هدایت شده از مریم حقگو
یا لطیف
«سربلند»
سرش را با تعجب بالا آورد. آب دهانش را به سختی قورت داد.
-میشه بپرسم چرا... چرا جواب تون منفی؟
اگه مشکلی هست یا حرفام مشکل ساز بوده، ممنون میشم همین جا بگید.
دختر دستانش را میان چادر سفید گلدارش پنهان کرد.
قلبش تند تر از همیشه میزد.
-نه نه هیچ مشکلی از جانب شما نیست. من فعلا به دلایلی نمیتونم ازدواج کنم.
پسر غم را از چهرهاش خواند.
پکر دستی لای موهای لختش کشید. نفسش را با صدا بیرون داد.
-باشه اگر فکر میکنید من نمیتونم همراه تون باشم. مشکلی نیست. فقط کاش... کاش...
با اجازه تون.
با عجله از اتاق بیرون رفت.
دختر غمگین قطرات اشکش را با پشت دستان کشیدهاش پاک کرد.
دیشب، شنیده بود که میرزا جعفر به بیبی اقدس میگفت:
-خدا رو شکر این دختر شده عصای دست ما.
همش دل نگرونم. با این همه خواستگار اگه بره من و تو چکار کنیم؟
بیبی دستی به زانوهایش کشید و گفت:
-بالاخره دختر باید بره، موندنی نیست. اما این طفل معصوم پاسوز من و تو شده.
بقیه بچهها انگار نه انگار ما ننه باباشون هستیم. تمام کارهارو گذاشتن رو دوش این دختر.
****
باد پاییزی خودش را با هر ضرب و زوری که بود از لابه لای شکافها و درزهای در و پنجره وارد خانه کرد.
دختر چنگال به دست روی بخاری قابلمه شلغمها را زیر و رو کرد.
فکری به بخار بلند شده از شلغمها چشم به آینده مبهمش دوخت.
با صدای سرفههای میرزا جعفر به خودش آمد.
شلغمها را در بشقاب ریخت.
در چوبی اتاق را باز کرد. لبخند زنان نگاهی به آنها انداخت.
-بفرمایید اینم دوای سرما خوردگی. اصلِ اصلِ.
بخورید که از دهن نیافتاده.
میرزا جعفر خودش را به سختی جا به جا کرد تا بنشیند.
-دستت درد نکنه بابا جان ایشالا خوشبخت بشی.
بیبی اقدس نشسته، کنار کرسی سجده آخرشش را تمام کرد. زیر لب ذکری گفت. نمازش که تمام شد. دستانش را بالا برد و دختر را مثل همیشه بلند دعا کرد.
****
نگران کنار درخت اقاقیا ایستاده بود.
در باز شد. حجم تورهای چرخان سفید چشمانش را گرفت. محمدرضا خندان دستانش را گرفت.
گر گرفته بود. باید کاری میکرد.
از پشت درخت بیرون آمد.
+محمدرضا... محمدرضا!
مرد سرش را چرخاند. با دیدن او اخمهایش در هم رفت.
-تو اینجا چکار میکنی؟
نگاهی به زن خندان کنار مرد انداخت.
+من... من... دوستت داشتم. چرا رفتی؟!
چشمههای اشکش دوباره خروشان شد.
-خودت گفتی، مشکل داری. برو
+اما من.... نرو...نرو...
جز سایههای نامعلوم چیز دیگری پیدا نبود.
هراسان از خواب پرید. گلویش خشک شده بود.
اشکهایش را پاک کرد.
تب کرده داشت. حالش خوب نبود.
خواست تکانی بخورد اما بدنش یاریش نکرد.
ناچار میان دریایی از کابوس روی تشک ولو شد.
۱
هدایت شده از مریم حقگو
ادامه
#سربلند.
با صدای نالههای بیبی چشم باز کرد.
تن سنگینش را به سختی تکان داد. دست دراز کرد روی طاقچه تا داروهایشان را بدهد.
اما چشمانش تار شد. سرگیجه پاپیچش شد و کنار در اتاق زمین خورد.
****
لرزان چشمانش را باز کرد.
