⁉️ ماجرای اعدامهای سال 67 چه بود؟!
🔻 قبل از سال 67 گروهی از جاهلین و نفوذیهای دشمن تلاش کردند تا افرادی که جزء منافقین بوده و در زندان بودند را آزاد کنند. این جریان با حمایت آیتالله منتظری توانست تعدای از این زندانیها را آزاد کند.
🔻 این زندانیان بعد از آزادی بلافاصله به مجاهدین خلق پیوسته و در عملیات مرصاد یا همان فروغ جاویدان، علیه نظام جمهوری اسلامی شرکت کردند.
♨️ نکته عجیب این است که 27 درصد کشتهشدگان منافقین در این عملیات، همان کسانی بودند که از زندان آزاد شده بودند.
🔻 یعنی از بین 1304 کشته منافقین، 360 نفر از آنان کسانی بوده که از زندان آزاد شده بودند که بیشتر آنها با وساطت آیتالله منتظری اتفاق افتاده بود.
❌ این سادهلوحی ارزان تمام نشد و همین افراد، شهادت جمع کثیری از بهترین نیروهای انقلاب را در عملیات مرصاد رقم زدند.
🔻 بعد از این عملیات، در سال 67، زندانیان باقی مانده در زندان های ایران که حاضر به جدایی از سازمان مجاهدین نشده و اعلام کردند که بعد از آزادی همکاری با سازمان مجاهدین خلق را ادامه می دهند و اگر سازمان دستور ترور مردم را دهد این کار را خواهند کرد، اعدام کرد.
_________________
📚 برشی از کتاب #دوگانه_های_سرنوشت_ساز اثر #حجت_الاسلام_راجی
🔶 به مناسبت هشتم فروردین ماه، سالروز پذیرش استعفای #آیت_الله_منتظری توسط امام خمینی (ره)
🌐 پیوند مشاهده این مجموعه لوح 👇
http://soada.ir/multimedia/مجموعه-لوح-عواقب-ساده-لوحی/
💠 اندیشکده راهبردی #سعداء
🆔 @soada_ir
هدایت شده از افراگل
✍نه من نه تو!
بوی عطرش اتاقم را پر میکند. نفس عمیقی میکشم و نگاهش نمیکنم. آرام، مانتوی طوسیام را از چوب لباسی برمیدارم.
- پنج ثانیه وقت داری!
مانتو را تنم میکنم. میشمارد:
- یک، دو، سه...
دلهره به جانم میاُفتد.
در دل خود را لعن و نفرین میکنم.
به یاد روزی میاُفتم که دعوایمان شد. حین دعوا بود که گفتم: از بس قرص اعصاب میخوری بهش عادت کردی! یه روز نخوری اینجور روانی میشی! به زمین و زمان فحش میدی!
روبرویم ایستاد. انگشت دست راستش را تکان میداد: یه دفعه دیگه فقط یه دفعه دیگه در موردش حرف بزنی نه من نه تو!
منم آدمم. احساس دارم. چُدن که نیستم. از سرزنش شدن بدم میآید. بیاحترامی به خانوادهام را نمیتوانم تحمل کنم. قبول دارم اشتباه کردم؛ ولی در حدی نبود که با آن تندی با من برخورد شود
هالهای از اشک چشمانم را میپوشاند. وسایل اُتاقم را تار میبینم.
وقتی آن قشقرق را به پا کرد، سرم داد کشید، چشم غُره رفت، دست گذاشتم روی همان نقطه ضعفش. به عواقب کار فکر نکردم.
بدنم داغ میشود. دستم میلرزد. بین دو راهی رفتن و ماندن با خود کلنجار میروم. با قدمهایی لرزان به طرف در میروم. دستگیره در را میگیرم. دستم رویِ آن ثابت میماند.
نفسم به شماره میاُفتد. بغض راه گلویم را میگیرد.
صدایش در گوشم میپیچد، رشته افکارم پاره میشوند این بار با مهربانی میگوید:صد بار بهت گفتم، بیماریم رو به رُخم نکش.
#افراگل
#عیدانه4
#جبرانی
هدایت شده از ••قسم به هنر(رستمی)••
از خودگذشته
نادر کلید را دور انگشتش میچرخاند و برای خودش ترانهی مورد علاقهی پریسیما را زمزمه میکرد.
زنگ آپارتمان پریسیما را نزده، در باز شد و نادر با لبخند گَل و گشاد پریسیما روبرو شد؛ این زن برخلاف زندگی پارهشدهاش، خوش چهره و خوشگذران بود.
