eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
878 دنبال‌کننده
4.1هزار عکس
1.2هزار ویدیو
154 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
دور بعد مسابقه با یکی دیگر از بچه های همان گروه افتاد. پس از وقت استراحت، راضیه روی زمین رفت. چشمانش همان چشمان نترس و بی‌باک بود. مدت کوتاهی گذشت ولی حریف مقابل از ترس نیامد. راضیه در آن دوره از مسابقه کاراته در قسمت مبارزه(کومیته) مقام نخست را کسب کرد. راضیه شده بود الگوی بچه‌ها. استادش پس از مسابقه می‌گفت: "بچه‌ها تنها کسی که با فکر ضربه می‌زند راضیه است." بهمن سال 86 پنجمین المپیاد ورزشی سراسری بانوان به میزبانی ماهشهر برگزار شد. در این دوره از مسابقات به صورت انفرادی در کومیته اول شد. شب با اتوبوس به سوی ماهشهر حرکت کردیم. تنها بچه‌های چادری توی اتوبوس مرضیه و راضیه بودند. بچه های تیم اهل موسیقی و یک سری شیطنت‌ها بودند ولی راضیه از همان ابتدا هندزفری گذاشت و سخنرانی و دعا گوش داد. نزدیک صبح، راضیه از ترس قضا شدن نماز آرام و قرار نداشت. چند بار به راننده اتوبوس تذکر داد که جایی برای نماز بایستد که در آخر راننده گفت قبل از طلوع به ماهشهر می رسیم. راضیه با یک لیوان آب توی اتوبوس وضو گرفت. به محض پیاده شدن جایی را پیدا کرد و نمازش را خواند. پس از مستقر شدن، بچه ها برای تمرین به باشگاه رفتند. خواهرش می‌گوید: گوشه‌ای از باشگاه در حال تمرین کردن بودیم که متوجه دو خانوم فیلم‌بردار شدیم. راضیه خود را سریع به آن دو رساند و خیلی مودبانه گفت: "شما چرا بدون اطلاع فیلم می گیرید؟" گفتند: "خب برای صدا و سیماست!" راضیه گفت: "قبل از فیلم برداری باید اعلام می‌کردید. حجاب ما خوب نیست. لطفا قسمتی که ما در فیلم افتاده‌ایم را حذف کنید." پس از تمرین به همه لباس‌های یک دست دادند و گفتند برای افتتاحیه و اختتامیه این لباسهای ورزشی را بپوشید (هر استانی با رنگ خاصی مشخص بود). راضیه در افتتاحیه روی این لباس چادر پوشید. سرپرست تیم گفت: "چادرتان را در بیاورید ولی راضیه گفت ما بدون چادر نمی‌آییم. کلاس اول دبیرستان بود. دو یا سه هفته‌ای از مدرسه می‌گذشت. یک روز با چشمانی پر از اشک و چهره‌ای غمگین به خانه آمد. گفتم: "مامان راضیه جان چرا ناراحتی؟" گفت: "مامان توی سرویس مدرسه راننده و بعضی از بچه‌ها نوار ترانه روشن می‌کنند و من اذیت می‌شوم. چندین بار به اون‌ها تذکر دادم و از آن‌ها خواهش کرده‌ام، اما آن‌ها به من میگن تو دیگه شورش را دراوردی..." یک روز یکی از بچه های مدرسه از راضیه می‌پرسد: "تو چرا اصرار داری که نوار ترانه روشن نکنند؟!" راضیه در جواب می‌گوید: "گوشی که صدای حرام را بشنود، صدای امام زمانش را نمی‌شنود و چشمی که حرام ببیند، توفیق دیدن امام زمان خود را پیدا نمی کند..." در حادثه بمب گذاری حسینیه سیدالشهداء شیراز، راضیه از ناحیه کلیه، کبد، ریه، پهلو و سینه، دچار مصدومیت شد. هجده روز منتظر مهر قبولی خانم حضرت زهرا ماند. بعد از 18 روز، به عدد سالهای عمر مادر مظلومه‌‌مان زهرا سلام‌الله‌علیها، دقیقا با سینه‌ای خرد شده و پهلویی پاره شده و ۱۸ روز خس‌خس نفس‌های دردناک، به دیدار حق شتافت و چهاردهمین شهید کانون رهپویان وصال شیراز شد... ✨راضیه جان!