eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
878 دنبال‌کننده
4.1هزار عکس
1.2هزار ویدیو
154 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
با سلام و صلوات بر پیامبر مهر و رحمت و شما همشهریان گرامی، به اطلاع می‌رساند؛ با توجه به آتش زدن مسجد چهارده معصوم(ع) آزادشهر در بامداد روز جمعه توسط معاندین اسلام، بخش عمده ای از وسایل و تجهیزات برقی و صوتی هیئت محبان الحسین(ع) در آتش سوخت و خسارت مالی خیلی سنگینی در اثر این آتش سوزی، به هیئت وارد شده است که با توجه به اینکه هیئت بانی خاصی نداشته و هزینه خرید این وسایل هم،طی سالیان سال و با کمک های کم و خرد جوانان هیئت جمع گردیده است لذا در این برهه از زمان به مساعدت و همیاری شما همشهریان عزیز و خیرین محترم در تهیه مجدد این تجهیزات، جهت برگزاری مراسمات هفتگی و برنامه های مختلف هیئت، نیاز ضروری می‌باشد. 💳شماره کارت بانک رسالت بنام هیئت: 5041721111931896 💳شماره کارت بانک صادرات: 6037691980026454 جهت هماهنگی بیشتر: 09134556202 اجرکم علی الله... ┄┅═✧❁🌼❁✧═┅┄ 🔸روابط عمومی هیئت محبان الحسین(ع) دارالعباده یزد🔸 🆔 https://eitaa.com/moheban313ir
💠 🔹رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم: به شخص بدهکاری که از پرداخت بدهی اش ناتوان بود، فرمود: این ذکر را بسیار بگو، توکلّتُ علَى الحُىّ الذى لا یَموتُ والحمدُللهِ الّذى لَم یَتّخِذ صاحِبَهً و لا وَلَدا و لم یَکُن له شریکٌ فى المُلک و لم یَکُن له ولىّ مِن الذّلّ و کَبّرهُ تَکبیرا. پس از مدتی، قرضش ادا و روزی اش زیاد شد. 📚کافى/ج4/ص337 pay.eitaa.com/v/p
🍃 آیت الله بهجت رحمه الله علیه: ✍🏼 وداع از این دنیا برای ما بسیار نزدیک است؛ ولی ما آن را بسیار دور می بینیم؛ و گرنه این قدر با هم نزاع نداشتیم. انسان با خود کاری می کند که هیچ دشمنی با او نمی کند و آن این که سرچشمه صلاح را تا روز قیامت خشک می کند! pay.eitaa.com/v/p
احف گوسفندان را به گوشه‌ی باغ هدایت کرد. سپس به همراه استاد ابراهیمی سر سفره نشست که بانو احد گفت: _دوستان خودتون رو با افطار سیر نکنید. چون بانو نسل خاتم یه شام خوشمزه پخته که برگاتون رو هم باهاش می‌خورید. البته ادویه‌اش رو هنوز نریخته و قراره خودم اون رو اضافه کنم. همگی مشغول خوردن زولبیا و بامیه و نون پنیر سبزی بودند که بانو طَهورا خطاب به پاندایش گفت: _کجا میری عزیزم؟ بیا بشین افطارت رو بخور دیگه. پاندای بانو طَهورا در حالی که یک سینی پر از زولبیا و بامیه و خرما و هندوانه را حمل می‌کرد، به طرف آقای بَبَع‌وند رفت و گفت: _می‌خوام با عشقم افطار کنم. احف که این صحنه را دید، یک قُلُپ از چای نباتش را خورد و به استاد مجاهد گفت: _استاد اینا الان مَحرم نشدن، از نظر شرعی اشکالی نداره قربون صدقه‌ی هم میرن؟ استاد مجاهد محتویات داخل دهانش را قورت داد و گفت: _اشکال زیادی نداره؛ چون مثل ما آدم نیستن و حیوونن. ان‌شاءالله توی یکی دو روز آینده‌، صیغه‌ی مَحرمیتشون رو می‌خونم تا دیگه مشکلی از این بابت نداشته باشن. احف یک "سپاس برگی" گفت که دخترمحی با خنده گفت: _چی میشه عقد بَبَع‌وند و پاندا، همزمان بشه با عقد جناب احف و این دخترِ فامیل استاد. اگه اینجوری بشه، جناب احف توی یه روز، هم داماد میشه، هم پدرشوهر. همگی حرف دخترمحی را تایید کردند که استاد جعفری ندوشن گفت: _چی میشه عروسی من و احف هم توی یه روز بیفته! یعنی میشه خدا؟! احف با لبخند جواب داد: _اختیار دارید آقا معلم. همزمان شدن عروسی بنده با شما، سعادت می‌خواد که ما نداریم. استاد جعفری ندوشن لبخند گرمی زد که احف به استاد ابراهیمی گفت: _راستی استاد بلند شید زنگ بزنید دیگه. دیر میشه‌ها. استاد ابراهیمی در حالی که لقمه‌ی نون پنیر سبزی‌اش را داخل دهانش می‌گذاشت، جواب داد: _نگران نباش؛ دیر نمیشه. _چه‌جوری نگران نباشم؟ اگه دختره توی این فاصله که شما دارید افطار می‌کنید شوهر کرد چی؟ استاد ابراهیمی نگاه چپ چپی به احف انداخت و گفت: _چه داماد هولی! باشه، الان بلند میشم. _دستتون درد نکنه. نگران بقیه‌ی افطارتون هم نباشید. من به جاتون می‌خورم. استاد ابراهیمی یک لیوان آب ولرم خورد و از جایش بلند شد که استاد مجاهد گفت: _ان‌شاءالله استاد ابراهیمی با خبرای خوبی برگرده صلوات! همگی صلواتی فرستادند که بانو رایا از جایش بلند شد و در حالی که در دستانش یک پلاستیک علف سبز و یک سطل آب بود، به طرف گوسفندان رفت. احف بعد از دیدن این صحنه با لبخند گفت: _خیلی ممنونم بانو رایا. فقط لطفاً یه کم بیشتر علف ببرید که همشون سیر بشن. _این فقط واسه بَبَفه؛ چون بهش قول داده بودم. مسئولیت بقیه‌ی گوسفندا با خودتونه، نه من. احف لبخندش جمع شد که استاد ابراهیمی پس از دقایقی برگشت و گفت: _مبارکه احف جان! فرداشب می‌ریم خواستگاری. احف با شنیدن این جمله، گل از گلش شکفت و کنترل خود را از دست داد. چرا که ناگهان از جایش بلند شد و شروع کرد به رقصیدن، آن هم از نوع بندری. همه‌ مات و مبهوت به احف نگاه می‌کردند که بانو سیاه‌ تیری خطاب به بانوان نوجوان گفت: _شماها چشماتون رو ببندید. بدآموزی داره. بانوان نوجوان چشمانشان را بستند که بانو سیاه‌ تیری ادامه داد: _یکی پریز این شازده دوماد رو از برق بکشه. علی پارسائیان یک آروغ چهار و هفت دهم ریشتِری زد و گفت: _والا این احفی که من دارم می‌بینم، کارش از پریز برق گذشته. برق ایشون رو باید از کُنتور زد. همگی حرف علی پارسائیان را تایید برگی کردند که استاد مجاهد به شانه‌ی احف زد و گفت: _احف جان بعد افطار نماز می‌چسبه، نه رقص بندری. احف از این حرف استاد مجاهد خجالت کشید و عرق شرمش را پاک کرد. سپس استاد مجاهد از جایش بلند شد و گفت: _خب بریم وضو بگیریم که نمازمون داره دیر میشه. همگی از جایشان بلند شدند که ناگهان بانو شبنم موبایلش را دَمِ گوشش گذاشت و پس از چند لحظه مکث گفت: _سلام مادرشوهر جان. خوبی جونِ دل؟ سرِ کیفی عزیز؟ می‌خواستم بگم فرداشب بچه‌ها رو نمیارم اونجا. چون قراره بریم خواستگاری. پس از پایان تماس، بانو شبنم با نگاه سنگین حضار مواجه شد. به خاطر همین آب دهانش را قورت داد و گفت: _خب بچه‌هام خواستگاری دوست دارن. چیه مگه؟! همگی شانه‌هایشان را بالا انداختند که بانو احد گفت: _راستی جناب احف قراره با کی بره خواستگاری؟ بانوان نوجوان یک‌صدا گفتند: _ما هم میاییم. و دست و جیغ و هورا کشیدند که احف با لبخند گفت: _قدم همتون روی چشم. اصلاً همگی می‌ریم. استاد ابراهیمی چشم غره‌ای رفت و ضربه‌ی محکمی به پهلوی احف زد و گفت: _همینجوری جوگیر شدی داری یه چیز میگیا. بابا ما داریم می‌ریم خواستگاری، نه جنگ قبیله‌ای. پیشنهاد من اینه که به جز خودم و خودت، یکی دوتا بانو هم با خودمون ببریم. چطوره؟ احف جوابی نداد که دخترمحی گفت: _خب بقیه که خواستگاری دوست دارن، چیکار کنن...؟
