eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
878 دنبال‌کننده
4.1هزار عکس
1.2هزار ویدیو
154 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
همانطور که در تصویر مشاهده می‌کنید امیرمهدی واقفی در حال کِش رفتن دسته گل شهید، احتمالا شهید بعدی من باشم.😍
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#باغنار2🎊 #پارت38🎬 در نگاه و لحن صحبت آسنسیو، مظلومیت و اندوه خاصی موج می‌زد. افراسیاب سعی می‌کرد ا
🎊 🎬 سچینه لِنگ افراسیاب که از روی تخت افتاده بود را بالا انداخت و با چشم‌هایی نیمه باز نگاهی به مهدیه کرد. با دهانی باز خوابیده بود و تسبیح به دست، در خواب حرف می‌زد. سچینه با دیدنش، پوفی کشید و خواست به حالت خوابش برگردد که یک‌دفعه رَستا با آن موهای افشان، بالای سرش ظاهر شد. _یا صاحب جن و پری! چته تو؟! رستا با چهره‌ای مشکوک، جواب سچینه را داد. _به نظرت این چِشِه؟! قبل از جواب دادن سچینه، مهدیه ناله‌ی بلندی کرد. به همین خاطر همگی سیخ در جایشان نشستند که سچینه بلند شد و به سمتش رفت. _معلومه اوضاعش خیلی خیته! الان بیدارش می‌کنم. بعد هم با محکم تکان دادن شانه‌اش، سعی در بیدار کردنش داشت؛ اما مهدیه چون در هیجانی‌ترین قسمت خوابش سِیر می‌کرد، یک‌دفعه بلند شد و شروع به جیغ زدن کرد. _استاد...استاد...! به خدا غلط کردم! دیگه این کارو نمی‌کنم! رجینا سرش را خاراند و با گیجی نگاهش کرد. _عامو استاد کجا بود نصفه شبی؟! اون الان داره توی بهشت با حوریا عشق و حال می‌کنه! بگیر بخواب جونِ ما! مهدیه ترسش با بغض مخلوط شد. _به خدا خودِ استاد بود. خودم دیدمش! بعد دستش را بالا برد و شبیه بازیگران تئاتر گفت: _تو یه باغ پر از گل، وسط یه هاله‌‌ی پرنور ایستاده بود و‌‌...! سچینه سرش را تاسف‌بار تکان داد. _این‌قدر استاد رو توی نور نذار. هم خودت رو دیوونه می‌کنی، هم ما رو بی‌خواب‌! مهدیه بغضش به گریه تبدیل شد که رستا دستمالی دستش داد و او هم بعد از فین کردن، هق‌هق کرد. _چرا باور نمی‌کنید؟!‌ به خدا راست میگم. استاد توی یه هاله‌ی نور...! این‌بار حدیث ضربه‌ای به پیشانی‌اش کوبید. _بگیر بخواب بابا. از فلافلای نورسان خوردی، نخودش به جا معده‌ات، تو کله‌ات باد انداخته و داری چرت و پرت میگی! مهدیه وقتی دید کسی حرفش را باور نمی‌کند، رو به سچینه گفت: _آبجی سَچی، تو حرفام رو باور کن. استاد توی یه هاله‌ی نور‌‌‌‌‌...! سچینه خمیازه‌ای کشید و قبل از تمام شدن جمله‌ی مهدیه گفت: _ببین آجی، خیلی دلم می‌خواد گوش بدم؛ چون منم از این خوابا زیاد می‌بینم! ولی خب الان خواب غلبه‌اش بیشتره. پس بذار یه وقت دیگه‌. دمت گرم! مهدیه نگاهش را مظلوم‌وار به اطراف چرخاند که سچینه شیرکاکائویی از زیر بالشتَش در آورد و برای مهدیه انداخت. _بیا این شیرکاکائو رو هم بگیر بخور که هرچی توی اون مغزت هست رو می‌شوره می‌بره پایین‌. شبت شیک! مهدیه دوباره اشک در چشمانش حلقه زد و این‌بار ترجیح داد سر جایش دراز بکشد. یادِ خواب و حرف‌های استاد افتاده بود. استاد فهمیده بود که او در نوشتن یکی از تمرین‌ها، تقلب کرده و می‌خواست با ترکه فلفلی تنبیه‌اش کند؛ اما یک چیزی خیلی عجیب بود! استاد هردفعه