فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
۱۰ ربیع الاول، سالگرد ازدواج ملکوتی پیامبر اکرم (ص) و حضرت خدیجه کبری (س) خجسته و فرخنده باد.
139094c28da5a-4c31-4a30-b160-f240d36c3ce8.mp3
4.52M
🎼| #مولودے👏😍
آرومآرومسرمیرسہغماۍمردمجھان
مینویسیمتوتقویمااا
ظھورصاحبالزمان😌
...
-حسینطاهری
#عید_بیعت | #امام_زمان
#نهم_ربیع
#امامت
#عهد
﷽؛اینجا با هم یاد میگیریم. با هم ریشه می کنیم. با هم ساقه می زنیم و برگ می دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس.
نشانی باغ🔻
https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741
نمایشگاه باغ🔻
https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
«مأموریت ویژه»
یک روز چشم باز میکنی و میبینی چند اتفاق مهم زندگیات همزمان با هم اتفاق میافتند. این همه روزهای گذشته و پیش رو را رها کردهاند و حالا در یک روز، همدیگر را هل میدهند تا زودتر جای خود را در سرنوشتت باز کنند.
این، حال و روز امروز برادرم است. چند ماهی است هجده ساله شده و ثبت نام کرده برای آموزش رانندگی. چند هفتهای است دانشگاه قبول شده. چند روزی است که مجوز ورود به یک مسابقه تلویزیونی را دریافت کرده.
حالا امروز همه اینها، با هم دورهاش کردهاند و هر کدام میخواهند سهم بیشتری از توجه او را به خود جلب کنند.
امروز اولین روز دانشگاه است. کلاس آموزش رانندگی هم همین امروز نوبتش شده و باید به ضبط تلویزیون هم برسد.
من از آنجا وارد ماجرا میشوم که بابا میآید کنار تختم و با لحن طنزی میگوید:
- نرجس، پاشو الآن کلاست شروع میشه.
جوابی برای این حجم از بامزگی ندارم. فقط در دلم میگویم: "چه شوخی لوسی"
کمی در جایم غلت میخورم و بالاخره به ناچار از تخت کنده میشوم.
حوله را به صورت خیسم میکشم که علی در حال خروج از خانه میگوید:
- خواهر، شماره دانشجویی و رمز عبور رو برات فرستادم. دان رو سرچ کن و برو سر کلاس.
دلم برای خواهر گفتنش میرود. هر کدام از برادرها من را یک جور صدا میکنند. محمد آجی میگوید، ولی علی همیشه مرا خواهر صدا میزند؛ با یک لحن خاصی که مخصوص خودش است و من عاشقش هستم. خواهر گفتنش، حس خیلی خوبی به من میدهد. من همین ترکیب را دوست دارم؛ "آجی" گفتن محمد و "خواهر" گفتن علی.
"بعد از خواهر چی گفت!" "رمز؟ کلاس؟ من؟"
دو هزاریام با کلی سر و صدا میافتد. میگویند پشت هر حرف طنزی، یک چیز جدی وجود دارد. با یک طرح نانوشته، و برنامه از پیش ریخته شده، نقشهها کشیده شده بود؛ نقشها تعیین شده بود و من به عنوان تنها بازیگر، محکوم به اجرا بودم.
در حالی که علی پشت فرمان، با پدالهای گاز و ترمز و کلاچ درگیر بود و دنده را به جلو و عقب تغییر مکان میداد، من باید به جای او در کلاسهای دانشگاه شرکت میکردم. حضوری میزدم؛ کلاس را ضبط میکردم؛ و درس را خوب یاد میگرفتم تا بتوانم به او منتقل کنم.
"حالا قرآنم رو چه کنم؟"
صبحهایم را برای مرور قرآن برنامهریزی کردهام. یک اخلاق گندی هم دارم که اگر صبحم بگذرد و قرآنم را نخوانده باشم، دیگر میماند که میماند که میماند.
روی تخت مینشینم. گوشی را باز میکنم و مراحل را یکی یکی پشت سر میگذارم تا وارد کلاس میشوم. سلامی میفرستم و کلاس شروع میشود. برنامه ضبط صفحه نمایش را هم فعال میکنم و گوشی را سمت راستم میگذارم. قرآن را سمت چپم باز میکنم. شروع میکنم به خواندن؛ در حالت سکوت. فقط لبهایم میجنبد، بدون اینکه صدایی خارج شود.
گوشم به صدای استاد است و ذهنم در جستجوی آیات و چشمم بین گوشی و قرآن در رفت و آمد.
نمیدانم چقدر گذشته که در اتاق باز میشود و مامان هیجان زده سرش را میآورد داخل و میگوید:
- اگه استاد سوالی پرسید، به جای علی جواب بده.