همه جا سفید بود. نگاهی به سرم دستش انداخت. با یادآوردن میرزا و بیبی
با عجله نیم خیز شد. سرگیجه داشت.
سعی کرد آرام باشد. صدا بلند کرد، پرستار... کسی نیست.
پردهی آبی کنار تختش کنار رفت.
-سلام بهتر شدید؟
سرش را بالا آورد. روسریش را مرتب کرد.
+سلام
متعجب لب زد:
+آقا محمدرضا!
شما اینجا چکار میکنید؟
مرد دستانش را در هم حلقه کرد.
- راستش، صبح اومده بودم تا یبار دیگه باهاتون حرف بزنم.
به سر کوچه که رسیدم. دیدم همسایهها جلوی در خونه تون جمع شدند.
جلوتر رفتم.
میرزا جعفر روی پلهها نگران نشسته بود.
هل کردم.
ازش پرسیدم چی شده؟ چه اتفاقی افتاده؟
میان گریه و سرفه به سختی به حرف اومد، که شما حالتون بد شده. اورژانس آوردنتون بیمارستان.
سرش را پایین انداخت.
-هرچی به برادر و خواهر تون زنگ زدیم جواب ندادند.
حلقههای اشک یکییکی دور چشمان دختر را گرفته بود.
+بیبی و میرزا حالشون خوبه؟
-اره، اره نگران نباشید. زنگ زدم مادرم رفته پیش شون.
دختر شرمنده بغض کرده بود.
+ببخشید، شمام تو زحمت افتادید.
مرد دست به بغل لبخندی حوالهاش کرد.
-زحمتی نبود. اما کاش به من گفته بودید...
گفته بودید، از شکستن دل و تنهایی پدر و مادرتون حیا کردید.
۲
#زینبعسگری
#000701
هدایت شده از مریم حقگو
#موضوع_حجاب
<چیزی که هیچوقت فکرش را نمیکردم>
به سختی داشت منظورش را میرساند. صدایش گنگ بود و حرکات مداوم دستش گیجم کرده بود.
زلالی چشمهای عسلیاش مجابم کرد برای فهمیدن حرفش، به سمتش بچرخم و تمرکز کنم.
دستهایش مدام بالا و پایین شد و در نظرم مانند گنجشکهای محصور در تله جلوه کرد.
"خدایا... این بندهی زبون بستهت چی داره میگه؟"
از گیجی زیاد شمرده گفتم:_نمیفهمم، آرومتر بگو.
دستانش از حرکت ایستاد و لبهایش روی هم رفت.
چشمان زلالش را که نوعی التماس در آن میجوشید به من دوخت و با دیدن چشمان ماجراجوی من، اینبار دستهایش را آرامتر تکانداد. همراه با همان صدای گنگ، دوباره شروع به لبزدن کرد و گفتم:_یه بار دیگه از اول.
نفسی کشیدم و با دقت بیشتری به حرکات دستش نگاه کردم. اول کف دستش را روی سینهاش گذاشت و با صدایی مبهم کلمه را تکرار کرد:_مَـل.
اینبار فهمیدم که منظورش از اینکار "من" است، یعنی "خودش".
سپس دستش را تا نزدیک سینهام آورد. صدای مبهمش دوباره بلند شد و گفت:_قو.
منظورش "تو" بود یعنی "من".
بعد انگشت سبابهاش را دایرهوار روی کفِ دستش چرخاند و همان انگشت را روی سینهاش برد. برای اینکه منظورش را بفهمم، با انگشت سبابه روی سینهاش شکل یک قلب کوچک کشید و با صدایی گنگ گفت:_قوشت.
فهمیدم منظورش کلمهی "دوست" بود و بالاخره داشت با زحمت زیادی منظورش را به من میفهماند.
حالا که چند کلمهای فهمیده بودم سیختر نشستم، بیشتر روی حرکاتش تمرکز کردم و گفتم:_خب.
چشمهایش رنگ شادی به خود گرفت و ادامه داد.
اینبار انگشتان دو دستش را در هم فرو برد و گنگ گفت:_والــــــــم.