می‌خواست چیزی بگوید، اما نمی‌توانست. با این حال شاید در سکوت‌های استاد، مسئله‌ی مهمی نهفته بود که هنوز کسی از آن سر در نیاورده بود! خورشید هنوز کامل طلوع نکرده بود که احف زودتر از همه از رخت‌خوابش دل کَند. کش و قوسی به بدنش داد و مستقیم به طویله رفت. گوسفندانش را به همراه خَرَش برداشت و به سمت خیاطی و آرایشگاه حدیث‌نار راه افتاد. در دستش هم یک شیشه پاک‌کن بود و چند لحظه یک بار، چشمانش را می‌بست و به جاهای مختلف بدنش می‌زد. _کیه؟! _منم! حدیث که معلوم بود از خواب نازی بیدار شده، با عصبانیت گفت: _شما دیگه کی هستی اول صبح؟! احف که حسابی سرحال بود، با لحن خاصی گفت: _منم منم احف‌تون، گوسفند آوردم براتون! طولی نکشید که حدیث با چشمانی نیمه‌باز در را باز کرد. _سلام و برگ! مزاحمتون که نشدم؟! _سلام و درد. خودتون چی فکر می‌کنید؟! احف لبخند ملیحی زد. _خب مهم نیست من چه فکری می‌کنم. مهم اینه که باهاتون کار دارم و کارم هم دستمزد خوبی داره. حالا میشه بیام داخل؟! حدیث چشم غره‌ای رفت و از پشت در کنار رفت. احف نیز اول گوسفندان و خَرَش را به داخل راهنمایی کرد و سپس خودش وارد شد. حدیث با دیدن گوسفندان جیغ بلندی کشید. _اینا رو چرا آوردید داخل؟! بابا به خدا اینجا محل کسبه! _خب کاری که گفتم مربوط به ایناس دیگه. در ضمن گفتم که؛ حقوقتون هم محفوظه! سپس از کیسه‌ی داخل دستش، چند نایلون شیر و دوغ و چند قالب پنیر و کره در آورد و گفت: _بفرمایید. اینا آخرین محصولات گوسفندای نازنین منه که قسمت شما شد. حدیث با دیدن لبنیات گوسفندان احف، به جز آقای بَبَع‌وند و ببف، کمی آرام شد و گفت: _چرا آخرین؟! نکنه گوسفنداتون مریض شدن؟! احف چند پیس از شیشه پاک‌کن را به خودش زد و جواب داد: _نه بانو! راستش من چند روز دیگه عازم خدمت مقدس سربازیم. در نبود من هم خب کسی نیست اینا رو تر و خشک کنه و به دادشون برسه و بدتر وَبال گردن میشن. به خاطر همین امروز قراره بفروشمشون تا با خیال راحت به دیار غربت برم! حدیث نایلون لبنیات را از دست احف گرفت و متعجب به شیشه پاک‌کن خیره شد...! ✅ 📆 🆔 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
افتتاحیه رویداد لبخند خدا با حضور حاج مهدی رسولی همراه با آیین غبار روبی
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
۲ چند دقیقه‌ای را همان نزدیک‌ در می‌ایستم، صندلی‌ها را از نظر می‌گذرانم تا جای مناسبی پیدا کنم که هم
۳ حاج مهدی با «برزخ چی بگویم چی نگویم...» شروع می‌کند و می‌رود سر «امروز شمشیرزن دین، هنرمند است... آقا گفتند کانون جهاد تبیین هیات است چون صرفا استدلال نیست. دین را باید به مردم نشان بدهیم...» «خیمه بانوان هنرمند هیاتی»؛ نام حک شده بر پرچمی است که این هنرمندان زیرش جمع شده‌اند. نقطه‌زن انتخاب شده است! روح زنانه با روحیه هنرمندانه‌ و هیاتی، در پناه خیمه‌ی اهل بیت؛ مثل این است که فرشته‌ای بال بگشاید، در آغوشت بگیرد و پرواز کند! به همین سبک‌بالی و لطافت! زلزله فراگیر می‌شود. صدای بچه‌ها و آقای رسولی هم می‌خورد و ته‌نشین می‌شود، هم می‌خورد و در هم حل نمی‌شود. برمی‌گردد به آقا مجید که نزدیک دیوار پشت سرش نشسته با خنده می‌گوید