بغضم چنبره زد. و دلم جرمه جرمه شد. پایان این ماجرا چگونه خواهد بود. در آغوش رحیم جان خواهم داد. یا به دامان رجیم در خواهم غلتید. یا ابا الغوث ادرکنی.
#واقفی
رویای همیشگی من نورانی است. من بچه بودم که عباس دستم را گرفت. عباس مردی زیبا و بلندقد و مهربان بود. حالا در آغوش گرم خورشیدم. تمام تنم آتش گرفته. بیین مرا. همینجا هستم. زیر باران محبتش.
#امام_مهربان
#واقفی
من کابوی میبینم گاهی. خواب دیدهام رفتهای. و من ماندهام میان آدمها.
#واقفی
گفتم که اندوهناکم. گفت دلت آرام باشد. گفتم چگونه آرام باشم در این گورستان. گفت به مادرم متوسل شو. و من عمریست خرمافروشم. خرمای فدک. مادرم زهرا، مشتی خرما به من داد وقتی بچه بودم. و من بغض کردم. این بغض هنوز با من است.
#مادرم
من دیگر از دامنش جدا نخواهم شد. کجا بروم؟ او همینجاست. سلام آقا.
#واقفی
بی او، ابرها میل باریدن ندارند. رودها ایستادهاند به تماشای ابرها. کوه ها شناور شدهاند برای یافتنش. و من اینجا کنار حسن یوسفها فقط گریه میکنم.
#واقفی
به انتظار قطار، در ایستگاه. هفت میلیارد مسافر به انتظار. و من میان واگن ها میگردم...
#واقفی
پروانهام در باران. نشستهام اینجا. پیلهام از بین رفته. بیا که بالهایم بیش از این توان ندارد. خورشید میخواهم.
#واقفی