eitaa logo
اَمـانــہ .
513 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان - از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
یه نشدن هایی هست که اولش ناراحت میشی ولی بعدا میفهمی خدا چه رحمی بهت کرد که نشد اونجاست که فقط شُکر میکنی ؛
جایی که تو دستت نمیرسه خدا شاخه‌ها رو میاره پایین ؛ من این صحنه رو بارها دیدم . .🫂
-
اَمـانــہ .
-
- جايي هست در وجود ِمن که جز تو ؛ کسی نمیتواند آن را پُرکند .‌ .🥲
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part282 هنوزم از تب دستات ،لبالب غرق آتیشم هنوزم باورم
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم نمی‌دونم دیشب چطوری روی مبل خوابم برده بود ولی الان با صدای صحبت های سبحان بیدار شدم اسم بیمارستان میومد و فکر کنم قرار بود که زهرا مرخص بشه.. چشمامو باز و بسته کردم و با عصا بلند شدم سبحان قطع کرد و گفت: –قراره‌زهرا‌مرخص‌بشه‌..ولی‌داوود‌میگه‌ببرنش‌ +نه‌بیاد‌خونه‌خودمون..برو‌ماشینو‌روشن‌کن‌بریم رفتم اتاق و لباس خونگی رو عوض کردم با دستام به موهام حالت دادم و از اتاق بیرون رفتم تا من برم سبحان ماشینو جا به جا کرده بود فقط در رو بستم و سوار ماشین شدم.. تو راه سبحان تلفنش زنگ میخورد و بیشترش زهره و داوود بودن .. من اهمیتی ندادم و به بیرون نگاه کردم.. دوست داشتم بیارمش خونه خودمون نه بعد یه مدت دوباره دور بشه ازم.. به بیمارستان رسیدیم با کمک سبحان از پله ها بالا رفتم و به بخش رسیدیم داوود و محمد و زهره و مامانش اینا اونجا بودن کارای ترخیص زهرا رو کرده بودن ولی میخواستن ببرنش خونه خودشون که رفتم جلو و گفتم: _اگه‌میشه‌بیارینش‌خونه‌خودمون چند دقیقه سکوت شد و من ادامه دادم : _مامان‌شما‌هم‌بیا‌پیش‌ما‌ کسی مخالفتی نکرد و باشه‌ای گفتن اما قرار بود برای اینکه زهرا اذیت نشه با ماشین داوود بیاد و از اون سمت هم محمد بره سرکار من تو چند هفته اصلا سایت نرفته بودم و نمی‌دونستم کارا چطور پیش بره.. حالم نه جسمی خوب بود نه روحی.. ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ______🫀__________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part283 نمی‌دونم دیشب چطوری روی مبل خوابم برده بود ولی
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم داوود اینا سمت خونه راه افتادن ولی من به سبحان گفتم اول بریم کمی خوراکی بگیرم و بعدش بریم خونه.. جلوی میوه‌فروشی وایساد و من پیاده شدم سیب و موز و گلابی و انگور خریدم و بیشتر هویج و موز گرفتم که زهرا بخوره قوی بشه.. تو این مدت ضعیف شده بود .. میوه هارو حساب کردم و سبحان همه رو پشت ماشین و گذاشت و بعدش راه افتادیم.. وقتی رسیدیم داوود هم رفته بود و فقط من و زهرا و زهره و سبحان بودیم که اونا هم گفتن ما یه سر بریم خونه و بیاییم من و زهرا تو خونه تنها بودیم.. اولش سکوت موج میزد ولی من با عصا رفتم سمت اتاق اینکه هنوز به عصا عادت نداشتم اذیتم میکرد چون پام فعلا یه تکیه گاه میخواست.. گوشه تخت نشستم که زهرا نگام کرد خودشو به زور بلند کرد و به بالشت تکیه داد و گفت: +حالت چطوره؟! _اگه‌تو‌خوب‌باشی‌منم‌خوبم‌.. +من خوب نیستم مهدی.. هعی کشیدم و گفتم: _منم‌همینطور‌.. +مهدی‌من‌اگه پاهام‌خوب‌نشه‌چی‌.. _منفی‌نگاه نکن‌دیگه‌ _زهرا‌تو‌اگه‌قوی‌بمونی‌میتونی‌ _به‌خاطرمن‌که‌شده‌طاقت‌بیار جوابی نشنیدم و سرش پایین بود بلند شدم از کشوی میز قرآن کوچیکی درآوردم رفتم جلو و بهش دادم و گفتم: _بخون..آروم‌میشی قرآنو ازم گرفت و من از اتاق رفتم که راحت باشه ادامه‌دارد..‌ کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ________🫀____________
غیر نجفت‌ کجا پناهنده‌ شوم ؟ فرزند همیشه‌ در پناه‌ ِ پدر است .🤍
و اگر برایِ ظهورِ او دعا می‌کنید ، علامت آن است که هنـوز ایمانتان پا برجاست . - آیت اللّٰه بهجت -