با بچه‌ها بازی کند؛ آقا مجید بلند می‌شود و حاجی ادامه می‌دهد: «ببخشید این‌طور می‌گویم، شما می‌خواهید قبول کنید می‌خواهید قبول نکنید که این ایام در حرم خانم هستید بودن شما بدون حساب و کتاب نیست!» سرها چون سرشاخه‌های درخت میوه‌دار یک در میان خم می‌شود و دستمال‌های خادمی به رزق اشک روضه متبرک می‌شود. هرچه می‌گفت می‌نوشتم:«خادم که شدید اهل خانه شده‌اید. زائر و مهمان نیستید که بروید. هروقت کار درنیامد دست بر سینه بگذارید و بگویید: خانم! سیدتی! گیر کردم! خادم که شوی به نصرت می‌رسی، اهل نصرت اهل بیت که شوی، شهید می‌شوی...» روضه را که شروع می‌کند ضبط گوشی را روشن می‌کنم و کاغذ و دفترچه را زمین می‌گذارم. چند جمله‌ای نگذشته که یکی از آن دخترک‌های مو خرمایی به همان سیم گیر می‌کند و می‌افتد. حاج مهدی انقدر سریع دولا می‌شود بلندش می‌کند که به گریه نمی‌رسد، موهایش را می‌بوسد، تحویلش می‌دهد به مادرش که نزدیک میز نشسته است و روضه را ادامه می‌دهد. از گوشواره‌های گم شده... دعای پایانی را که می‌خواند ناله‌ها آرام خاموش می‌شوند. یک به یک از اول صف نزدیک به ضریح بلند می‌شوند تا گل‌های دستمال‌ها را که با اشک روضه زنده شده‌اند، به عطر ضریح آغشته کنند. صدای زمینه نمی‌گذارد اشک‌ها بند بیاید: «بوی امام رضا میاد از در و دیوار حرم خونه‌ی عمه‌م اینجاست جز قم آخه کجا برم ... قبر خاکی فاطمه از ضریح تو معلومه اشفعی لنا سیدتی حضرت معصومه» با جوانه‌های بهاری در دل، سر میزها برمی‌گردند. یکی خیره به ضریح می‌نشیند، یکی پشت به صف می‌ایستد، دستمالش را مثل لوح افتخار می‌گیرد و می‌گوید با گوشی خودم عکس بگیرم. گوشی‌اش جا مانده. شماره‌اش را ذخیره می‌کنم که بعدا بفرستم. غبطه می‌خورم به حال پسر بچه‌ای که روی شانه‌های مادرش، در صف خوابش برده. نزدیک اذان ظهر، اولین سری پذیرایی‌ها در بسته‌های کاغذی کاهی می‌رسد؛ دونات رضوی، ویفر و موز. دستمال‌های خادمی برای بعضی جانماز هم می‌شود. قبله روبروی ضریح است و کمی مایل به راست. نفس‌های نورانی نمازگزارها در سجده، گل‌ها را زنده‌تر می‌کند و از اینکه عطرشان به مشامم نمی‌رسد دلم می‌گیرد. این قاب برای‌شان از آن قاب‌هایی است که در لحظه‌های احتضار، آرشیو زندگی‌شان را که برای‌شان مرور کنند، با خیال راحت چشم بر هم می‌گذارند؛ از این خاندان جز کَرَم نمی‌رسد. به راه پله‌ها می‌روم. در نقطه انقطاع زیر زمین، خط‌های‌مان آنتن ندارد. نت هم وصل نمی‌شود؛ برای همین در پله‌های طبقه همکف عده‌ای پله‌نشین داریم که جایگشت دارند! از پله‌ی هفتم به پله‌ی سوم، از پله‌ به جلوی در، روبروی کفش‌داری. این داستان پیوسته تکرار می‌شود! وقتی از پله نشینی برگشتم ناهار دوستان تمام شده بود و ناهارم را گرفتم که سر میزم بخورم. از انگشت‌شمار وقت‌هایی است که دلم نوشابه می‌خواهد و باز نمی‌شود. به دوست میز چپ می‌گویم: می‌شود این را برای من باز کنی؟ می‌گیرد و یک‌بار امتحان می‌کند؛ باز نمی‌شود و می‌گوید: برای ما هم باز نمی‌شد بگذار با کاتر امتحان کنم! از جامدادی‌اش کاتر برمی‌دارد و خط‌های اتصال در نوشابه به حلقه را می‌برد و می‌گیرد سمتم، می‌خندم و می‌گیرمش. ادامه دارد...
