eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
878 دنبال‌کننده
4.1هزار عکس
1.2هزار ویدیو
154 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
با توایم کهنه رفیق... یاد ایام قشنگی که گذشت، کنج قلبمان گرم است. آرزویمان همه سرسبزی توست... تن تو سالم و روحت شاداب آنچه شایسته توست؛ خواهانیم. دل یک دانه تو سبزی و بهاری، روزگارت خوش باد تولدتون مباااارک🌸🌱🌚 تولد تولد تولدتون مبارک🌚 مبارک مبارک تولدتون مبارک🌚 بیاید شمعارو فوت کنید🎂🌚 تا صد ۲۴۶۸۹۹۶۵۵ سال زنده باشید. تولد تولد تولدتون مبارک🌚 مبارک مبارک تولدتون مبارک🌚 گیلی گیای گیلی🥳 تولدتون و استاد از طرف همه‌ی بچه‌های باغ انار، بچه های باغ یاقوت، بچه‌های باغای دیگ ک حسودیشون میشه...(ولی خواستن نشون ندن🌚) تبریک عرض می‌کنیم🌱🌸 ان‌شاءالله که صد تلسسختمتبیلد ساله بشید و کلی خوشی ببینید، موفقیت های روزافزون، دل‌خوشیای مکرر و‌....
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
با توایم کهنه رفیق... یاد ایام قشنگی که گذشت، کنج قلبمان گرم است. آرزویمان همه سرسبزی توست... تن تو
. نهال های باغ انار، رشید و تناور شده‌اند. دیگر وقت رفتن باغبان است. عجب خوش سلیقه است گلچین روزگار... .
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
با توایم کهنه رفیق... یاد ایام قشنگی که گذشت، کنج قلبمان گرم است. آرزویمان همه سرسبزی توست... تن تو
😁 برای خودم که خیلی جالب بود. هیچ کس تابه حال برای زادروزم چنین کاری نکرده بود. مثل مرور زندگی بود...خداقوت به همه بچه های دخیل در این کار خلاقانه. دیزی پرچرب بهشتی نصیبشان.
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
با توایم کهنه رفیق... یاد ایام قشنگی که گذشت، کنج قلبمان گرم است. آرزویمان همه سرسبزی توست... تن تو
آمین. منم دعا می‌کنم همه بچه شیعه‌ها عاقبت به خیر شوند. همه‌شون به بهترین ها برسند. نانشان داغ و آبشان خنک.
13_Jalase-10.mp3
13.64M
🔷🔹※ 🔸 عبادت و اطاعت انحصاری خداوند [کتاب طرح کلی اندیشه اسلامی درقرآن] 📻 استاد سید علی خامنه‌ای ◤ ※∵ [※] ∴ ※ ◢
🌱📒 📖 | باید طوری پوشید که ظاهرت از اندیشه‌ات جلوتر نرود؛ آن‌قدر بزک‌کرده و جلوه‌گر نباشد که وقتی جایی حرف می‌زنی فکر و نگاهت پشت نمایش چهره و اندامت پنهان شود. ✍ زهره عیسی‌خانی و ریحانه کشتکاران 📔 سرکار علیّه 🍉 به کتابخانه آستان مقدس حضرت معصومه سلام الله علیها بپیوندید: 🖇https://eitaa.com/haramqom_lib
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#باغنار2🎊 #پارت66🎬 _جلوتر که رفتیم، توی اون هوای سرد و تقریباً زمستونی، یه درخت سبز و بزرگ بود که م
🎊 🎬 پس از این حرف مهندس محسن، ناگهان طاهره دستان بانو نسل خاتم را گرفت و با صدایی بغض‌آلود گفت: _توروخدا یه کاری کنید بانو. درسته من مدرک ندارم و بر حسب تجربه و دوره‌ی کارآموزی سه ماهه، دارم به این و اون تزریق می‌کنم، ولی دارم درس می‌خونم که در آینده یا پرستار بشم، یا دکتر. پس نذارید من رو ببرن! سپس زد زیر گریه که بانو نسل خاتم دست نوازش بر سرش کشید. _نترس دخترم. پلیسا که واسه تو نیومدن. اونا قطعاً کارشون یه چیز دیگس! سپس به چهره‌‌ی مهندس محسن خیره شد و ادامه داد: _مگه نه آقای مهندس؟! مهندس