اَمـانــہ .
-
معامله با خدا همیشه سود داره ،
تو یه ذره میبخشی ، اون دریا میده
تو یه لبخند میکاری ، اون شادی میفرسته
هیچ وقت از حساب خدا کم نمیشه
فقط کافیه بهش اعتماد کنی ، جبرانش بینهایت قشنگه : ) .🥲
#خدایمن
افتخار کنید به نمازتون ، به حیاتون
به هرچی که شما رو به خدا نزدیک میکنه ..
نذارید با جمله (دنیا دو روزه) فریبتون بدن *
#تلنگر
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part278 دکتر بیرون اومد و همه به سمتش هجوم بردن دستش رو
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part279
اینقدر گریه کرد که دیگه داشت حالش بد میشد..
به سبحان اشاره کردم که به پرستار بگه بیاد
بیاد و آرام بخش براش بزنه تا آروم بشه..
قرار بود امشبی هم تو بیمارستان بمونه و
فرداشب مرخص بشه !
مامانم هر چی اصرار کرد برم خونشون نرفتم..
تصمیم داشتم برم خونه خودمون..
سبحان هم مثل همیشه گفت منم میام !
مجبور بودیم از بیمارستان بریم چون کسی نمیشد بمونه
تو راه خونه سرمو به صندلی ماشین تکیه دادم..
به این فکر میکردم که تکلیف زهرا چی میشه
چطور میخواد با این موضوع کنار بیاد؟
خوب میشد ولی نه به زودی ..
یه مدتی رو باید با اون وضعیت سر میکرد..
آنقدری ذهنم درگیر بود که نفهمیدم کی رسیدیم
عصاهامو بیرون ماشین گذاشتم و با کمکشون از جام بلند شدم و رفتم سمت کلید بندازم
تا در رو باز کنم سبحان ماشینو بزنه داخل..
خونه سوت و کور و تو تاریکی غرق بود..
از این حال و هواش بدم میومد!
یاد اون شبی افتادم که با بچه ها گفتیم و خندیدیم
اون شب که بازی کردیم فیلم دیدیم خندیدیم
چند دقیقه ای به در خونه بسته و تاریک نگاه کردم
سبحان از پشت دستشو رو شونم گذاشت و گفت:
+خوبی ؟؟
نگاهش کردم و گفتم:
_خودتچیفکرمیکنی؟!
+چشماتکهمیگهنه..
+بروداخلمنمالانمیام..پاهاتخستهمیشهها
رفتم داخل و برق هارو روشن کردم..
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
__🫀__________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part279 اینقدر گریه کرد که دیگه داشت حالش بد میشد.. به
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part280
درسته زهرا تو خونه نبود ولی تمیزی اون روز
هنوزم تو خونه باقی بود..
ولی گل ها فقط به آب نیاز داشتن ..
بدون اینکه جایی برم رفتم سمت آشپزخونه
و از کابینت زیر ظرفشویی آبپاش گل ها رو درآوردم
پر آب کردم و لنگ لنگان سمت گلا رفتم
به تک تکشون آب دادم..
با این گلا یاد زهرا میوافتادم!
خیلی گلاشو دوست داره و بهشون اهمیت میده
سبحان داخل اومد و گفت:
+برو استراحت کن خودمآبشونمیدم
اومد و آبپاشو ازم گرفت و منو فرستاد سمت
اتاق تا لباسامو عوض کنم
از اینکه سبحان اینقدر حواسش بهم بود
هم خندم گرفت هم خوشم میومد..
لباسامو عوض کردم و اومدم سالن
روی مبل نشستم و گفتم:
_زنگبزنغذاسفارشبده..
+خودمدرستمیکنم
_زنگبزنمیگم..توهمخستهای
سری تکون داد و شماره سفارش رو گرفت
و با خدمتکار اونجا مشغول صحبت شد..