کلافه لبهایم را جمع کردم و بعد از کج کردن ملتمسانهی سرم گفتم:_والم چیه؟
چشمانش جنبید و با تکاندادن پایش، استیصالش را به من فهماند. خیلی سریع، انگشت سبابهاش را حول محوری دایرهای شکل، در هوا چرخاند و منتظر ماند.
به خاطر او هم که شده، چشمهایم را به آسمان دوختم و کمی به مغزم فشار آوردم.
حرکات دستم را شبیه حرکات دست او کردم و با اشاره به او شمرده گفتم:_مَـــــن.
با حرکات تند سرش تائیدم کرد و اینبار با گذاشتن انگشتم روی سینهام گفتم:_تـــــــو.
بعد مانند خودش، انگشت سبابهام را روی کفِدستم چندباری چرخاندم و با اینکه خودم دلیلش را نفهمیدم او سرش را تکانداد.
بعد انگشتم را تا نزدیک سینهاش بردم و با کشیدن شکلی قلبمانند رویِ هوا گفتم:_دوست.
بار دیگر سرش را تکانداد و لبهایش کشیده شد.
مات چشمهای او، اینبار انگشتان دو دستم را در هم فروبردم و گفتم:_والم؟
نگاهش رنگ ناامیدی به خودش گرفت و چشمهایش را پایین انداخت.
با تکاندادن دستم جلوی صورتش، توجهش را به خودم برگرداندم و تند گفتم:_من، تو، دوست، والم؟
از جملهای که گفته بودم ناگهان جرقهای در ذهنم زده شد و چشمانم در چشمانش گره خورد.
ناباورانه و سریع حرف ذهنم را تکرار کردم و گفتم:_من تو رو دوست دارم؟
لبخندش کشیده تر شد و با حرکت آهسته سرش، حرفم را تائید کرد.
چشمانم گرد شده بود و قلبم به تپش افتاده بود. نمیدانستم در مقابل ابراز علاقهی ناگهانیاش چه بگویم. فقط در این فکر بودم که اگر پدرم بفهمد پوستم را میکند. چشمهایم را به زمین دوختم و انگشتان دو دستم را بار دیگر در هم فرو بردم.
"خدایا... یعنی سهم من از زندگی و عشق و عاشقی، این بود؟ عجب غلطی کردم! اگه دوستام بفهمن بدجور سوژه خنده میشم براشون"
در همین افکار بودم که سرش را جلو کشید و با صدایی مبهم گفت:_قیقا.
در این یکماهی که سعی کردهبودم جای دوستهای نداشته را برایش پر کنم دیگر میدانستم منظورش از "قیقا" اسم من است.، یعنی لیلا. دلخور نگاهم را به سمتش برگرداندم و گفتم:_چیه؟
دوباره حرکات دستش را از سر گرفت و بهمراه همان صداهای گنگ و آشنا گفت:_قوئم ملو قوشت والی؟
منظورش را به سرعت فهمیدم، یعنی: "توئم منو دوست داری؟"
سرم داغ کرده بود و گونههایم از آتش شعلهوری که در درونم میجوشید، میسوخت.
دلم میخواست جوابش را رک و راست و با شدت و حدّت بدهم اما دلم سوخت.
از اینکه چقدر صادقانه به من نگاه میکرد و حال چشمانش با حال چشمانِ یکماه پیش، چقدر فرق داشت.
حالا نه اثری از افسردگی و دلمردگی در او بود و نه اثری از کشتن خواستههای درونش. همهی این تغییرات، به همراه التماس و امید و خواهشی که در چشمانش میدیدم، مانع از آن شد که حرف دلم را بزنم.
خیره به چشمانش، نفسی از اعماق وجودم کشیدم و گفتم:_مگه میشه کسی تو رو دوست نداشته باشه؟
با این حرفم لبهایش کشیدهتر شد و دندانهای سفیدش از فضای بین لبهایش بیرون زد. قبل از اینکه حرفم را تمام کنم، دست سرمازدهاش را در پالتوی آلبالویی رنگ فرو برد. از زیر پالتو، یک شاخه رزِ سفید بیرون کشید و با همان لبهای خندان و چشمان پرامید، رز را به طرفم گرفت. نتوانستم دستش را رد کنم. رز را گرفتم و یکی از تیغهایش در انگشت شستم فرو رفت.
