eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
878 دنبال‌کننده
4.1هزار عکس
1.2هزار ویدیو
154 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#نُحاس🔥 #قسمت8🎬 معلم‌ها تازه نشسته بودند که فراش مدرسه با سینی چای وارد شد. کت رنگ‌ورفته‌ی سرمه‌ای
🔥 🎬 هفته‌ی بعد، هادی دل تو دلش نبود. این جلسه برایش مهم بود. چون‌ هم با پدرومادرها آشنا می‌شد و هم باید طوری حرف می‌زد که تأثیرش را روی آنها می‌گذاشت. حتی با معلم‌های دیگر هم مشورت کرده بود. روز چهارشنبه بود.‌ مدیر زنگ آخر را برای کلاس ششم تعطیل کرد. از پنجره‌ی دفتر می‌شد در مدرسه را دید. هادی ایستاده بود و چشم به آن دوخته بود. هر از گاهی ساعتش را نگاه می‌کرد. هنوز ده دقیقه نگذشته بود.‌ نگاه‌های مدیر رفته بود روی مخش. انگار داشت می‌گفت: «دیدی گفتم!..بخور حالا! اینقد وایسا تا علف زیر پات سبز بشه!» نتوانست تحمل کند. با اجازه‌ای گفت که برود، اما صدای مدیر متوقفش کرد. - هنوز وقت هست. پیش میاد دیگه..شمام زیاد سخت نگیر. هادی فقط سرش را تکان داد. یک موقعیتی ایجاد شده بود که هر حرکت یا حرف مدیر را نیش و کنایه به خودش می‌دانست. دلش می‌خواست او را خفه کند. بدون هیچ حرفی رفت تو کلاس. آنجا حداقل خودش تنها بود. کتاب قرآن را باز کرد و با ناامیدی ورق زد. کل حرف‌هایی که می‌خواست بزند یادش رفته بود. ده‌ دقیقه شد نیم ساعت و بعد یک ساعت. دیگر حتی به دفتر هم نرفت. زنگ آخر زده شد. هیچ‌کس نیامد‌. حتی یک نفر! بعد از آن روز، دو بار دیگر هم جلسه گذاشت و هر بار نهایتش یکی دو نفر می‌آمدند و هادی ناامیدتر از گذشته می‌شد و به خوش‌خیالی خودش می‌خندید. به اینکه حتی می‌خواست کلاس قرآن هم بگذارد! در را که باز کرد، یک لحظه از دیدن حاج‌ابراهیم جا خورد. پیراهن سفید یقه دیپلماتش با آن‌ کت و شلوار طوسی پررنگ، به تنش نشسته بود. او را تا حالا با این شمایل ندیده بود. اکثر اوقات همان عبای قهوه‌ای رنگ روی دوشش بود و کلاه کوتاه سفیدرنگی که فقط کف سرش را می‌پوشاند. سعی کرد تعجبش را پنهان کند؛ اما انگار موفق نبود.‌ - این حاجیه ما، باکمالاتن و تحصیل‌کرده آقای مسلمان. تعجبی نداره شما با این تیپ ببینیدش. مدیر این را گفت و با خنده‌ی پهنی که کرد، کل دندان‌ها و لثه‌اش را به نمایش گذاشت. حاج‌ابراهیم مثل همیشه با خوشرویی، تحویلش گرفت. - مشتاق دیدار! آقای مسلمان! هادی یادش رفت برای چه به دفتر آمده بود. دستانش را که از اسارت انگشتهای گوشتالوی حاج‌ابراهیم بیرون کشید؛ گفت: «مث اینکه بدموقع مزاحم شدم.» حاج‌ابراهیم به لبخندی اکتفا کرد. - نه آقا. بفرمایید. من دیگه داشتم می‌رفتم. این را گفت و رو کرد به مدیر. - پس دیگه هماهنگیش با شما. من رو هم در جریان بذارید. مدیر از پشت میزش بیرون آمد تا حاج‌ابراهیم را بدرقه کند. هادی داشت فکر می‌کرد برای چه آمده که مدیر صدایش کرد. - راستی آقای مسلمان! هادی دم در رفت. مدیر لبخندزنان گفت: «در مورد اون جلساتی که برگزار نشد. من با حاج‌آقا صحبت کردم.» هادی منتظر بود تا بقیه حرف‌هایش را بشنود. مدیر با شوق حاج‌ابراهیم را نگاه کرد. - البته حاج‌آقا خیلی متأسف شدن ولی خب.. حاج‌ابراهیم رشته‌ی کلام مدیر را قطع کرد. - البته آقای بهمنی بنده رو در جریان گذاشتن..این خیلی خوبه که شما دغدغه‌ی دین و اعتقاد این بچه‌ها رو دارید..اینکه اولیا استقبال نمی‌کنن از این موضوع یه بحثه که خب باید مفصل در موردش صحبت کنیم؛ اما اینکه شما توقع زیادی از این‌ها داشته باشین یه بحث دیگه‌اس..حالا من سعی می‌کنم خودم اینو حتماً پیگیری کنم..شما نگران نباشید. مدیر که چشم دوخته بود به دهان حاج‌ابراهیم؛ گفت: «من با حاج‌آقا صحبت کردم پادرمیونی کنن، اولیا بیشتر به مسائل درسی بچه‌ها رسیدگی کنن..وقتی حاج‌آقا امر کنن بهتون قول میدم همشون زودتر از ساعت مقرر پشت این در حاضری بزنن.» حاج‌ابراهیم متواضعانه لبخند زد: «نه! اینطورام نیست.» مدیر خنده‌ی صداداری کرد. -شکست نفسیه حاج‌آقا..چیزی که عیان است.. حاج‌ابراهیم دستش را برای خداحافظی دراز کرد. هادی کلامی حرف نزد. خاری میان قلبش خلید که نوک تیزش چنان فرورفت که تا ریزترین سلول‌های بدنش هم لرزید. فکر کرد: «یعنی این مردم برای حرف معلم بچه‌شون هیچ ارزشی قائل نیستن؟! معلم‌های دیگه هم تقریباً همین وضع‌و دارن..چرا؟!» حاج‌ابراهیم رفت. چرا احساس می‌کرد غرورش جریحه‌دار شده؟! چرا این اندازه از ملاقات حاج‌ابراهیم ناراضی بود؟! لب‌هایش را روی هم فشرد. - چرا حرف‌هام‌و نزدم؟!..چِم شده؟! الان وقت لالمونی گرفتن بود؟!.. نفسش را به بیرون فوت کرد و بدون اینکه یادش بیاید چه‌کار داشت، رفت تا کلاسش را تمام کند...! ✅ 📆 🆔 @ANAR_NEWSS 🎙 🏴 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344