یه نشدن هایی هست که اولش ناراحت
میشی ولی بعدا میفهمی خدا چه رحمی
بهت کرد که نشد اونجاست که فقط شُکر میکنی ؛
#دلی
جایی که تو دستت نمیرسه
خدا شاخهها رو میاره پایین ؛
من این صحنه رو بارها دیدم . .🫂
#خدایمن
اَمـانــہ .
-
- جايي هست در وجود ِمن که جز تو ؛
کسی نمیتواند آن را پُرکند . .🥲
#امامحسین
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part282 هنوزم از تب دستات ،لبالب غرق آتیشم هنوزم باورم
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part283
نمیدونم دیشب چطوری روی مبل خوابم برده بود
ولی الان با صدای صحبت های سبحان بیدار شدم
اسم بیمارستان میومد و فکر کنم قرار بود که
زهرا مرخص بشه..
چشمامو باز و بسته کردم و با عصا بلند شدم
سبحان قطع کرد و گفت:
–قرارهزهرامرخصبشه..ولیداوودمیگهببرنش
+نهبیادخونهخودمون..بروماشینوروشنکنبریم
رفتم اتاق و لباس خونگی رو عوض کردم
با دستام به موهام حالت دادم و از اتاق بیرون رفتم
تا من برم سبحان ماشینو جا به جا کرده بود
فقط در رو بستم و سوار ماشین شدم..
تو راه سبحان تلفنش زنگ میخورد و بیشترش
زهره و داوود بودن ..
من اهمیتی ندادم و به بیرون نگاه کردم..
دوست داشتم بیارمش خونه خودمون
نه بعد یه مدت دوباره دور بشه ازم..
به بیمارستان رسیدیم با کمک سبحان از پله ها
بالا رفتم و به بخش رسیدیم
داوود و محمد و زهره و مامانش اینا اونجا بودن
کارای ترخیص زهرا رو کرده بودن ولی
میخواستن ببرنش خونه خودشون
که رفتم جلو و گفتم:
_اگهمیشهبیارینشخونهخودمون
چند دقیقه سکوت شد و من ادامه دادم :
_مامانشماهمبیاپیشما
کسی مخالفتی نکرد و باشهای گفتن
اما قرار بود برای اینکه زهرا اذیت نشه با ماشین
داوود بیاد و از اون سمت هم محمد بره سرکار
من تو چند هفته اصلا سایت نرفته بودم
و نمیدونستم کارا چطور پیش بره..
حالم نه جسمی خوب بود نه روحی..
ادامهدارد..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
______🫀__________