🍃 آیت الله بهجت رحمه الله علیه: ✍🏼 باید بدانیم اینکه ما مسلمانها، امتیازی از غیر مسلمانها نداریم الا به و ، و الا ما هم مثل غیر مسلمانها می شویم. اگر ما قرآن نداشته باشیم، مثل غیر مسلمانها هستیم، اگر ما عترت را نداشته باشیم، مثل مسلمانهایی که اهل ایمان نیستند هستیم. باید ملتفت باشیم روز به روز در این دو امر ترقی بکنیم. pay.eitaa.com/v/p/
خودسازی(ضایع کردن) امام علی علیه السلام: کسى که کار خود را ضایع و تباه سازد، هر کارى را تباه سازد.غررالحکم/ج2/ح5449. اگر می خواهید کاری را به کسی بسپارید ببینید در زندگی خود چگونه است.آیا نسبت به خود و خانواده اش احساس مسئولیت می کند؟ آیا کار خود را درست انجام می دهد؟ pay.eitaa.com/v/p/
کجا تشدید بگذاریم؟ «باوجود رتبۀ شانزدهم تولید علم در جهان در سال ۲۰۱۴، اما در میزان استناد به مقالات،‌ در رتبۀ صدوپنجاه‌وچهارم دنیا هستیم که نشان می‌دهد در تولید علم رشد کمی داشته‌ایم...» این جمله در اینجا تمام نمی‌شود و ادامه‌ای هم دارد: «...اما رشد کیفی نکرده‌ایم.» مشخص می‌شود «کمی» در این جمله ربطی به کمبود و کاستی ندارد، بلکه میم آن مشدد است و در برابر «کیفی» قرار می‌گیرد. بهتر است هرجا تشدید از بدخوانی جلوگیری می‌کند آن را درج کنیم.
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
۳ حاج مهدی با «برزخ چی بگویم چی نگویم...» شروع می‌کند و می‌رود سر «امروز شمشیرزن دین، هنرمند است...
۴ زندگی حضرت معصومه را تصویرگری می‌کند و قرار است پازل شود.نوشابه می‌شود دریچه‌ای به گفت‌وگو با مرضیه و نمی‌فهمم از کجا شروع شده که خودم خجالت می‌کشم از هجوم رگبار سوالاتم اما نمی‌توانم نپرسم. در عوض مرضیه مثل تعریف روزمرگی‌هایش جواب می‌دهد و اضافه می‌کند: این زندگی من است و برایم عادی است! اما برای شما عجیب است. فهمیدم از تالش در دانشگاه فرهنگیان قم درس می‌خواند و برای پذیرشش کلی دردسر داشته و دوبار مصاحبه شده. بار دوم در تهران. چون پدرش اهل سنت است؛ برادرش هم. اما مادر و عروس‌شان شیعه هستند؛ خودش هم. می‌گوید: اختلافات مذهبی را با شوخی و خنده حل می‌کنیم تا حالا جدی بحث نکرده‌ایم. شافعی‌ها به شیعه‌ها نزدیک‌ هستند و متعصب نیستند. اهل سنت تالش بیش‌تر شافعی هستند. خانواده‌ی با اصالتی داریم. بین خاطراتش تند تند ورق می‌زند و صفحه‌ای را پیدا می‌کند که هم برای خودش جذاب باشد، هم من: پارسال برای اولین‌بار به سختی خانواده‌ام را راضی کردم که به کربلا بروم. همه‌ی کارهایش را خودم انجام دادم حتی گرفتن گذرنامه. فکر می‌کردم وقتی برگردم باید تنها بروم خانه و کسی به استقبال نمی‌آید اما حتی خانواده‌ی پدرم که اهل سنت هستند، با گل به استقبال آمدند. سفره‌ی امام حسین در خانه‌مان پهن شد و روضه بر پا شد. از چشم‌های اشکی‌ام نگاه برمی‌دارد؛ از عمق قلبش حس بیرون می‌کشد و به کلمه تبدیل می‌کند؛ دوباره نگاهم می‌کند: من از بچگی آرزو داشتم روضه‌ی امام حسین در خانه‌مان داشته باشیم! یقین پیدا می‌کنم هرکس این‌جاست، اهل خانه شده. آن خواهران دوقلوی طراح لباس کاشانی، نقاش گیلانی، گوینده‌ی بندر انزلی که بعدا می‌فهمم مجری و دوبلور و معلم پرورشی هم هست، نقاش هرمزگانی، موشن‌کار زاهدانی و... همه! همه‌شان اهل شده‌اند! نمک‌گیرشان شده‌ام! ادامه دارد...