محسن که نفسی گرفته بود، جواب داد: _نمی‌دونم. به من گفتن اومدیم واسه تحقیقات! پس از این حرف، مهدیه با شادمانی گفت: _خب مبارکه! خواستگار پلیس نداشتیم که اونم جور شد. حالا نگفتن واسه کدوم یکی از دخترای باغ اومدن؟! مهندس محسن خواست جواب بدهد که استاد مجاهد گفت: _به جای این حرفا، بریم ببینیم واسه چی اومدن! سپس بدون معطلی، همگی از کائنات خارج شدند و به سمت سرگرد آگاهی و دو سربازِ کنارش که داخل حیاط باغ ایستاده بودند، نزدیک شدند. _سلام جناب. مشکلی پیش اومده؟! این را استاد مجاهد گفت که جناب سرگرد با جدیت پاسخ داد: _سلام. شما مالک و مدیر این باغ هستید؟! _نخیر. مالک و مدیر باغ، آقای عمران واقفی‌اَن که الان توی کائنات بستری هستن! _بستری؟! ایشون بیمار هستن؟! این بار احف جواب داد: _نخیر. فقط چند دقیقه یه بار غش می‌کنن! جناب سرگرد نگاهی به سر تا پای احف انداخت و گفت: _سربازی؟! احف با لبخند و کمی خجالت جواب داد: _بله! _چند ماه خدمتی؟! این بار لبخند احف جمع شد. _راستش فردا تازه اعزام میشم. البته امروز باید می‌رفتم که به دلیل پاره‌ای از مشکلات نشد. یه جورایی میشه گفت که یه روز خدمتم! _خسته نباشی! جناب سرگرد این را به کنایه، خطاب به احف گفت و سپس روبه همه ادامه داد: _کائنات کجاست؟! اسم درمانگاهه؟! بانو شبنم که با آمدن پلیس، خود را به آن‌ها رسانده بود، با لبخند گفت: _الان انار تشریفات میان توضیح میدن! سپس مهدینار جلو آمد و با گشاده‌رویی شروع کرد به توضیح دادن. _سلام و نور. انار تازه وارد، وقتت بخیر. حالت چطوره؟! شیرینی یا ملس؟! من ترش دوست دارما. بگذریم. من مهدینار هستم. به باغ انار خیلی خوش اومدی. اینجا یه باغه. اُهُم، ببخشید. یه سرزمین بزرگ به اندازه‌ی قلب بزرگ شما. اینجا یه باغ پر از نهال و جوانه و درخته. اینجا هرکدوم‌مون عطر و طعم خودمون رو داریم. اینجا منبع نوره. نور می‌خوریم و نور می‌دیم. کائنات هم یه مسجده که قلب این باغه. جایی که نور خیلی زیادی داره و باید نورگیرت قوی باشه تا بتونی ازش نور بگیری! مکانش هم انتهای همین حیاط، سمت چپه! جناب سرگرد که بیسیم دستش بود، سر تا پای مهدینار را ورانداز کرد و پرسید: _چیزی زدی؟! مهدینار نیز با همان لبخند همیشگی‌اش جواب داد: _جاتون خالی. همین یکی دو ساعت پیش، یه باقالی پلو با ماهیچه زدیم به بدن. دست بانو نورا درد نکنه با این دستپختش! بانو نورا نیز چادرش را روی سرش جابه‌جا کرد و گفت: _نوش جونتون! ببخشید دیگه؛ هول هولکی شد. سرگرد آگاهی نزدیک مهدینار شد و پس از بوییدن او گفت: _قاسمی؟! یکی از سربازان جواب داد: _بله قربان! _یه تست الکل از ایشون بگیر. _چشم قربان! سپس جناب سرگرد همان‌طور که داشت به انتهای حیاط می‌رفت، خطاب به استاد مجاهد گفت: _گفتید مالک بستریه؛ ولی مثل اینکه کائنات یه مسجده. تازگیا بیمار رو توی مسجد بستری می‌کنن؟! استاد مجاهد در میان راه توضحیات لازم را داد که همگی وارد کائنات شدند و جناب سرگرد بالای سر عمران ایستاد. _سلام پدر جان. حالتون خوبه؟! عمران نیز با چشمانی نیمه‌باز، سرش را تکان داد که جناب سرگرد ادامه داد: _سُرُمش تموم شده. نمی‌خوایید درش بیارید؟! اما بانو حکیمی مثل بید می‌لرزید و جرئت جلو رفتن نداشت که بانو احد گفت: _یه نفر رو فرستادیم