لبخندی تحویل پریسیما داد و همزمان پلاستیک غذاها را بالا گرفت تا او را راضی کند که راهش دهد.
پری سیما پلاستیک را از نادر گرفت. بفرماییدی گفت و هر دو وارد خانه شدند.
نادر روی مبل تک نفره ی کنار پنجره نشست. سیبی از روی ظرف میوهخوری برداشت و با ولع گاز زد. همانطور با دهن پر گفت:
_خوب ما رو ول کردی و پریناز رو تحویل میگیریا.
پریسیما در حالی که غذا را داخل ظرف می کشید گفت:
_ اگه ولت کرده بودم که این جا نبودی آقایطلبکار. پریناز هم درسته کارش زندگی ام رو به باد داد، اما من که نباید مثل اون باشم. الان پشیمونه. کینه بیش تر از هر چیز آدم رو نابود می کنه. حالا هم پاشو بیا تا غذا از دهن نیفتاده.
#عیدانه9
#خواجه
مردی به نام خواجه همهچیزدان در تاریخ وجود دارد. آیا میشناسیدش؟
تالیفاتش را .... تنها انسانی که بال ساخت و پرواز کرد. تا قبل از او کسی پرواز نکرده بود.
هدایت شده از •|بنتـُ الحُسـیـ♡ـن|°
چادرم را کشیدم روی سر صادق که آفتاب اذیتش نکند. حسین کلید انداخت و در را باز کرد. ساک ها را برد داخل و فاطمه و محمد هم دنبال سرش راه افتادند. دلم گرفته بود. هم از غریبی هم از قهر حسین. تا به اینجا برسیم یک کلمه هم حرف نزد، نه با من نه با بچه ها. با این حال بچه ها دورش را گرفته اند و کدام از سر و کولش بالا میروند. چند باری هم حسادت کردم اما اجازه ندادم شعله بکشد.
پله ها را به زور بالا میرفتم. پاهایم سر ناسازگاری داشت.
طبقه اول،
طبقه دوم،
طبقه سوم،
همینجا بود. دو تا واحد روبروی هم. در یکی از واحد ها چهارطاق باز بود. با کفش رفتم داخل. حسین بی آنکه نگاهم کند کلید ها را گذاشت کف دستم و رفت.
یخچال و گاز و فرش نداشتیم. خانه خالی خالی بود. به فاطمه گفتم یک پتو پهن کند روی زمین. صادق را گذاشتم روی همان پتو. پسر ها را به فاطمه سپردم. بچه ها ناهار درست و حسابی که نخورده بودند. چادرم را روی سرم درست کردم و رفتم پی شام.
در کوچه کناری یک مغازه، باز بود. مغازه کوچکی بود اما در حد شام سردستی داخلش پیدا میشد.
خیابان خلوت بود، کوچه ها خلوت تر. چادرم را سفت گرفتم و رفتم داخل مغازه.
-السلام علیکم
یا خدا. این یکی نوبر بود. کاش فارسی هم بلد باشد.
-سلام آقا.
از جایش بلند شد.
-سلام خواهرم، بفرمایید.
دشداشه سفیدی تنش بود، با کت طوسی، یک چفیه هم انداخته بود روی سرش.
سرم داشت گیج میرفت. خودم را نگه داشتم.
-آقا؛ دو تا نون میخواستم، با پنیر اگه هست.
-بله حتما
فارسیش هم لهجه داشت. میفهمیدم چه میگوید اما به سختی. نان و پنیر برایم آورد. دست کردم توی کیفم. نان ها را کشید سمت خودش.
-شما مال این منطقه نیستید. به خاطر ما آمدید. ما به شما مدیونیم. هزینه نمیگیرم ازتون.
-ما به خاطر خودمون اومدیم. ما و شما نداره، یه کشوریم.
قیمت را نگفت. هر چه اصرار کردم نگفت. به نرخ تهران حساب کردم و آمدم بیرون. هنوز هم سرم گیج میرفت. خودم را رساندم به ساختمان. در را باز کردم. حالا فقط مانده بود پله ها. طاقت نیاوردم. نشستم گوشه پله اول. ظاهر خوبی نداشت. هر کس میخواست از خانه خارج بشود یا بیاید داخل، من را میدید. توی اولین مواجهه با همسایه ها، ظاهر خوبی نداشت. نمیدانم اکر حسین اینجا بود، چه میگفت. شاید میگفت: خسته شدی، مردم مگر بیکارند که درباره ما فکر کنند، یا مثلا اولین دیدارتان را یادشان بماند.