جمله مامان همزمان میشود با جمله استاد:
- کی داوطلبه که از روی کتاب بخونه؟
- داوطلب شو دیگه..
با چشمان گرد شده به مامان که این حرف را میزند نگاه میکنم.
- چرا اینجوری نگام میکنی؟
چشمانم آنقدر درشت شده که الان است از جایش بپرد بیرون.
- مامان داری جدی میگی واقعا!
- آره چه اشکالی داره؟
هنوز مامان را هضم نکردهام که غمی از نو میآید به مبارک بادم.
استاد میگوید:
- آقای نوریزاده، شما بخونید برامون.
گیج میشوم. هول میکنم. میخواهم چیزی بنویسم که دستم میخورد نمیدانم کجای گوشی و از کلاس خارج میشوم. مینالم:
"وای بدبخت شدم حالا چیکار کنم؟"
"عیب نداره خوب شد دیگه..."
"وای... نه اینجوری که خیلی بدتره"
همه این افکار در چند ثانیه از ذهنم عبور میکنند. دوباره وارد کلاس میشوم. سریع وارد صفحه گفتگو میشوم و تایپ میکنم:
*ببخشید استاد. اینترنت ضعیفه انگار؛ منو از کلاس انداخت بیرون*
اینترنت هم مثل ترافیک میماند. هروقت کارمان گیر میکند، کاسه کوزههایمان را سرِ آن میشکنیم. حالا درست است خودش، با کم کاریهایش، تبدیل به دیواری کوتاه شده؛ اما بی انصافی است که وقتی مقصر نیست، او را سپر بلا کنیم.
- اشکال نداره، پیش میاد. حالا میخونی برامون؟
گاهی هم از این ستون تا آن ستون فرج نمیشود انگار. یعنی در این مدت که من نبودم کس دیگری پیدا نشد بخواند!
تایپ میکنم:
*استاد، من یکم صدام گرفته، خش داره. اگه اشکالی نداره یکی دیگه بخونه*
- عیب نداره، بخونید برامون.
"چه پیلهای کرده این استاده هم، چی چی رو بخون بخون، مگه من خوانندهام"
"نکنه شک کرده؟" "آخه چرا باید شک کنه"
در ذهنم در حال آه و ناله هستم و دنبال بهانه که... علامت میکروفون برایم فعال میشود و پشت بندش صدای استاد در سرم پیچید:
- میکروفون رو براتون فعال کردم آقای نوری. بفرمایید...
آخر من، با این صدای نازک، چطور علی باشم! دختر بودنم از همان سین سلام، لو میرود. سرم را مستأصل به اطراف میچرخانم.
دو دستمال کاغذی بر میدارم و روی دهنی گوشی قرار میدهم. در فیلمها دیدهام و امیدوارم که در واقعیت هم اثری داشته باشد. سعی میکنم صدایم را تا جای ممکن کلفت کنم. یک نفس عمیق میکشم. میآیم بگویم سلام... که آب دهانم به فریادم میرسد؛ دورخیز میکند و در یک حرکت ناگهانی میدود و خودش را پرت میکند دقیقا وسط حلقم. به سرفه میافتم. یکی، دو تا، سه تا.... استاد نگران میپرسد:
- چی شدی؟ خوبی؟ آقای نوریزاده؟
من که فرصت را غنیمت شمردهام به جای هر جوابی باز هم سرفه میکنم.
میکروفون قطع میشود. یک نفر دیگر داوطلب میشود برای خواندن. کلاس از سر گرفته میشود. استاد هر ده دقیقه یک بار حالم را میپرسد و من مینویسم *بهترم استاد، ممنون* و او هم برایم آروزی سلامتی میکند.
استاد که ما را به خدا میسپارد، علی از در اتاق وارد میشود...
#روزانهنویسی
#دانشگاه_مجازی
سوت پایان
مرخصم کرد. خودم خواسته بودم. از ماه پیش به مسئول بخش گفته بودم. دی ماه، زمانِ الوعده وفا، رسیده بود. باید پنج روز مینشستم؛ مثل چی درس میخواندم و روزی، دو کتابِ فاخرِ پانصدششصد صفحهای را امتحان میدادم. نشستم؛ نه برای خواندن. شروع کردم به کاری که اساتید مدیریت زمان، سفارش میکنند؛ اما خودم میدانم؛ بهانهای بود برای درس نخواندن. مردِ غیرحضوری خواندن، نبودم. همیشه سرِ کلاس، صندلیِ روبروی استاد مینشستم؛ شاید کمتر از یکمتری. هنوز بازدم استاد، مشغول نواختن تارهای صوتی بود که انعکاسش را روی هوا، قبل از رسیدن به ردیف عقب، میقاپیدم و توی بقچه مغزم، هفت دور میپیچاندم. سخت، در حفظش کوشا بودم. کلاس که تمام میشد. ردیف عقبیها، گویا در کلاس نبودند. وظیفه انساندوستانه و زیِّ طلبگی حکم میکرد که همان زنگ تفریح، تمام و کمال، زکات علمام را بپردازم! این میشد که همان روز، درس را گرفته بودم. برای امتحان تنها مرور کافی بود.
