eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
878 دنبال‌کننده
4.1هزار عکس
1.2هزار ویدیو
154 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
بسم رب القلم باغ اناری‌ها، ناربانویی‌ها! سلام و آدینه و باران رحمت قراربود قلم‌هامون رو قوی کنیم.... قراربود روحشون رو پر از نور و نوکشون رو تیز کنیم..... بعدهم قلب شیطان رو هدف بگیریم و.....خلاص..... ان شاءالله.... خب، برای این‌کار برنامه داریم.... از شنبه.....هم زمان با شروع کار دولت جدید...🐣 چه برنامه‌ای؟ 🌸برگزاری کارگاههای آموزشی داستان نویسی🌸 فعلاً برنامه ریزی شده که دو روز در هفته کارگاه داشته باشیم.... اولین جلسه هم: شنبه، رأس ساعت ۱۸ توسط استادگرامی، باغبان سیدمحمدحسین موسوی... مبحث: الگوریتم داستان نویسی منتظر حضور فعال همه‌ی دوستان وبزرگواران هستیم. بسم الله......ببینیم چه می‌کنیدااا.......🌹 باتشکر هیئت اجرایی باغ انار نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
🌸----بسم الله الرحمن الرحیم----🌸 🚨انار امنیتی 📆تاریخ جلسه‌ی معارفه: جمعه : ۱۵/۵/۱۴۰۰ ⏰ساعت برگزاری: ۱۷:۳۰ به همراه باغبان محترم: خانم فاطمه شکیبا🌺 ⚜اولین جلسه‌ی کلاس تخصصی، به صورت رایگان در باغ انار⚜ نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741
🌸----بسم الله قاصم الجبارین----🌸 💢آغاز کلاس انارهای با باغبان محترم⬇️ خانم فاطمه شکیبا( ) تاکید بر روی و مخصوصا غاصب است. 🔰سرفصل‌های دوره:🔰 🌿چگونه مانند یک نویسنده امنیتی به حوادث نگاه کنیم؟ 🌿چگونه یک صحنه‌ی اکشن بنویسم و سوتی ندهیم؟ (مهارت‌های و /آشنایی با ) 🌿چگونه مانند یک مامور امنیتی به دنیا نگاه کنیم؟ 🌿برای نوشتن یک رمان امنیتی باید با چه مفاهیمی آشنا باشیم؟ 🌿درباره سرویس‌های و معاند چه می‌دانیم؟ 🌿 و خطرات امنیتی آن‌ها چیستند؟ (روانشناسی و جامعه‌شناسی ادیان و فرق) 🔰فعالیت‌های هفتگی دوره:🔰 🌿مطالعه رمان‌های امنیتی و تحلیل آن‌ها 🌿مطالعه سیره شهدای امنیت + انتخاب سوژه، نوشتن طرح و در نهایت رمان 〰〰〰〰〰〰✔️ 🌹شهریه: ماهیانه فقط ۲۰هزارتومان⚘ ⬇️ادمین ثبتنام ⬇️ @nojvan_anghlabi 〰〰〰〰〰〰✔️ ﷽؛اینجا با هم یاد میگیریم. با هم ریشه می کنیم. با هم ساقه می زنیم و برگ می دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
انارهای امنیتی.pdf
4.21M
🔸 اولین جلسه‌ی کلاس تخصصی انار امنیتی، به صورت رایگان در باغ انار مدرس: خانم فاطمه شکیبا نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از . ᴀʀǫᴀᴠᴀɴ .
سلام🙂 تکه ای از مونولوگ شما! با دستخط خودم
هدایت شده از نرگس سیاه تیری
بطور ساده داریم می‌گیم که شما هر چیز که در ذهن تون خطور می‌کنه رو اگر به شکل متن دربیارید یعنی بشینید بنویسیدش یا طراحی کنید یا قطعه موسیقی کنید یا... در حال ترجمه هستید.