۱
هدایت شده از مریم حقگو
اوفی کشیدم و نگاهم را به شستم بردم. داشت خون میآمد. پیش از آنکه سر بلند کنم، دستمال کاغذی را داخل دستم گذاشت و حرفهای گنگ و مبهمش را از سر گرفت. نمیفهمیدم چه میگوید و اصلا دلم نمیخواست که بفهمم. حالم خراب بود و میدانستم خرابتر هم میشود. هیچوقت فکرش را نمیکردم پسرلالِ سرایدارِ جدیدمان، آقا شمسالله، از من خواستگاری کند و گلِعشق کفدستم بگذارد. دقایقی بود که سرم را پایین گرفتهبودم و همانطورکه دستمال را روی خراشِ انگشتم میفشردم، به موزاییکهای حیاط زل زده بودم. اشک در چشمانم حلقهزده بود و نزدیک بود چکه کند که با شنیدن صدای گنگش اینبار سرم را به طرفش چرخاندم. چشمانِ او هم اشک داشت اما از نوع شوق! در چشمانش حال خوشاش را میدیدم و از خودم خجالت میکشیدم. لحظهای بعد، من هم داشتم با او گریه میکردم، چون دلم را سوزانده بود. چون نباید به من وابسته میشد. نباید به من دل میبست. نباید عاشقِ دخترِ یکی یکدانهی دکترِ سرشناسِ شهر میشد و میدانستم همین دلدادگی نابودش میکند. پدرم اگر میفهمید، ریشهی او و پدرش را از روی زمین میکند و دیگر حتی، در اسطبل اسبدوانیِ بیرونِشهرِ دکتر دوانقی هم برایشان جایی نبود. داشتم برای او گریه میکردم و امید داشتم از چشمانم، حرفهای دلم را بفهمد اما او نمیفهمید.
بیریا دستِ زبر و کارکردهاش را زیرِچشمانم کشید و اشک را از صورتم پاککرد. هنوز چهارده سالهش تمام نشده بود اما مثل آدمبزرگها شده بود. دستش را گرفتم و گفتم:_این حرفتو به کسی نگو.
و با اشاره به سینهاش ادامه دادم:_توی دل خودت نگه دار.
لبهای خشکش را باز کرد و با صدای گنگ گفت:_قِدا؟
منظورش "چرا" بود. گفتم:_اگه بگی برات دردسر میشه.
ابروهایش گره خورد و با تکرار همان حرکات قبلی، عشقش را با صدایی گنگ تکرار کرد. کلافه شدم. دستش را رها کردم و بخاطر این دلسوزی احمقانه خودم را لعنت کردم. اگر بعد از مسخره کردن بچه های کوچه، دلم برایش نسوخته بود و او را به دوستی با خودم دعوت نمیکردم، اینگونه دلبستهام نمیشد.
بار دیگر دستم را کشید و نگاهم را به سمت خودش برد. دفترچهاش را از روی نیمکت برداشت و لایش را باز کرد. آنرا جلوی صورتم گرفت و تمرین الفبای دیروز را نشانم داد. همه را نوشته بود و خطش پیشرفت محسوسی داشت. شمرده به او آفرین گفتم و با خودکار عطریِ لای دفترچه، که خودم برایش خریده بودم، انتهای تمرینش را امضا کردم. یک بیست بزرگ هم بالایش نوشتم. خندید و خندهی قُلقُل مانندش که انگار از داخل کتری آبی در حال جوش بیرون میآمد، مثل همیشه خندهام را درآورد. کف دو دستش را روی هم کوبید و با دستش وسط دفترچه را نشانم داد. منظورش را فهمیدم. خیلی زود دستم را در جیب گرمکنم فروبردم و غنچهی خشک شده را که مثل همیشه از قبل برایش آماده کرده بودم لای دفترچه گذاشتم. خوشحال شد و زود دفترچه را از دستم گرفت. آهسته آنرا ورق زد و با شوق به گلْ خشکهایِ صفحات قبل نگاه کرد. لحظه ای چشمهایم را بستم و از نفهمی خودم تأسف خوردم. از اینکه یکماهِ تمام، به پسرِ زیباروی و تنهای آقا شمسالله، گُلِ محبت دادم و حالا بعد از یکماه، گلِ عشق گرفتم. تعجبی هم نداشت که نگاهش به من عوض شود اما نگاه من به او، فقط یک نگاه دلسوزانه و از سرترحم بود.