4_5938006450969251868.mp3
13.28M
🎧 صوت کامل بیانات صبح امروز رهبر انقلاب در 💻 Farsi.Khamenei.ir
📣 رهبر معظم انقلاب اسلامی در دیدار رییس‌جمهور عراق: 👈 حتی حضور یک آمریکایی هم در عراق زیاد است 👈 لازمه گسترش همکاری‌های ایران و عراق پیگیری جدی توافق‌های انجام شده است ✏️ حضرت آیت‌الله خامنه‌ای رهبر معظم انقلاب اسلامی عصر امروز در دیدار آقای عبداللطیف رشید رئیس جمهور عراق و هیأت همراه با تاکید بر اینکه پیشرفت، سعادت، استقلال و اعتلای عراق برای جمهوری اسلامی ایران بسیار مهم است، گفتند: گسترش همکاری‌های دو جانبه و اجرایی شدن توافق‌های انجام شده، به نفع هردو کشور است. ✏️ ایشان افزودند: جمهوری اسلامی ایران در کنار عراق و آرزوی ما پیشرفت عراق است. ✏️ رهبر انقلاب اسلامی لازمه گسترش همکاری‌ها را پیگیری جدی توافق‌های انجام شده به‌ویژه توافق‌های امنیتی و اقتصادی اخیر دانستند و خاطرنشان کردند: گسترش روابط میان ایران و عراق و تعمیق آن، دشمنان قوی دارد و اگر پیوندهای تاریخی و اعتقادی مستحکم میان دو کشور وجود نداشت، وضعیت روابط شاید به شرایط دوران صدام باز می‌گشت. ✏️ حضرت آیت‌الله خامنه‌ای با اشاره به بزرگواری مردم عراق در پذیرایی از زائران ایرانی در ایام اربعین و غیر اربعین به‌رغم هشت سال جنگ میان دو کشور گفتند: معنای چنین پدیده بسیار مهمی این است که عوامل اتحادی میان دو ملت و دو کشور وجود دارد که عوامل سیاسی خارجی نمی‌توانند بر آنها اثر بگذارند، بنابراین باید از این فرصت جهت تعمیق بیشتر روابط استفاده شود و برای استمرار آن نیز مراقبت و هوشیاری جدی وجود داشته باشد. ✏️ ایشان با ابراز رضایت از وضعیت موجودِ حکومت و دولت عراق، آن را نتیجه اتحاد مردم و گروه‌های عراقی برشمردند و خاطرنشان کردند: عراق دارای شخصیت‌ها و فکرهای خوب و جوانان پرانگیزه و پرتحرکی است که باید از این ثروت ملی استفاده و زمینه‌های این اتحاد حفظ شود. ✏️ رهبر انقلاب اسلامی با تاکید براینکه آمریکایی‌ها دوست عراق نیستند، افزودند: آمریکایی‌ها با هیچکس دوستی ندارند و حتی به دوستان اروپایی خود هم وفادار نیستند. ✏️ حضرت آیت‌الله خامنه‌ای تاکید کردند: حتی حضور یک آمریکایی هم در عراق زیاد است. 🔸 در این دیدار که حجت‌الاسلام والمسلمین رئیسی رئیس جمهور نیز حضور داشت، آقای عبداللطیف رشید رئیس جمهور عراق با ابراز خرسندی فراوان از دیدار با رهبر انقلاب اسلامی، گفت: روابط ما با جمهوری اسلامی ایران، یک روابط مستمر و مستحکم و در ابعاد و زمینه‌های مختلف است. 🔹 وی با اشاره به دیدارها و گفتگوهای خود با مقامات ایران افزود: تمام تلاش عراق تعمیق روابط با ایران و اجرایی کردن برخی مسائل باقیمانده میان دوکشور است. رئیس جمهور عراق همچنین از کمک‌ها و حمایت‌های دولت و ملت ایران در دوران‌های مختلف به‌ویژه در مبارزه با تروریسم قدردانی کرد. 💻 Farsi.Khamenei.ir