💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
هم اکنون علی جعفری، هم اکنون علی جعفری. دارن با موتور میبرنش🤔
ولی جدی برای همه کرونایی ها دعا کنید...❤️
#روزنگاشت
- کار شما از آمپول و سرم تقویتی گذشته!
باید سریعا درمان ضد ویروسی را شروع کنید!
با کمک پدر و مادرم از روی صندلی بلند شدم. با هر قدم، احساس میکردم که کوهی را با خود میکشم!
صدای تبل و نوحه سرایی، صدای مطلق شهر بود.
تمام خیابان اصلی از جمعیت عزاداران بسته شده بود. با هر نفس، بوی اسپند، بینی ام را پر میکرد.
عزادارانی را که ماسک به صورت نداشتند، لحظه ای با چشمانم دنبال کردم تا اینکه چشمم به علم افتاد. همان لحظه صدای لرزان مادرم را شنیدم
- یا امام حسین من بچه مو از خودت میخوام...
بلافاصله روی زمین افتادم. یک وزنهی چند کیلویی روی سینهام احساس میکردم. نفسم به سختی بالا میآمد. پدرم را دیدم که از سمت ماشین با فریاد یا ابوالفضل مادرم به طرف من دوید.
بغلم کرد و پشت ماشین خواباند. سوار ماشین شدند. پدرم ماشین را به سمت بیمارستان نمیراند بلکه میتازاند!
صدای صحبتش با مادرم را میشنیدم
- فقط بیمارستان بعثت و امام حسین پذیرش داره...
گوشم را از شنیدن حرف هایشان گرفتم. زیر لب اشهد را خواندم و یک عرض ارادت هم به حضرت زینب صلوات الله علیها کردم.
چند دقیقه ای گذشت که با ترمز خشن پدرم ایستادیم.
در عقب ماشین را باز کرد و من را از ماشین بیرون آورد.
حیاط بیمارستان را دیدم. پرسنل در حال رفت و آمد بودند.
به سمت تریاژ رفتیم. بوی الکل بیمارستان، حالم را بدتر کرد. روی صندلی نشستم. پرستار یک گیرهی سفید به انگشت سبابهام وصل کرد.
همانطور که اعداد و ارقام روی دستگاه را میخواند، با من صحبت میکرد
- خدا رو شکر اکسیژن خونت نود و نه هست...
یک لحظه چشمانم گرد شد. به سختی زبان باز کردم.
- پس چرا نمیتونم نفس بکشم؟!
نگاهی به سر تا پایم انداخت. مثلا کروناست ها!...
- خب بگو ببینم چند سالته؟
با بی حالی جواب دادم
-بیست
با لبخندی شروع به صحبت کرد
- خیلی لوسی ها! جَوون روغن نباتی!...
من هم یک لبخند دو میلی متری روی صورتم آمد.
به کمک پدر و مادرم به سمت اتاق دکتر کشیک رفتیم.
با حرکت آرام سرم سلام کردم.
جوابم را داد. به شدت سرفه میکردم. احساس میکردم که شش هایم لَق شده. دکتر با خونسردی نگاهم میکرد.
در دلم گفتم
- من دارم میمیرم اما این عین خیالش هم نیست!...
علائمی را از من پرسید و من همه را تأیید کردم.
شروع به نوشتن نسخه کرد. یک لیست بلند بالا نوشت و تحویل پدرم داد.
- به موقع دارو هاشو بهش بدید.
پدرم در حین گرفتن برگه، سوالی از دکتر پرسید
- اما آقای دکتر دخترم نمیتونه نفس بکشه!
با همان خونسردی جواب پدرم را داد
- طبیعیه... کروناست دیگه...
البته این خونسردی اش از استرس من کم کرد و احساس بهتری پیدا کردم.
لااقل مطمئن شدم که حضرت عزرائیل فعلا با من در تعارف است.
از اتاق بیرون آمدیم. من و مادرم روی صندلی نشستیم و پدرم به طرف داروخانه رفت.
مادرم دستم را گرفته بود و مدام قربان صدقه ام میرفت
- خانوم وکیل من... خانوم معلم من... نبینم حالت بد بشه
یه پایهی زندگیم تویی ها...
حرف هایش آرامم کرد. انگار به قلبم انرژی تزریق کرد.
با صدای پدرم این سکانس فیلم هندی، کات شد.
دستم را گرفت و بلند شدم. به طرف ماشین حرکت کردیم. سوار ماشین شدیم و با حال بهتر به خانه برگشتیم.