نفس عمیقم سینهام را بالا داد و تازه، به باز بودن لباسم حساس شدم. زیپ گرمکنم را کشیدم و کلاهش را روی سرم انداختم. نگاهش به سمتم جلب شد و با حرکت دست نگرانیاش را ابراز کرد. وانمود کردم که سردم شده اما در واقع داغ کردهبودم. موهایم را از جلوی صورتم کنار کشیدم و لای الیاف کلاهم فرستادم. بالاخره دفترچه اش را کنار گذاشت و باردیگر دستم را گرفت. اینبار دستش را پس زدم و گفتم:_تو نباید دست منو بگیری.
ابروهایش را بالا داد و سرش را تکان داد. حس کردم به تغییر ناگهانیام شک کرد اما به روی خودش نیاورد. با لبخندی خواستم خیالش را راحت کنم که یکدفعه جلو آمد و محکم در آغوشم گرفت. تمام بدنم یخ کرد و سعی کردم از خودم جدایش کنم اما زور دستانش میچربید. بوسهای روی گونهی یخکرده ام نشاند و کلاهم را برداشت. چشمان زیبا و عسلیاش را از این فاصله هیچوقت ندیده بودم اما مجذوب کننده بود. دستم را با شدت بیشتری روی سینهاش فشردم تا رهایم کند اما رهایم نکرد. داشت استخوانهایم را زیر دستان توانمندش خرد میکرد و من راه فراری نداشتم. از ترس و دلهره، جیغ بلندی کشیدم و محکم هلاش دادم. رهایم کرد و زود از زیر دستانش فرار کردم و از او دور شدم. بهتزده نگاهم میکرد. با جیغم، آقا شمسالله و پدرم سراسیمه از گلخانه بیرون آمدند و بطرفمان دویدند. چشمهای هر دو رنگ تعجب داشت و بین من و او میچرخید. پدرم مات ایستاد و شمسالله مثل همیشه پرسید:_چی شده نورچشمی؟
دستهایم را روی سینهام گره کردم و وحشتزده نگاهشان کردم. پدرم نگاه خاصی داشت و انگار متوجه چیزی بین من و او
۲
هدایت شده از مریم حقگو
شده بود. با تعجب پرسید:_لیلا! چرا جیغ کشیدی بابا؟
همهی بدنم میلرزید و ترس تمام وجودم را پر کرده بود. نگاهم را از پدرم گرفتم و به چشمان بی شرم او که هنوز نگاهم میکرد دوختم.
نگاه پدرم هم به او رفت و مکث کرد. سرش را چرخاند و با نگاهی به گرمکنم که درحال گریختن از زیر دستانِ او، نامرتب و به هم ریخته شده بود، ابروهایش را در هم فرو برد.
لحظهای چشمانش را پایین انداخت و خیره به او راه افتاد. سرشار از خشم جلویش ایستاد و یقهی پالتویش را کشید. او را از روی نیمکتِ وسط حیاط بلند کرد و همزمان چکِ محکمی زیر گوشش زد.
هم دلم خنک شد و هم دلم سوخت. روی زمین افتاده بود و خیره به پدرم نگاه میکرد. پدرم با نگاهی به من، بار دیگر جلو رفت و با گرفتن یقهاش از روی زمین بلندش کرد. همانطور که تندتند او را با خودش به طرف در میکشید، چک دیگری نثارش کرد و بعد از باز کردن در حیاط، با اُردنگی بیرونش انداخت.
آقاشمسالله که هنوز وسط حیاط ایستاده بود، دو دستی روی سرش کوبید و عجز و نالهاش را شروع کرد. هنوز داشتم به خودم میلرزیدم که پدرم با زبانِخوش، عذرِ او را هم خواست و در را به رویش بست. هاج و واج شده بودم و سرم از شرم پایین بود. از شدت خشمش پیدا بود که همه چیز را فهمیده و دلش میخواهد تنبیهام کند اما نکرد.
