eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
878 دنبال‌کننده
4.1هزار عکس
1.2هزار ویدیو
154 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از مهربانی کن...
وارد دنیای مجازی شد. پرچم های یا حسین را دید و گفت:《ببین از نجف تا کربلا موکب زدند...》 دخترک پرسید:《پس چایی اش کو؟》پدر گفت:《 فرشته ها چای عراقی می دهند!》 خ.بابایی
هدایت شده از مهربانی کن...
پسرم، روزی سایه بانِ مزارت را بالای خاک و سنگهای های داغش می سازیم. خ.بابایی
هدایت شده از مهربانی کن...
_با این گُلهای گِلی میخوای چیکار کنی؟ +میخوام سنگ قبرش را تزیین کنم. خ.بابایی
هدایت شده از مهربانی کن...
همسرش گفت:《 امام خوبیها! خنده هایت پر از حرف های ناگفته است.》امام! لبخندی زد و انگشتانش را مشت کرد. همسرش دستانش را گرفت و گفت:《به زودی نابودش می کنیم.》 خ. بابایی
هدایت شده از مهربانی کن...
مادر نشسته بر ویلچر گفت:《خوشبحالت که پای پیاده کربلا میروی. 》جوان اشک مادرش را پاک کرد و گفت:《 نود و پنج سال داری و کربلا می روی؟!》 خ.بابایی
هدایت شده از مهربانی کن...
مامان گفت:《نه، نه، دیگه نپرید! جوجه تیغیت زیر تشک تخت قایم شده!》 خپل پشمولی با صدای تو دماغی گفت:《 لپ قرمزی منو بغل کن نپرم رو جوجه تیغی!》 خ.بابایی
هدایت شده از مهربانی کن...
لپ قرمزی روی شکمِ خپل پشمالو دراز کشیده بود. دستی به موهای لپ قرمزی کشید و گفت:《 با رئیس پشمالو صحبت کردم، قرار شد برای همیشه پیشت بمانم.》 لپ قرمزی جیغی کشید و هر دو روی تخت بپر بپر کردند. خ.بابایی
هدایت شده از مهربانی کن...
_پدرجان این چیه تو دستت؟ +آخرین میوه ی دلم. _میخواین چیکارش کنید؟ +فریزش کنم. _چرا آخه؟ تا کی؟ +اون همیشه انار دوست داشت. مطمئنم بر میگرده... خ.بابایی
هدایت شده از مهربانی کن...
انار نگاهی به دستها انداخت و گفت:《 دارم گرم میشوم.خیلی سردم بود!》دست راست گفت:《 به دانه های دلت بگو آماده باشند!》دست چپ گفت:《 قرارِ اسم ارباب را بنویسند.》 خ.بابایی
هدایت شده از مهربانی کن...
پسرکی دوید سمتم و گفت:《 پدربزرگ بفرمایید داخل موکب، انار بخورید!》برادرش دستِ ترک خورده ام را دید و گفت:《 آب انارِ بهشتی زخم ها را خوب می کند.》 خ.بابایی
هدایت شده از مهربانی کن...
اول مزه مزه که میکنم دهانم همچو شکلاتی مغزدار شیرین میشود.شیرنیش حتی فرم چشمهایم را تغییرمیدهد. برق خوشمزگیش در مردمک چشمانم همچو ستاره ای درخشان چشمک می زند. تنها کسی که این شیرینی را دوست ندارد، دندان آسیاب سمت راستیم هست که داد و فریادش تمام حس شیرینی و چسبناکیش را تلخ و پرناله میکند. شکر سرخ و قهوه ای هم طعم عسلی بزاق دهانم را نچشیده است.... خ.بابایی
چهارده تمرینی که سرکارخانم انجام داده بودند. صرفا جهت ....نمی دانم جهت چیست. و هیچ‌کس از آخرین خداحافظی آگاه نیست.