🧕 دخترِ مسلمانِ ترازِ انقلاب!🍃 🌸روزت مبارک!🌸 http://eitaa.com/istadegi
🌱🌷🌱🌷🌱 به مناسبت : 🥀معرفی 🥀 ✨راضیه جان!🧕 دخترِ مسلمانِ ترازِ انقلاب!🍃 🌸روزت مبارک!🌸 پ.ن: تصاویری از شناسنامه، کارنامه پایه اول راهنمایی، حکم‌های قهرمانی، دست‌نوشته‌ها، تشییع و خود شهید راضیه کشاورز. http://eitaa.com/istadegi
هدایت شده از ◔͜͡🍀nina
4_5816750388807744306.mp3
1.38M
دختر که باشی می شوی رویای بعضی ها... دختر شدن یعنی همین...دنیای بعضی ها! سنگ صبور مادر و عشق پدر،یعنی... یک قلب کوچک می شود دریای بعضی ها دختر که باشی خواهرت یعنی وجودت هم؛ آغوشِ خواهر می شود معنای بعضی ها دختر که باشی می شوی جان برادر هم... یعنی دلیل غیرت زیبای بعضی ها در یک کلام و ساده،وقتی دختری یعنی... هستی امید و شادی دنیای بعضی ها! تقدیم به تمام دختران سرزمینم ❤🌹 گوینده: 🎙
سوره رعد، آیه هفت. و اینچنین بود که عاشق علی شدیم.
یعنی روز تمجید از ظرافت و حیا.
هدایت شده از یا علی بن موسی الرضا
ماشین، آرام و یکنواخت حرکت می‌کند، مثل برگی که سوار موجی ملایم شده. ساعت‌هاست نگاهم را به بیابان خشک کنار جاده دوخته‌ام، برهوتی که تمام راه، خشک و عطشناک همراهی‌مان کرده. حتی گاهی حس می‌کنم حرارتی را که رقصان از قلب خاک‌ها بیرون می‌دود، می‌بینم. بااینکه خنکای داخل ماشین دلنشین و روح‌نواز است، اما جایی درون من آتش گرفته و می‌سوزد و می‌سوزاندم. درست مثل کویر آتش‌گرفته بیرون. حالم خراب است. رایحه بهترین عطرهای دنیا با بوی بهترین نوع لوازم آرایشی ترکیب شده و در فضا شناور است. حالم دارد به هم می‌خورد؛ از این بوها، از این آدم‌ها و از خودم. قلبم دارد توی دهانم می‌کوبد. بی‌وقفه بالا و پایین می‌شود و با هربار اوج گرفتن و فرود آمدنش، آرزوی مرگ می‌کنم. یکدفعه همه چیز به هم می‌ریزد. ماشین می‌جهد و من‌ به بالا پرت می‌شوم. صدای جیغ توی گوش‌هایم می‌پیچد؛ فریادهایی مبهم و دور. و بعد تاریکی مطلق و سکوت. سرما نوازش‌وار نوک انگشتان پایم را لمس می‌کند و آهسته‌آهسته بالا می‌آید. هرچه بالاتر می‌آید سرد و سردتر می‌شود؛ و سوزنده‌تر. سرم داغ می‌شود، انگار تکه زغالی روی پوست سرم افتاده. دست‌هایم؟ انگار هرگز دستی نداشته‌ام. در سیاهی محض فرورفته‌ام و انگار کسی پشت سر هم به صورتم می‌کوبد؛ محکم و بی‌رحمانه. می‌خواهم فریاد بزنم و کمک بخواهم، اما زبانم سنگین است، انگار میان دندان‌هایم زنجیر شده. حسش می‌کنم. مطمئنم این مرگ است که احاطه‌ام کرده. آه که چه زود آرزویم برآورده شد.