همان چهرهی برافروخته و چشمهای آتشیاش، برای همهی عمرم کافی بود تا از آن پس، حواسم را جمع کنم.
از آنروز به بعد، دیگر دستانِ من به قصد ترحم و دلسوزی و محبت، دست هیچ نامحرمی را لمس نکرد و گلِ مهر به کسی تعارف نکرد. دیگر دلم بیجهت برای کسی نسوخت و چشمانم به چشمانِ هیچ نامحرمی زل نزد.
اینگونه بود که از همان روزهای اول چهارده سالگی، من یک روزه بزرگ شدم و به اندازهی یک دنیا فهمیدم. و وحشت همانروز بود، که مقدمهای برای محجبه شدنم در زندگی آینده شد. چیزی که هیچوقت فکرش را نمیکردم.
۳
#سمانه_فتوحی
هدایت شده از مریم حقگو
"شرط"
غمبرک گرفته بود.
از شرطهای که برایش گذاشته بود.
دلش بد جور شکسته بود.
مدام با خود واگویه میکرد.
_نکنه من دیگر لیاقت ندارم؟ نکنه من .... نه فکر الکی نکنم.
از کنار تخت خوابش بلند شد.
لباسش را پوشید و دم در چادر را از جا لباسی برداشت،سر کرد و بیرون رفت.
نسیم خنکی میوزید. از پیاده رو سمت خیابان رفت.
سوار تاکسی شد.
سرش را به شیشهی ماشین تکیه داد و بیرون را نگاه کرد.
"در موردم چی فکر کرده؟ خدایا اون که همیشه مسجد و هئیت رفته، چرا باید همچین شرطی برام بگذاره؟ خدایا من رو اینجوری امتحان نکن..."
شروع به گریه کرد.
رانندهی تاکسی نگاهی در آینهی جلوی ماشین انداخت.
سری تکان داد.
_دخترم چیزی شده؟ نگفتین مسیرتون کجاست؟
چیزی نگفت چادر را روی صورتش کشید.
آرام آرام اشک ریخت.
بعد چند دقیقه چادر را از صورتش برداشت. نگاهش به گنبد طلایی حرم قفل شد.
اشکهایش را با چادر پاک کرد. آرام با صدای گرفته گفت:
_ببخشید میشه حرم پیادم کنید؟
راننده دوباره نگاهی در آینهی جلوی ماشین انداخت.سری تکان داد .
_چشم حتما! دخترم خدا بزرگه ! انشاءالله مشکلت حل میشه!
با حرف رانند دوباره بغضش همچون اناری ترکید!
راننده نگاهی به آینه بغل انداخت.
سری تکان داد.
_خدا بگم چکارشون کنه، زندگی رو بر مردم جهنم کردند.
زهرا دو اسکناس ده تومانی از کیفش در آورد و سمت راننده گرفت.
_ممنون میشم اینجا پیادهام کنید، میخوام تا حرم پیاده راه برم.
_قابل نداره دخترم.
بعد کمی تامل پول را از دستش گرفت.
پیاده شد. آرام از کنار فوارههای آب به سمت حرم حرکت کرد. دیگر گریه نمیکرد.
ولی باز هزاران چرا به سرش هجوم کرده بود.
وارد حرم شد. باد خنکی وزید.
دم ورودی سمت ضریح ایستاد.
شروع به دردل کرد.
_خانم جان من از همون بچگی عاشقش بودم. هیچکس بهم تحمیلش نکرد. تا حالا مواظب بودم بهش بی احترامی نشه! حالا من بین دو راهی قرار گرفتم. کمکم کنید. کمکم کنید حفظش کنم. کمکم کنید. شرمنده مادرم نشم. خانم جان! کم آوردم. حالا باید برای بدست آوردن احمد از...
از پشت سر، کسی صدایش کرد.
_زهرا خانم
اشکهایش را پاک کرد .برگشت.
نگاهش به احمد افتاد.
صورتش را با چادر بیشتر پوشاند.
