هدایت شده از یا فاطمة الزهرا
شوق یار
پاهایم رمق نداشت.
نفسهایم به شماره افتاد.
سر و صورتم خیس عرق بود.
کوله بر پشتم سنگینی میکرد.
چادرم را خاک برداشته بود.
طاقتم طاق شد.
در بین جمعیت ایستادم.
چشمهایم را بستم و به هیچ چیز فکر نکردم.
نفهمیدم چقدر در آن حال بود.
سر و صدای اطرافم مرا به خود آورد.
چشمهایم را باز کردم.
دختر بچهای روبرویم ایستاده بود و به من لبخند میزد.
در دستش لیوان آب بود.
آن را به سمتم گرفت.
بدون معطلی از دستش گرفتم و نوشیدم.
سلامی به ارباب دادم و نفس عمیقی کشیدم.
جگرم حال آمد.
خانهشان را با دست نشانم داد.
با تکان سر، رفتنم را تایید کردم.
کولهام را به دست گرفتم و با او همراه شدم.
حیاط خانه پر از نخل خرما بود.
پشت سر دخترک راه افتادم.
از پله بالا رفتم و وارد خانه شدم.
اتاقی را نشانم داد.
از دخترک تشکر کردم و وارد اتاق شدم.
بزرگ بود و دراز.
ادامه دارد...
#اربعین