تزریقات‌چی رو بیاره. هرموقع اومد، می‌گیم عوض کنه! جناب سرگرد سری تکان داد که دخترمحی زیر گوش بانو احد گفت: _شما چرا طرفداری این آمپول‌زن قلابی رو می کنی؟! بابا لوش بده بگیرن ببرن این رو. ما دست استاد رو از سر راه نیاوردیم که بدیم به این فسقل بچه سوراخ سوراخش کنه! بانو احد چشم غره‌ای به دخترمحی رفت که استاد مجاهد پرسید: _جناب سرگرد چیزی شده؟! اتفاقی افتاده که این موقع شب اومدید اینجا؟! جناب سرگرد نگاهی به همه انداخت و سپس گفت: _ما چندتا سوال راجع به آقای یاد داریم. مثل اینکه اینجا زندگی می‌کرده! با آمدن اسم یاد، همگی سرهایشان را پایین انداختند و حالت غم گرفتند که ناگهان عمران، با یک جَستِ سریع نشست که با تعجب جناب سرگرد روبه‌رو شد. _شما حالتون خوبه؟! عمران به چهره‌ی جناب سرگرد خیره شد و گفت: _من خوبم. ببینم از یاد خبر آوردید؟! جنازه‌اش رو پیدا کردید...؟! ✅ 📆 🆔 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
پذیرای نقد و نظرات و پیشنهادات شما که قطعاً انگیزه‌ی ما نویسندگان در ادامه‌ی راه است👇💪🍃 🆔 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 برای جزئیات قرعه‌کشی هفتگی و گرفتن شانس به وسیله‌ی نظر دادن هم بزنید روی لینک زیر👇🍃 🆔 https://eitaa.com/ANARSTORY/11888 اگر هم در نظر دادن در گروه معذورید، در لینک ناشناس باغنار2 منتظرتان هستیم👇🍃 🆔 https://harfeto.timefriend.net/17102367773206
خانه دوست کجاست؟ در فلق بود که پرسید سوار. .
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#باغنار2🎊 #پارت67🎬 پس از این حرف مهندس محسن، ناگهان طاهره دستان بانو نسل خاتم را گرفت و با صدایی بغ
🎊 🎬 با این حرف عمران، صدای گریه‌ی حضار در آمد که جناب سرگرد لب‌هایش را تَر کرد. _خبر که داریم؛ ولی قبلش باید از شما و همه‌ی افراد این جمع، چندتا سوال بپرسیم. اجازه می‌دید؟! عمران سرش را تکان داد که جناب سرگرد ادامه داد: _همین‌جا هم این کار رو انجام می‌دیم. اول هم از خود شما. سپس با چشم و ابرو، اشاره‌ای به سرباز کرد و او هم در کسری از ثانیه، همه را از کائنات بیرون برد و فقط عمران و جناب سرگرد باقی ماندند. سوال و جواب شروع شد و عمران به همه‌ی سوالات جناب سرگرد جواب داد. همچنین به طور کامل لحظه و دوران اسارت را تعریف کرد و پس از پایان سوالات، نوبت به سوال و جواب از دیگر اعضا رسید. جناب سرگرد: چقدر و چند وقته که یاد رو می‌شناسید؟! احف: خیلی نیست. یاد اصلیتش برمی‌گشت به شهرری. اولین‌بار توی حرم شاه عبدالعظیم حسنی دیدمش که دخیل بسته بود به حرم تا حاجتش رو بگیره. بعداً فهمیدم که حاجتش ازدواج بود که آخرم بهش نرسید! بانو شبنم: از بچگی می‌شناختمش. مادرش‌اینا، همسایه‌ی مامان بزرگ شوهرم‌اینا بود. از همون موقع شاهد بزرگ شدن و قد کشیدنش بودم! مهدیه: به چشم برادری پسر خوب و سر به زیری بود. از دیوار صدا در می‌اومد، ولی از ایشون نه! دخترمحی: یاد؟! اصلا چنین فردی رو یادم نمیاد. خدا بیامرزتش! سچینه: داستانای تخیلیش زبان‌زد بود. خیلی دوست داشتم باهاشون داستان مشترک بنویسم، ولی خب روزگار خیلی نامرده! افراسیاب: از خودش زیاد شناختی ندارم؛ ولی با خواهرش خاطره رفیقم. یعنی همون موقعی که برای مراسم تدفینش اومده بود، باهاش