eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
878 دنبال‌کننده
4.1هزار عکس
1.2هزار ویدیو
154 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از یا فاطمة الزهرا
شوق یار پاهایم رمق نداشت. نفس‌هایم به شماره افتاد. سر و صورتم خیس عرق بود. کوله‌ بر پشتم سنگینی می‌کرد. چادرم را خاک برداشته بود. طاقتم طاق شد. در بین جمعیت ایستادم. چشم‌هایم را بستم و به هیچ چیز فکر نکردم. نفهمیدم چقدر در آن حال بود. سر و صدای اطرافم مرا به خود آورد. چشم‌هایم را باز کردم. دختر بچه‌ای روبرویم ایستاده بود و به من لبخند می‌زد. در دستش لیوان آب بود. آن را به سمتم گرفت. بدون معطلی از دستش گرفتم و نوشیدم. سلامی به ارباب دادم و نفس عمیقی کشیدم. جگرم حال آمد. خانه‌شان را با دست نشانم داد. با تکان سر، رفتنم را تایید کردم. کوله‌ام را به دست گرفتم و با او همراه شدم. حیاط خانه پر از نخل خرما بود. پشت سر دخترک راه افتادم. از پله بالا رفتم و وارد خانه شدم. اتاقی را نشانم داد. از دخترک تشکر کردم و وارد اتاق شدم. بزرگ بود و دراز. ادامه دارد...