ساعت پاندولی، رفت و برگشتش، با ضربههای میگرنی شقیقههایم همنوا بود. هر ثانیه، یک ضربه. سرم را محکم، با روسری نخی گُلگُلی بستم. فایدهای نداشت؛ شده بود عمامهی دعوا کرده. دو سرِ آویزانش، صورتم را قلقلک میداد. میخواستم سرم را به میز بکوبم؛ اما هنوز عقلم به این حد، زایل نشده بود! با همان که اسمش را برنامهریزی گذاشتهاند، چهار روز را گذرانده بودم. روزی دو امتحان. حق داشت. مگر این سَر، چند صفحه گنجایش داشت؟ آنهم با قطع وزیری!
امتحان روز چهارم، دو بعدازظهر بود. تا برگشتم، غروب شده بود. با حساب سرانگشتی به این نتیجه رسیدم که اگر هیپوتالاموس(مرکز کنترل خواب)، دستگاه گوارش و ادراری هم تعطیل شوند و تا لحظه پخشکردن برگههای امتحانی را جزو فرصت مطالعه، حساب کنم، فقط دوازده ساعت برای خواندنِ دو کتاب، وقت باقی است.
شروع کردم به خواندن. ضربات میگرنی را با دو قرص مسکّن، ساکن کردم. تیکتاک ساعت، با لحنِ تهدیدآمیزش، لحظههای درگذر را میشمرد. حتی محمدعلی هم متوجهِ یکجوری بودنِ من، شده بود. چندمتر آنطرفتر از میز مطالعه، با دو چشم سیاهش، زل زده بود به من و هیچ نمیگفت. قربان صدقهاش که رفتم، خیالش از مهر مادری، راحت شد و مشغول بازی با مکعبهای رنگی شد.
هر چه چشمها روی کاغذ میدویدند، سرعتشان به پای سرعت عقربههای ساعت نمیرسید.
همسرم که دلآشوبی مرا دید، بچهها را به خانه مادربزرگشان برد و من ماندم و خانه آرام و دو کتاب قطور که باید تا صبح تمامشان میکردم. وقت حفظ کردن نداشتم. میخواندم. هر چه مهم بود، علامت میزدم و رد میشدم. «ن» پایان کتاب اول را که خواندم، نگاهم را از صفحه کَندم و به دیوار روبرو، میخکوب کردم. عقربهی کوچک، ساعت یازده شب را نشان میداد. دلم قاروقور میکرد. هنوز شام نخورده بودم. با خودم گفتم: «من که به هر دو امتحان نمیرسم پس بهتره گرسنه نمونم». خودم را زدم به بی خیالی؛ بی خیالیای که مشغول خراش دادن خیالم بود.
گوشت را از فریزر درآوردم و داخل ماکروفر گذاشتم. تا یخِ گوشت آب شود، سیب زمینی هم رنده شده بود. نفس عمیقی کشیدم و بازدم آلوده به استرسم را بیرون دادم. چقدر تعطیلی! پنج روز بود که دستگاه گوارش در رکود بودند. یبوست گرفتم؛ بس که چیزی از گلوی بینوا پایین نرفته بود. حالا مری، معده، روده بزرگ و حتی کوچکش هم انقلاب کرده بودند. معدهام پر از هیاهو بود. غدد معده هر چه اسید در انبارها داشتند وسط میدان معده، تلنبار کردند. لوزالمعده، خودش را مثل لباسِ خیس چلانده بود؛ تا هر چه انسولین دارد، در کوچه پس کوچهی دستگاه گردش خون، عرضه کند. اینچنین بود که توانم بریده شد. اعتصاب غذا را به هم زدم و شروع کردم به خوردن کتلتی که ثمرهی پرشکوهِ این انقلاب بود. آخرین لقمه که به مقصد رسید، به روح پرفتوح رودهی کبیر، درود فرستادم که مرا از درد و رنج گرسنگی، نجات داد.
فریاد تلفن با درود من یکی شد. پشت تلفن، مادری بود که از فاصلهی دور، درد مرا حس کرده بود. در حال کاری بود که هر مادر مهربانی در این شرایط برای فرزندش میکند:
- میدونی کجام؟
سروصدای جمعیت میآمد. صدای بلندگو که بلند شد، حدسم را تقویت کرد. با اینحال میخواستم از زبان خودش بشنوم. چیزی نگفتم. ادامه داد:
- جلوی ایوون آینه.