رفیق شدم! رجینا: داداش خیلی میزونی بود! با معرفت، خوشتیپ؛ کلاً همه چی تموم! حیف که گلچین روزگار اَمونش نداد! استاد مجاهد: از اون موقعی که باغ تاسیس شد، ایشونم به عنوان یه هنرجو اومدن و خیلی زود استعداد خودشون رو نشون دادن! مهندس محسن: خیلی آدم ازدواجی‌ای بود و من مشاوره و مهارتای زیادی رو توی زمینه‌ی ازدواج بهش دادم. بعدشم قرار بود باهم بریم سر کلاس "ویژگی های یک ازدواج خوب" که خب قسمت نشد! عادل عرب‌پور: چرا من باید یاد رو بشناسم؟! اصلا چرا الان باید بازجویی بشم؟! جناب سرگرد: آخرین باری که یاد رو دیدید، کجا بود؟! احف: یادم نیست، ولی آخرین بار صداش رو توی حموم شنیدم. با سوز زیاد داشت آهنگ بخواب دنیای مهدی جهانی رو می‌خوند. بخواب دنیا، کسی با من دیگه کاری نداره، دل بی‌کس من یاری نداره...! حدیث: سر میز شام. فرداش بود که با استاد ناپدید شدن و دیگه ندیدمشون! رستا: خودم یادم نیست؛ ولی با دوربینم آخرین عکسی که از ایشون گرفتم، مربوط میشه به نماز جماعت ظهر یک‌سال پیش که ایشون مکبر بودن! بانو احد: آخرین بار سرِ برج بود که اومده بود دفترم تا شهریه‌ی اون ماهش رو بده! بانو نسل خاتم: آخرین بار، موقعی دیدمش که کت و شلوار رفیقش رو پوشیده بود و داشت جلوی آینه ذوق می‌کرد. خیلی دوست داشتم رخت دامادی تنش کنم؛ ولی طفلک جوون مرگ شد! بانو سیاه‌تیری: آخرین بار توی وَنَم دیدمش. یادمه جلوی یه گیمنت پیادش کردم. بنده خدا خیلی بازی مانکرافت رو دوست داشت. حیف که سعادت نداشت سوار مینی‌بوسم بشه! صدرا: آخرین بار توی دشتشویی دیدمش. می‌خواشت بیاد بیرون که در رو از پشت قفل کردم و بعدش الفرار. طفلک دو شاعت توی دشتشویی گیر کرده بود! علی پارسائیان: آخرین بار لَم داده بود روی مبل و ازم درخواست آب کرد. منم گفتم مگه نوکرتم که برات آب بیارم؟! الانم خیلی پشیمونم. کاش الان بود و به جای یه لیوان، دو لیوان آب واسش میاوردم! علی املتی: آخرین بار ساعت دوازه شب جلوی درِ باغ دیدمش. این‌قدر دیر کرده بود که اجازه ندادم بیاد داخل. خدا من رو ببخشه! جناب سرگرد پس از سوال و جواب کردن از تک تک اعضا آن هم به صورت مجزا، نفس عمیقی کشید و سرباز پشت در را صدا زد. _قاسمی؟! سرباز بلافاصله داخل شد. _بله قربان؟! _کس دیگه‌ای نمونده؟! _چرا قربان، یه نفر مونده. همون پسر کرمونی که اسمش مهدیناره! جناب سرگرد لب‌هایش را تَر کرد. _تست الکل ازش گرفتید؟! _بله قربان. منفی بود. بگم بیاد داخل؟! جناب سرگرد کلافه جواب داد: _نمی‌خواد. الان دوباره میاد چندتا نور و انار و برگ و کود می‌بافه به هم و لبخند ژکوند می‌زنه. منم اصلاً حوصله‌ی اَراجیفش رو ندارم! سرباز نیز سری تکان داد. _الان دستور چیه قربان؟! جناب سرگرد پس از لحظه‌ای تفکر، دستی به ریش‌هایش کشید. _بگو همشون بیان داخل! _چشم قربان! پس از لحظاتی، همگی وارد کائنات شدند و با چشم‌هایی منتظر، به جناب سرگرد زل زدند. وی نیز از جایش بلند شد و درست روبه‌روی اعضا ایستاد. _عرضم به خدمتتون که رفیقتون آقای یاد، زندس و فوت نکرده. البته الان به اتهام حمل مواد مخدر، توی کلانتری ما بازداشته و داریم آخرین تحقیقات رو انجام می‌دیم تا پروندش رو بفرستیم دادسرا...! ✅ 📆 🆔 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344