با گفتن این حرفم کمی تونستم آرومش کنم.. از من دور شد و رفت پیش مادرش.. چهار ساعت گذشت و خبری نشده بود.. که بلاخره در اتاق عمل باز شد و دکتر بیرون اومد قبل از اینکه کسی بره جلو زودتر از همه دویدم سمت دکتر و گفتم: –دکتر‌حالشون‌چطوره؟ +کدوم‌بیمار؟! —هردو..دوتا مرد‌و‌خانم‌که‌اورژانسی‌اوردن.. +نسبتتون‌؟! –برادر‌شون‌هستم.. ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ _🫀__________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part269 طوری که مشخص بود به خانواده ها خبر داده بودن و
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم بعداز اینکه فهمید کیم و چیکاره گفت: +اول‌که‌بیمار‌آقا‌خون‌ریزی‌شدید‌داشتن.. +یعنی‌الان‌حتما‌بعد‌از‌صحبتم‌برین‌خون‌بدین‌ +که‌بهشون‌تزریق‌کنیم‌ +و‌باید‌به‌‌سی‌سی‌یو‌منتقل‌بشن‌تا‌بهوش‌بیاد +چون‌وضعیت‌مناسبی‌نداره.. و بعد ادامه داد و گفت: +بیمار‌خانم‌تیر‌به‌سمت‌نخاع‌‌شون‌خورده‌ +ولی‌عمل‌موفقیت‌آمیز‌بود +اما‌شرایطشون‌فعلا‌مشخص‌نیست‌ +ایشون‌هم‌باید‌به‌سی‌سی‌یو‌منتقل‌بشن طوری که دکتر توضیح داد چندان حال هردوتاشون خوب نبود و باز گفت: +در‌هر‌صورت‌دعا کنید برای‌بهبودی‌شون و آروم از کنارمون رد شد و رفت .. منتظر بودیم از اتاق بیرون بیارنشون.. نگرانی و حال بدی تو چهره همه دیده میشد در باز شد و آوردنشون .. چهره های بی حال و رنگ زردشون توضیح دهنده حال بدشون بود و من با دیدن وضعیت مهدی عقب رفتم و به دیوار تکیه دادم و آروم سر خوردم و شروع کردم به گریه کردن.. داوود اومد بغلم کرد و دوتایی اشک میریختیم دردمون مشترک بود و همو درک میکردیم.. مهدی برادر من بود .. برادری عزیزتر از خودم.. حالا وقتی تن بی جون و حال بدشو میدیدم میخواستم همونجا جون بدم ..:) اگه به من بود میرفتم و خون زیبا رو میریختم چون باعث تمام بدبختی های الان ما اون بود.. رسول اومد سمتمون و گفت خودمونو جمع کنیم ولی هیچکس از درون من خبر نداشت.. ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ _🫀__________
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ان‌شاءاللّٰھ‌ظھورآقامون🌿^.^! . .( :🕊
-
اَمـانــہ .
-
بی‌حسین هیچم، چه اضافاتی؟❤️‍🩹
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ادم بايد يکيو‌داشته باشه وقتی نگاش ميکنه تو دلش بگه : خدايا مرسی که‌دارمش : )♥️🧿
تو مرا دیدی و از دور به بیراهه زدی؛ تو نگو نه، دل دیوانه‌ی من کور که نیست..!🫀
اَمـانــہ .
﮼یاربّ،تو‌همانی‌که‌برایم‌همه‌ای…؛🤍 |
358.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کمی آغوش تعارف کن، من دلتنگی محضم❤️‍🩹 .