eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
878 دنبال‌کننده
4.1هزار عکس
1.2هزار ویدیو
154 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
به نام او داستان از آن‌جا شروع که به بالاخره با فراز و نشیب بسیار گروه‌مان تشکیل شد. اسم گروه را اُ
روز اعلام نتایج بعد از اعلام چهار گروه منتخب و تبریک به آن‌ها پیامی آمد که: (خب، یک جایزه‌ی ویژه هم داریم برای یکی از گروه‌های فعال به خاطر فعالیت خوب و تلاش بی وقفه‌ای که داشتند. تبریک به گروه اُمّی!) به قول دوستان غافلگیری ما بیشتر از چهارگروه منتخب بود!!! در آخر تشکر می‌کنم از باغبانان گرامی این باغ پربرکت به‌خصوص آقای واقفی، خانم صادقی و خانم بختیاری.
عِمران واقفی: امشب سخن ازجان جهان بایدگفت🌸 توصیف رسول(ص) انس و جان باید گفت🌸 در شـــــام ولادت دو قــطب عالم🌸 تبریک به صــاحب الزمان (عج) باید گفت🌸 میلاد با سعادٺ ځضرٺ ختمی مرتبت محمد مصطفیﷺ و امام جعفر صادق﴿؏﴾مبارک باد🌹 محسنے🌿
سلام🍌 عید و نور و جیغ و دست و هورا🍎❤️
4_5924655411985645605.mp3
9.21M
به مناسبت میلاد پر برکت نبی مکرم اسلام صلی الله علیه و آله و سلم و صادق آل عبا علیه السلام❤️ عیدتون مبارک عاشقان🌹🎉🎈
عکسا رو ببینید جگرتون حال بیاد😎
مخاطب اول: پیرزن _جونم برات بگه حاج خانم. همین دختر اکبرآقا رو خودمون جهیزیه‌اش رو تهیه کردیم. _کی؟! _خودمون. من و حاجی. _حاجی؟ _آره من و حاجی. _چی رو؟ _جهیزیه شو می‌گم. _دختر مش قربون؟ _نه دختر اکبرآقا. _چی گرفتین؟ _از ظرف و ظروف و خورده ریزه‌هاش گرفته تا یخچال و تلویزیون. _یخچال؟ _یخچال و تلویزیون. _یخچال و چی؟ _تلویزیون. _تلویزیون؟ _آره. _خودتون؟! همسایه‌ها هم کمک کردن. اهل مسجد و اهل محل دست به دست هم دادن. _مسجدیا؟! آره مسجدیا. خوب جهیزیه‌ای شد هان. _یخچال هم خریدین؟ آره یخچال هم خریدیم براش. اجاق، لوازم برقی، فرش. _فرش! فرش هم خریدیم. _برا اکبرآقا! _نه دخترش. _دخترش. باریکلا. 🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 مخاطب دوم: همسر اگه بدونی چه ذوقی کردن. دختر بنده خدا که از هیجان اشک تو چشماش جمع شده بود. حواست هست؟! _خب. به خانم غفاری گفته بودم یهویی همه رو با هم ببریم اما خانم غفاری نظرش این بود که خورده خورده. محمد گوش می‌دی؟ خوب بود خانم غفاری حرف منو گوش داد. مامانه و دختره تو حیاط ایستاده بودن. همینطور کارتن بود که می‌رفت داخل. ببین منو. قیافه‌هاشون دیدن داشت. وقتی چشم‌شون خورد به کارتن یخچال، دهن‌شون باز مونده بود. بنده خدا مامانه مرتب می گفت تشکر، لطف کردین. محمد خیلی کیف داد وقتی مامانه گفت: «جهیزیه دخترمو مدیون شمام.» اینو گوش کن. خانم غفاری بعدا بهم گفت ایده‌ام خیلی خوب بود برا یهویی بردن جهیزیه. 🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 مخاطب سوم: دوست پایه غیبت _اینو نگفتم برات دیروز با خانم غفاری اینا رفتیم جهیزیه این دختره رو بدیم. _همون دختر اکبرآقا اینا؟ _آره. همون که با اهل محل براش جهیزیه جور کردیم. _آها. _نمی‌دونی چه ذوقی کرده بودن. _جدی؟ _آره بابا. این کارتن‌ها که یکی یکی می‌رفت تو، صورت‌شون بیشتر گل مینداخت. _چرا که نه. _اصلا خونه زندگی‌شون رو باید می‌دیدی بنده‌های خدا! نمی‌دونم این جهیزیه رو کجا می‌خواد ببره دختره. _زیر شیرونی ، زیر پله ای، زیر زمینی چیزی... دیگه بهتر از این که نیست. _نه والا. 🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 مخاطب چهارم: دوست متذکر _داشتم می‌گفتم دیروز خونه یه بنده خدایی رفتیم. کار خیری بود البته. _به سلامتی. خواستگاری منظورته؟ _نه. جهیزیه‌ای تهیه کرده بودیم با اهل محل بردیم براشون. _به به احسنت به شما. _نه بابا من که کاره‌ای نبودم. زبون بسته‌ها یه خونه زندگی ضعیفی داشتن. _اگه کمکی لازم بود منم هستم. _ای بابا می‌شناسی همین دخترِ... _خیلی خب مهم نیست حالا. _هان نه. منظورم اینه دختره خیلی خوشحال بود. زبون بستم یه ذوقی تو چشماش بود. _خدا خیرتون بده. _ممنون عزیزم. برا کار خیر بعدی حتما خبرت می‌کنم. _حتما منتظرم. 🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 مخاطب پنجم: دوست قدیمی _داشت یادم می‌رفت! ببین اگه یه وقت صدقه‌ای، خیراتی، چیزی داشتین خودمو خبر کن. _چطور مگه؟! _آخه ما با اهل محل‌مون دنبال کار خیر هستیم. _اِ چه خوب. _آره. همین دیروز رفتیم جهیزیه‌ی یه دختر بنده خدا رو بردیم براشون. نمی‌دونی چه ذوقی کرده بودند بنده‌های خدا. _خدا خیرتون بده. _ما که کاره‌ای نیستیم. اصل کاری شمایید که با کمک‌هاتون دل یه خانواده رو شاد می‌کنین. _باشه. حتما خبرت می‌کنم برا صدقات.
هدایت شده از عکس‌های خام با کیفیت
نی اعظم حال خوب 😁