گوشیمو برداشتم و رفتم پیامارو ببینم
بچه های سایت همه حالمو پرسیده بودن
و من بعد یک روز داشتم جواب میدادم
پیامای همه رو جواب دادم و گوشیمو کنار میز گذاشتم
سبحان همینطور تو حیاط بود و منتظر بود
غذا تا اومد سریع بگیره..
چقدر تنبل بود این پسر !
این کارو کرده بود که چندبار نره و بیاد
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
__🫀__________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part280 درسته زهرا تو خونه نبود ولی تمیزی اون روز هنوز
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part281
با صدای زنگ در متوجه اومدن غذاها شدم
سبحان حساب کرد و اومد داخل ..
برای من سوپ گرفته و برای خودش ساندویچ
وایسادم نگاهش و گفتم:
_چرا سوپ؟؟!
+بخورقویشی..انتظار داشتیپیتزابگیرمبرات؟
خنده کوچیکی کردم و غذارو ازش گرفتم
دوتا ظرف آورد تا غذا هارو تو ظرف خالی کنیم
اولش باهاش بازی کردم ولی بعدش کمکم خوردم
بعد از غذا سبحان روی مبل خوابش برد ..
برقا رو خاموش کردم تا خوابش ببره چون تو این
چند وقت خیلی خسته شده بود!
ایرپاد رو از کشوی زیر تلویزیون برداشتم و
به گوشیم وصل شدم..
روی صندلی گهوارهای نشستم..
رفتم تو آهنگای گوشیم..
نور کم خونه ، ایرپاد و آهنگ گوشیم..
بالا و پایین کردم که آهنگ مدنظرمو پیدا کردم..
به روبهرو خیره شدم و به آهنگ گوش دادم:
هوای خونه از دوریت داره هرلحظه می گیره
بیا برگرد با من باش همین الانش هم دیره…
همین الانش هم دیره…
کنار پنجره هر روز می شینم تا تو برگردی
ببین با طعم آغوشت ،منو عاشقترم کردی…
یجوری عاشقت هستم که بی تو ساده میمیرم
هنوزم با خودم میگم یه روز دستاتو می گیرم…
هوای خونه از دوریت..
داره هرلحظه می گیره
بیا برگرد با من باش ،
همین الانش هم دیره…
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part281 با صدای زنگ در متوجه اومدن غذاها شدم سبحان حسا
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part282
هنوزم از تب دستات ،لبالب غرق آتیشم
هنوزم باورم می شه
که من با تو یکی می شم…
یه حسی میگه اینجائی ،چقدر شیرینه احساسم
تو نزدیکی به دستامو نوازشهاتو می شناسم…
یجوری عاشقت هستم
که بی تو ساده می میرم
هنوزم با خودم میگم یه روز دستاتو می گیرم…
هوای خونه از دوریت داره هرلحظه می گیره
بیا برگرد با من باش همین الانش هم دیره…
همین الانش هم دیره…
"معین ، پایان"
عجیب دلم برای قبلا تنگ شده بود ..
زمانی که هیچکدوم از این اتفاقات نیوافتاده بود
قبل از این پروژه همه چی خوب بود..
ولی الان چی؟!
الان همه چی بهم ریخته ..
و این باعث میشد سکوت کنم و تو فکر برم
دلم واقعا برای زهرا تنگ شده بود..
سبحان تکونی خورد که نگاهش کردم
قیافش خیلی خسته بود و این چند روز هم همش پیگیر من و کارام بود..
تو روزای سخت واقعا عزیزای آدم مشخص میشه:)
اونایی که کنارتن و هیچوقت تنهات نمیزارن..
سبحان واقعا برام عزیز بود ..
برادر خونی نبودیم ولی حسمون بالاتر بود!
پتو کمی اومده بود پایین تر و حس میکردم
چون شبه سردش بشه..
بلند شدم و آروم رفتم سمتش و پتو رو تا
شونههاش کشیدم سردش نشه
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
___🫀________