هدایت شده از مهربانی کن...
#داستانک
#تمرین26
وارد دنیای مجازی شد. پرچم های یا حسین را دید و گفت:《ببین از نجف تا کربلا موکب زدند...》
دخترک پرسید:《پس چایی اش کو؟》پدر گفت:《 فرشته ها چای عراقی می دهند!》
خ.بابایی
#مهربانی_کن
هدایت شده از مهربانی کن...
#تمرین27
پسرم، روزی سایه بانِ مزارت را بالای خاک و سنگهای های داغش می سازیم.
خ.بابایی
#مهربانی_کن
هدایت شده از مهربانی کن...
#داستانک
#تمرین27
_با این گُلهای گِلی میخوای چیکار کنی؟
+میخوام سنگ قبرش را تزیین کنم.
خ.بابایی
#مهربانی_کن
هدایت شده از مهربانی کن...
#داستانک
#تمرین28
همسرش گفت:《 امام خوبیها! خنده هایت پر از حرف های ناگفته است.》امام! لبخندی زد و انگشتانش را مشت کرد. همسرش دستانش را گرفت و گفت:《به زودی نابودش می کنیم.》
خ. بابایی
#مهربانی_کن
هدایت شده از مهربانی کن...
#داستانک
#تمرین29
مادر نشسته بر ویلچر گفت:《خوشبحالت که پای پیاده کربلا میروی. 》جوان اشک مادرش را پاک کرد و گفت:《 نود و پنج سال داری و کربلا می روی؟!》
خ.بابایی
#مهربانی_کن
هدایت شده از مهربانی کن...
#داستانک
#تمرین30
مامان گفت:《نه، نه، دیگه نپرید! جوجه تیغیت زیر تشک تخت قایم شده!》
خپل پشمولی با صدای تو دماغی گفت:《 لپ قرمزی منو بغل کن نپرم رو جوجه تیغی!》
خ.بابایی
#مهربانی_کن
هدایت شده از مهربانی کن...
#داستانک
#تمرین30
لپ قرمزی روی شکمِ خپل پشمالو دراز کشیده بود. دستی به موهای لپ قرمزی کشید و گفت:《 با رئیس پشمالو صحبت کردم، قرار شد برای همیشه پیشت بمانم.》
لپ قرمزی جیغی کشید و هر دو روی تخت بپر بپر کردند.
خ.بابایی
#مهربانی_کن
هدایت شده از مهربانی کن...
#داستانک
#تمرین31
_پدرجان این چیه تو دستت؟
+آخرین میوه ی دلم.
_میخواین چیکارش کنید؟
+فریزش کنم.
_چرا آخه؟ تا کی؟
+اون همیشه انار دوست داشت. مطمئنم بر میگرده...
خ.بابایی
#مهربانی_کن
هدایت شده از مهربانی کن...
#داستانک
#تمرین31
انار نگاهی به دستها انداخت و گفت:《 دارم گرم میشوم.خیلی سردم بود!》دست راست گفت:《 به دانه های دلت بگو آماده باشند!》دست چپ گفت:《 قرارِ اسم ارباب را بنویسند.》
خ.بابایی
#مهربانی_کن
هدایت شده از مهربانی کن...
#داستانک
#تمرین31
پسرکی دوید سمتم و گفت:《 پدربزرگ بفرمایید داخل موکب، انار بخورید!》برادرش دستِ ترک خورده ام را دید و گفت:《 آب انارِ بهشتی زخم ها را خوب می کند.》
خ.بابایی
#مهربانی_کن
هدایت شده از مهربانی کن...
#تمرین
اول
مزه مزه که میکنم دهانم همچو شکلاتی مغزدار شیرین میشود.شیرنیش حتی فرم چشمهایم را تغییرمیدهد. برق خوشمزگیش در مردمک چشمانم همچو ستاره ای درخشان چشمک می زند. تنها کسی که این شیرینی را دوست ندارد، دندان آسیاب سمت راستیم هست که داد و فریادش تمام حس شیرینی و چسبناکیش را تلخ و پرناله میکند. شکر سرخ و قهوه ای هم طعم عسلی بزاق دهانم را نچشیده است....
خ.بابایی
#مهربانی_کن
چهارده تمرینی که سرکارخانم #خدیجه_بابایی انجام داده بودند.
صرفا جهت ....نمی دانم جهت چیست.
و هیچکس از آخرین خداحافظی آگاه نیست.