#شانار
#کرونا
#بنتالزهرا
#شایدبرایشماهماتفاقبیفتدبزناونبیصاحابموندهماسکو
﷽؛اینجا با هم یاد میگیریم. با هم ریشه می کنیم. با هم ساقه می زنیم و برگ می دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس.
نشانی باغ🔻
https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741
نمایشگاه باغ🔻
https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
نویسندگی_compressed.pdf
295.1K
📚کارگاه آموزش داستان نویسی با موضوع «تفاوتها و شباهتهای داستان، داستانک و مونولوگ»
باغبان: جناب آقای واقفی
#نویسندگی
#کارگاه_آموزشی
#پی_دی_اف
نشانی باغ🔻
https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741
نمایشگاه باغ🔻
https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
#نهال
#درخت_انار
#باغ_انار
نکند غم به دلت راه دهی رهبر ما
همه امید و همه عشق و همه باور ما
نکند فکر کنی کشور ما کوفه شده
لب تو تر بشود... صف بشود لشکر ما
خم به ابروی تو اصلاََ ابداََ نیست قبول
به فدای تو شود این تن ما این سرِ ما
نکند حس غریبی بکنی آقا جان
به خدا خواب نیاید دمی در بستر ما
نیست ترسی به دل ما که کنند آشوبی
ببر خفته است در این گربه ی ما،کشور ما
تو اگر حکم جهادی بدهی واویلا
نکند رحم به دشمن به خدا خنجر ما
ماهمه گوش به فرمان که لبی تر بکنی
بکشیم تیغ و قیامی بکنیم سرورِ ما
#علی_جعفری
﷽؛اینجا با هم یاد میگیریم. با هم ریشه می کنیم. با هم ساقه می زنیم و برگ می دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس.
نشانی باغ🔻
https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741
نمایشگاه باغ🔻
https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
عجب ورود خوبی داشتی عزیزم.
ورود من راهم بشنو که مطمئنم رستگار می شوی...
دقیقا یادم است.
اوایل اسفندماه بود.
همان موقع شیراز بودم. وقتی خسته و کوفته از بازار زرگر ها برگشتم، به دلیل سرما وسط سالن پذیرایی پخش شدم.
«حس اینکه برم سمت بخاری و خودم رو گرم کنم اصلا نبود😅😂»
همان موقع صدای پیام گوشیام که پشت سرهم پیام می آمد بلند شد.
با وجود خستگی گوشی را باز کردم و نگاهی حوالهاش.
فکر می کردم شاید بنده خدایی پشت گوشی دارد تلف می شود.
اما برعکس بود . تازه ملت داشتند جان می گرفتند. ادمین کانال کوچه احساس خانم صادقی، پست های جدیدی می گذاشت. در مورد باغ نویسندگی بود و خلاصه تاکید داشت بی صدا وارد آنجا بشویم. من هم اول فکر می کردم شاید کانالی مانالی چیزی باشد شبیه بقیه.
اما جمع نویسندگیاش مجذوبم کرد.
وارد که شدم.........رسما مغزم قفل کرد!
انگار جو زمین شکافته، سیارهای دیگر به زمین برخورد کرده بود.
دنیای عجیب و غریبی که روزی در واقعیت فکر می کردم به آن برسم.
دقییییق یادم هست به محض ورودم ستایش«دختر محی» اولین تمرین آموزشیش را برای دیگران گذاشته بود.
همان شب اول تمرین خورد به تورمان😁
تازه بحث های جالبی هم در مورد تبعیض قائل شدن بود که یادم هست آن شب حسابی آقای امیرحسین با بانو گمنام که آن موقع با پروفایل شهیده کمایی می شناختمشان، شکل گرفته بود.
چه شب هایی که بعد از آن رفتم معنی واژگان استفاده شده از گوگل را سرچ کردم. مثل تعریف مونولوگ، کاریکماتور و...
خلاصه اینکه آن شب کلی هیام بانو را دعا کردم و ادمینش آزاده.
بعد هم که نهالی شدم در باغ.
البته همچنان هم نهال هستم😂
ولی خب همان موقع جواینجا ما را گرفت و دیگر هیچ وقت ولمان نکرد.
باشد که رستگار شویم...
#خاطره_باغ_انار
#زهرا_بهرامی
﷽؛اینجا با هم یاد میگیریم. با هم ریشه می کنیم. با هم ساقه می زنیم و برگ می دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس.
نشانی باغ🔻
https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741
نمایشگاه باغ🔻
https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344