شاید هم میگفت: زود خسته شدی. بلند شو، راه بیفت.
بلند شدم، دستم را اگر میگرفتم به دیوار، میتوانستم راه بروم. بالاخره رسیدم به خانه. محمد داشت گریه میکرد. در زدم. فاطمه در را باز کرد.
-مامان، داداشی میگه تلوزیون میخواد.
نان و پنیر را دادم دست فاطمه و خودم را انداختم روی پتو. سردرد هم گرفته بودم. هر چه محمد بیشتر صدا میکرد دردم بالاتر میرفت.
-مامانی خوابیدی؟
-به محمد بگو اگه میخواد گریه کنه از خونه بره بیرون. گریه هاش که تموم شد برگرده.
دستم را گذاشته بودم روی پیشانی و چشم هایم. جایی را نمیدیدم اما شنیدم که فاطمه به محمد گفت:«مامانی میگه بری بیرون گریه کنی.»
صدای گریه اش قطع شد. خورده بود توی برجکش اما حال و حوصله ناز کشی نداشتم. از بس این یکی را راضی کرده بودم و لی لی به لالای آن یکی گذاشته بودم، حسین شاکی شده بود. اصلا شاید قهرش هم به همین خاطر بود.
ادامه #عیدانه6
هدایت شده از یا فاطمة الزهرا
این چند خطی که در تصویر میبینید برشی از یک کتاب( روایی) است که بعدا بهتون میگیم چه کتابی😁
خب حالا شما باید چیکار کنید؟
باید ادامهش رو خودتون بنویسید.
ببینم کی قشنگتر پردازشش میکنه🤓
#عیدانه1
هر کسی هم که حدس بزنه مال چه کتابیه، خودم برای سلامتیش ۱۴ تا صلوات میفرستم.
هدایت شده از 𝓱𝓪𝓭𝓲𝓼.♡
"جادھاۍ بھ سوۍ آسمان"
دستم را گذاشتم روی شانهاش و گفتم: مادر! این کفشها مال خودته. هر کاری دویت داری باهاشکن بکن.
به رویم خندید؛ هم لبهایش، هم چشمهایش. از فردا دوباره همان محمد بود، همان کتانی های کهنه. به همین راحتی، کتانی های نو را نخواسته بود. کیف کردم؛ از نخواستنش کیف کردم، از بزرگ شدنش کیف کردم. از این مهربانی و عطوفتش کیف کردم.
از این مهربانیای که چاشنیاش شده بود بیتاب رفتن.
رفتنی که میدانستم بند زندگیاش به آن گره خورده.
و من بودم سدی برای نرفتنش!
نمیتوانستم دوریاش را به جان بخرم.
نمیتوانستم جگرگوشهام را به میدان بزم بفرستم!
از آن روزی که برای رفتنش پافشاری کرد و من شدم مانعش، پاتوقش شد مسجد!
مسجدی که میترسیدم کودک سیزدهسالهام را هوایی رفتن کند!
و منهم با دلی پر تلاطم، محدودش کردم!
محدودش کردم و هیچ نگفت!
نگفتنی که میدانستم تکتک حرفهایش بر روی دل آکنده از شوق رفتنش، هک میشد.
نگفتنی که قولش شد رفتن سر کار؛ منهم کار را به مسجد ترجیح دادم.
و پس از این کارش شد ور دست حاج محمود!
هر هفته حقوقش را میگرفت و وسیلهای میخرید و به مسجد میبرد!
میبرد که برسد به دست رزمندهای که شاید محتاج غذا و لباس گرمی باشد.
میگفت" من که نمیتوانم برم، لااقل شوم کمک حالشان"
مادر بودم!
نتوانستم نبینم شوقش را!
پایم را بر روی دلم کوبیدم و حسم را خفه کردم؛ فرستادمش که برود.
رفتنی که به ده سال کشید و حالا استخوان هایش بوی اسمان میدادند، درست زمانی که آغشته به بوی باران بهاری شوند
#حدیـثـ💞
#عیدانه1
هدایت شده از خَــــــزان
شاهراه
دستم را گذاشتم روی شانه اش و گفتم:«مادر! این کفشا مال خودته،هر کاری دوست داری باهاشون بکن.»به رویم خندید ، هم لب هایش ،هم چشمهایش،از فردا دوباره همان محمد بود،همان کتانی های کهنه ،به همین راحتی ،کتانی های نو را نخواسته بود ،کیف کردم از نخواستنش ،کیف کردم از بزرگشدنش ، کیف کردم...