سر پایین با صدای گرفته گفت:
–شما اینجا چکار میکنید؟
احمد نگاه به پایین، تسبیح به دست و دست دیگر به سرش کشید.
–حقیقتش من، من چطوری بگم؟
۱
#موسوی
هدایت شده از مریم حقگو
ادامه
شرط
احمد همینطور که تسبیح سبز رنگش را در مشت دستش آزاد میکرد، خادم از پشت سر به شانهاش زد.
–زائرعزیز اینجا که ایستادین محل ورود و خروج خواهرانه. لطفا حرکت کنید.
احمد سمت خادم میانسال قد کوتاه با صورت بشاش برگشت.
دست به شانهاش و دیگر دستش بر سینه گفت:
–بله درست میفرمایید.
سمت زهرا برگشت گفت:
–میشه خواهش کنم چند دقیقهای وقتتون رو به من بدید؟
زهرا سمت دیوار حرم برگشت .
چادرش را مرتب کرد.
سمت احمد برگشت.
_بله بفرمایید.
بر لبهی حوض بزرگ روبه ایوان آینه نشستند. فضای صحن مملوء از صدای بازی و خندهی بچهها، شرشر فوارهی آب در وسط حوض، دعای آلیاسین که از بلندگوی حرم پخش میشد، درصدای قدمهای زائران به گوش میرسید.
بعد کمی سکوت، زهرا سمت احمد برگشت.
–بفرمایید.
احمد سر پایین و انگشتر عقیق نگین زرد را دور انگشت خود میچرخاند.
–انگار با شرطی که دیشب گذاشتم خیلی اذیتتون کردم؟
زهرا نگاهش، به پاهایش که آرام قرار نداشتند بود. آه کشید.
–من که تصمیمم را گرفتم. آن هم به نفع خودم. ولی در عجبم چرا شما این شرط رو گذاشتین؟
احمد سر بلند کرد طرف زهرا.
نگاهی انداخت.
–یعنی موافقت میکردید؟
زهرا سر تکان داد. نگاهی به آسمان نیمه ابری که کبوترای حرم در آن در حال پرواز بودند، کرد.
آهی کشید.
–من چرا باید جوابم به شما مثبت باشه؟ وقتی هرچی در مورد شما ساخته بودم با شرط دیشب خراب و نابودش کردین؟
احمد تسبیح را در جیبش گذاشت سمت حوض برگشت و چند بار با دست به صورت خود آب پاشید.
دستمال را از جیب دیگرش در آورد. صورتش را پاک کرد.
–الحمدالله، میدونستم انتخابی که کردم درسته!!
زهرا که از حرفهای احمد چیزی متوجه نشد از جاش بلند شد.
–من باید برم. جواب منم منفیه!!
با قدمهای بلندی از کنار احمد گذشت.
احمد از جایش بلند شد.
–زهرا خانوم ولی من هنوز حرفم نزدم.
زهرا با چشمان پر از اشک سمت احمد برگشت احمد نزدیک زهرا شد .
–من شرط خیلی سختی گذاشتم براتون. میدونم.
زهرا چادرش را محکم در دو دستش گرفته بود با صدای گرفته لرزان گفت:
–بیشتر از سخت.
احمد بی معطلی گفت:
– شرط که چادری نباشین گذاشتم بخدا فقط خواستم امتحانتون کنم همین!
انقدر بلند با حضرت معصومه درد دل میکردید، هرچی گفتین، شنیدم شرمنده شدم. منو حلال کنید. باعث ناراحتیتون شدم.
زهرا با شنیدن حرفهای احمد انگار آتش نمرود به گلستانی تبدیل شد. سمت گنبد طلایی نگاهی انداخت گفت:
–ممنونم خانم جان !!
#موسوی
۲
دوستان ، دلنوشته ها ، و حرف دلتان را به امام رضا علیه السلام پیامک کنید و در قرعه کشی سفر به مشهد مقدس شرکت کنید ...شماره پیامک ۳۰۰۰۰۱۴
شیرین،ترش کرد. شورشو درآورد. با فرهاد تُند شد . کامش رو تلخ کرد.
شیرین...ترش...شور....تند....تلخ....
#نسل_خاتم