درست وقتی به پشت در رسیدم، عمق فاجعه به چشمم آمد. پسر کوچکم به بغل بود و من سخت درگیر پیدا کردن کلید خانه از عمق کیف دستی قهوه ای ام بودم. در دل التماسش میکردم که خودش را زودتر نشان بدهد. کناره‌های زیپ از فشار وسایل پاره شده بود. دانه به انه وسایل را کنار زدم و زیرشان را دیدم اما خبری از کلید نبود. عرق سردی روی پیشانی ام نشست. چشمان درمانده ام به سقف راهرو ساختمان خیره شد. چند ثانیه بعد، دختر و همسرم نیز از راه پله ها بالا آمدند و من خسته با لب و لوچه آویزان را دیدند و تعجب کردند. زانوانم طاقت نیاورد و پر از غصه روی پله نشستم. همسرم جلو آمد و بچه را از بغلم گرفت و با چشم و ابرو پرسید: - چیشده؟ سر تکان دادم و با صدایی آرام جواب دادم که : کلید رو نیاوردم.. احتمالا جا گذاشتم. صورتش درهم شد و ابروهای پرپشت اش بیشتر پیوسته شد. - با دقت بشین ببین دوباره! منم که کلیدم شکسته...یادم رفت برم بسازم. خسته با موجی از فکرهای منفی شروع کردم به گشتن .. زیر دستمال کاغذی نبود.. فکر کردم، اخر این وقت شب، کلیدساز از کجا پیدا کنیم؟ کیف پولم را درآوردم و باز گشتم .. بچه ها خسته اند خداکنه بهانه نگیرند وگرنه کل همسایه ها میفهمند. زیر لباس و پوشک بچه را هم گشتم اما خبری نبود که نبود. همسرم آرام با دستگیره در ور می‌رفت. نگاهی دقیق به پیچ های بالا و پایین اش انداخت. من و بچه ها هم با دقت به حرکاتش نگاه میکردم. بعد چند دقیقه دختر 5 ساله ام، دستم را گرفت و با چشمان عسلی نگرانش به من گفت: - مامان ..دستشویی دارم. آه سردی از ته دل کشیدم. کارمان قوز بالای قوز شده بود. تا کلید سازی بیاید یا در باز شود، حتما وقت گرفته میشد و بچه طاقت نمی‌آورد. از روی اکراه همسر را صدا زدم و گفتم که زنگ خانه همسایه را بزنیم. چاره ای نبود. چند دقیقه ای گذشت و به اطراف نگاه کرد و عاقبت به سمت در خانه همسایه رفت. صدای زنگ در بلند شد. مرد همسایه با زیرشلواری و پیرهنی که دکمه هایش را بسته بود به دم در امد. با دیدن ما تعجب کرد و مودب گفت: - سلام آقای فاضلی ..چیزی شده؟ چشمانش گرد شده بود. رضا از روی شرمندگی آرام ماجرا را تعریف کرد: - واقعیت ما کلید رو جا گذاشتیم خانه.. تا کلیدساز بیاد میشه این بچه ما دستشویی بره خونه شما؟ من خیلی شرمنده ام واقعا مزاحم تون شدیم. آقای همسایه سریع از جلوی در کنار رفت و تعارف کرد تا به خانه اش برویم. من و دخترم وارد شدیم و سریع به داخل دستشویی که همان نزدیک در ورودی بود رفتیم. کار دختر که تمام شد. به اینه و صورت خودم زل زدم. کمی روسری ام را مرتب کردم. چشم هایم می لرزید. غصه توی شان بود. سر شبی بچه ها را پارک بردیم و بستنی خوردیم. چقدر چسبید ولی حالا از دماغمان داشت در می‌آمد. دستانم را شستم و از ته دل آرزو کردم تا زودتر مشکل حل شود. بیرون که آمدیم، سر به زیر از خانه خارج شدیم، صدای خنده ای از راهرو می‌آمد. نگاه کردم و با تعجب، در خانه را باز شده دیدم. انگار که بال دراوردم، چشمانم را بستم و خداروشکر گفتم. بطور اتفاقی دسته کلید همسایه، قفل خانه ما هم باز کرده بود. ۱۴۰۰/۵/۱۶ ﷽؛اینجا با هم یاد میگیریم. با هم ریشه می کنیم. با هم ساقه می زنیم و برگ می دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344