از این همه شباهت به پدرش .
پدری که جانش را مخلصانه در راه خدا داد، پسرش نمیتواند از یک جفت کتانی بگذرد ؟! که اگر نمیگذشت برایم عجیب بود.
برادرم راست میگفت؛ پدر که احمد باشد ،پسری چون محمد داشتن چندان هم عجیب نیست.
آن روزها که احمد به سوریه رفتو دیگر برنگشت
میترسیدم از اینکه احمد نباشد و منِ تنها، راه درست تربیت فرزندانم را گم کنم، اما امروز فهمیدم که راه درست را همان روز احمد با رفتنش به سوریه به ما نشان داد؛ همان راهی که شاهراه تمام راه ها بود.
#خزان
#عیدانه1
هدایت شده از اَفـرا
🔺محمد در رویا، نور بود.
دستم را گذاشتم روی شانهاش و گفتم: مادر! این کفشها مال خودته. هر کاری دوست داری باهاشون بکن.
به رویم خندید؛ هم لبهایش، هم چشمهایش. از فردا دوباره همان محمد بود، همان کتانی های کهنه. به همین راحتی، کتانی های نو را نخواسته بود. کیف کردم؛ از نخواستنش کیف کردم، از بزرگ شدنش کیف کردم.
-رقیه، رقیه پاشو چت شد دختر.
چشمانم را آرام باز میکنم. نور میبینم؛ اما نه مثل نور محمدم. باز پلکی میزنم و اینبار سمیه را با چشمانی پف کرده میبینم. باز هم پلک میزنم، اما اینبار با سوزش سِرُم، در دستم!
دستی به جای همیشگی محمدم میکشم. شکمم مثل قبل نیست. دنیا مثل همیشه نیست. چند قدمی تا مقام والای مادری نمانده بود! چند پلهای تا رسیدن محمدم نمانده بود!
تازه انگار یادم میآید که چه شده. تازه میفهمم چشمان پف کرده و موهای ژولیده سمیه به خاطر چه چیزی است.
صدای سمیه با بغض به گوشم میرسد:
-رقیه آبجی نکن دیگه. به خدا نه جونی تو تن تو مونده، نه من.
به چه چیزی اصرار میکند؟ تازه متوجه چشمان خیسم میشوم.
همراه با درد و بغض میخندم:
-وای سمیه ندیدی...محمدم بزرگ شده بود. ماشالا بچم قد و هیکلش انگار باباش. همش میخندید. اینقدر که خیالات برای تربیت و شهادتش چیده بودم...
دیگر بغض نمیگذارد. سمیه سرش را کج کرده است و آرام اشک میریزد.
آب دهانش را به سختی میبلعد. دسته ناتوانش را انگاری که چیزی داخلش باشد، جلو میآورد.
-میدونی سمیه بهش گفتم بیا این کفشها رو بگیر واسه خودت! برداشتشونا...ولی انگار برای خودش نمیخواست! انگار مطمئن بودم میخواد ببخشتشون.
با گریه ادامه میدهد:
-آخه من بچم و اینجوری بزرگ نمیکنم...
سمیه انگاری که چیزی در گلویش باشد آرام حرف میزند:
-آبجی نشد. خدا بزرگه، نه؟ هوامونو داره دیگه.
هیچکس بهتر از اون بالای سَری صلاحمون رو نمیدونه. اون جوونا که نمیدونستن ما زنه حامله تو خونه داریم؛ ی چهارتا تیر و ترقه انداختن. نفرین نکنی که یک وقت میگیره.
میدانستم سمیه هم قلبش تیکه پاره شده. یادم نمیرود با چه ذوقی اتاق بچه را با سلیقه خودش مرتب کرد...
پرستار وارد اتاق میشود. با تعجب و ناراحتی همراه با بغض به سمیه نگاه میکنم. پایین روسریاش را در دست میگیرم و با قدرت کمی که دارم میکشم. با صدای بلندی میگویم:
-نمیخوام ببخشم. حداقل برای الان! جوابه دل من و چه کسی میخواد بده، ها؟
کی بچه من و بهم برمیگردونه؟ نه تو بگو کی برمیگردونه. تو که دیدی پونزده سال آزگار من هزارتا کار کردم که باردار بشم. تو که دیدی چقد هزینه...
انگار که مایع سردی در رگ هایم بجوشد... قدرتم تحلیل میرود و روسری سمیه از دستم خارج میشود؛ و باز هم به خواب میروم.
کاش بخوابم و فقط محمد را ببینم!
#عیدانه1
#افرا