استاد ابراهیمی کمی فکر کرد و سپس گفت: _اونایی که با ما نمیان، از طریق لایو خواستگاری رو تماشا کنن. چشم‌های بانوان برقی زد که بانو سُها هورایی کشید و گفت: _آخ جون حنابندون! بانو حدیث پوفی کشید و گفت: _سُها جان، لایو فرداشب مربوط به خواستگاریه، نه حنابندون. بانو سُها جوابی نداد که احف گفت: _خب استاد کدوم خانوما رو با خودمون ببریم؟ استاد ابراهیمی خواست جواب بدهد که بانو فرجام‌پور گفت: _چرا با پدر و مادرتون نمی‌رید خواستگاری؟ احف جواب داد: _راستش چون پدر و مادرم شهرستانن، نمی‌تونن بیان. در ضمن خودشون گفتن خودت همه کارا رو بکن و هر موقع عروسیت شد، ما هم میاییم. ابروهای بانو فرجام بالا رفت که استاد ابراهیمی گفت: _آقایون که فقط خودم و خودت می‌ریم. می‌مونه خانوما که... استاد مجاهد از پشت دستش را روی شانه‌ی استاد ابراهیمی گذاشت و گفت: _ای بی معرفت! یعنی من رو نمی‌خوایید ببرید؟ سپس پوزخند ریزی زد و گفت: _باشه، اشکالی نداره. بعد بدون اینکه منتظر جوابی بماند، رفت. استاد ابراهیمی سریع برگشت و گفت: _ناراحت نشو مجاهد جان. اگه قضیه جور شد، ما شما رو واسه عقد می‌بریم که صیغه رو بخونی. استاد ابراهیمی جوابی نشنید که بانو سیاه تیری گفت: _من و احد و شهیده و خادم الزهرا که باید بیاییم. چون ما اهالی تیرستان هستیم و باید همه جا باشیم. سپس بانو شبنم گفت: _منم که بچه‌هام خواستگاری دوست دارن و باید بیام. استاد ابراهیمی سرش را خاراند و سپس گفت: _بانو شبنم با بچه‌هاش رو می‌بریم. از اهالی تیرستان هم فقط یه نفر می‌بریم. پس نمایندتون رو انتخاب کنید. اهالی تیرستان به هم نگاهی انداختند که بانو رجایی گفت: _جناب برگ من رو نمی‌برید؟ کنترل بچه‌های شبنم جان خیلی سخته‌ها. احف خواست جواب بدهد که استاد ابراهیمی گفت: _لازم نیست. شما همین بچه‌های باغ انار رو کنترل کنید که یه وقت نظم لایو رو به هم نزنن. بانو رجایی چَشمی گفت که ناگهان احف زد زیر گریه و گفت: _آخ! چقدر جای استاد واقفی خالیه. الان اگه بود، خودش برام آستین بالا می‌زد. اینطوری دیگه منم به شماها زحمت نمی‌دادم. استاد ابراهیمی چند بار به پشت احف زد و گفت: _زحمتی نیست احف جان. در ضمن شادوماد که گریه نمی‌کنه. احف اشک‌هایش را پاک کرد که بانو مایا گفت: _وای که چقدر شماها بیخیالین. استاد واقفی و یاد فوت کردن، بعد شما به فکر عروسی و زن گرفتن و رقص بندری و اینجورچیزا هستید؟ واقعاً متاسفم براتون. اینجاست که میگن وقتی توی حوضی ماهی نباشه، قورباغه سپه‌سالاره! بانو احد نزدیک بانو مایا شد و گفت: _عزیزم اولاً چهلم استاد و یاد در اومده و ما تا آخر عمر که نمی‌تونیم عزاداراشون باشیم. دوماً ما همه کار کردیم که روح این دو عزیز شاد بشه. براشون قبر و سنگ قبر خریدیم، چهلم گرفتیم، باقالی پلو با ماهیچه دادیم، از قاتلینشون شکایت کردیم. دیگه باید چیکار می‌کردیم که نکردیم؟ الانم که منتظریم دادگاه و دای جان قاتلینشون رو پیدا کنن تا یه انتقام سخت بگیریم. بانو مایا دیگر جوابی نداد که احف گفت: _می‌خوایید قاب عکس استاد واقفی و یاد رو با خودمون ببریم خواستگاری که یه یادی هم ازشون بشه؟ بانو مایا حرفی نزد که بانو احد گفت: _بابا دارید میرید خواستگاری، نه یادواره‌ی شهدا. استاد ابراهیمی حرف بانو احد را تایید کرد و گفت: _دوستان زود باشید وضو بگیرید که استاد مجاهد بیشتر از این دلخور نشه. همگی با کمک هم سفره‌ی افطار را جمع کردند و آماده‌ی وضو گرفتن شدند که دیدند بانو کمال‌الدینی مشغول عکاسی از آقای بَبَع‌وند و پاندای بانو طَهورا است. به خاطر همین دخترمحی پرسید: _مگه دوربینت رو پیدا کردی فائزه جان؟ بانو کمال‌الدینی با شوق و ذوق جواب داد: _نه. این یه دوربین پلاستیکیه که اومدنی از مغازه‌ی سر کوچه خریدم. بعد پیش خودم گفتم بهتره اولین عکسایی که با این دوربین می‌گیرم، از این تازه عروس و دوماد باشه. تازه فیلم‌برداری عروسیشون رو به عهده گرفتم. کسی چیزی نگفت که احف نزدیک بانو طَهورا شد و گفت: _ببخشید، ولی یه چیزی به این پانداتون بگید. نیومده داره چیز به گوسفندم یاد میده. بَبَع‌وندِ من تا الان چشم و گوشش بسته بود، ولی ببینید چه‌جوری پانداتون مخش رو زده که واسه عروسیشون دارن خودسَر تصمیم‌گیری می‌کنن و حتی فیلم‌بردار مراسمشون رو هم مشخص کردن. بانو طَهورا سرش را پایین انداخت و گفت: _چشم! تذکر میدم. اعضای باغ انار پس از خواندن نماز جماعت مغرب و عشاء، شام بانو نسل خاتم و احد را نوش جان کردند. سپس بانوان به ناربانو منتقل شدند و آقایان هم در حیاط باغ پشه بند زدند و رخت‌خواب‌ها را پهن کردند. در این میان ناگهان علی پارسائیان گفت: _احف بلند شو این پوشک گوسفندات رو عوض کن. مُردیم از بوی گَندِش. احف پوفی کشید و گفت: _بابا من دیگه پوشک ندارم. سپس سرش را به نشانه‌ی کلافگی خاراند و از جایش بلند شد که علی پارسائیان پرسید...
13.66M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔻پیشنهاد دانلود... یک دنیا عشق نهفته است در این قاب.. اگر نبینی از دست دادی... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ مشق عشق | برای_او @mashghe_eshgh310 @ANARSTORY
هدایت شده از KHAMENEI.IR
132718338_-10475276.mp3
7.28M
قسمتی از برنامه رادیویی «از سرزمین نور»
خودسازی(گناهکار خندان) امام علی(ع): گناهکار خندانی که به گناه خود اعتراف دارد و شرمنده خداست از شخص عبادت کننده گریانی که به عمل خود بر پروردگار مغرور گشته، بهتر است. طرائف الحکم/ج1/ص364 هدف خلقت، تعبد و بندگی است و بندگی فقط با تواضع، کوچکی و اظهار عجز در پیشگاه خالق حاصل می شود. pay.eitaa.com/v/p/
11.16M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پاسخ ایران به حمله اسرائیل 🎥 فیلم طنز 🔹️ کار به جایی رسیده که شبکه‌های رژیم‌صهیونیستی نابودی‌شون رو تبدیل به طنز کردن و دور همی میخندن 😂 🔹️ به تاسیسات هسته‌ای ایران حمله میکنیم، مشکلی نیست، فقط اینجا، اینجا، اینجا، اینجا و.... در اسرائیل نابود میشه! 🔸️ حتما ببینید ته خندس 😂 @ANARSTORY
_احف کجا میری؟ احف با کلافگی گفت: _مگه نمیگی بوی گَندِ گوسفندا در اومده؟ _خب. _خب دارم میرم ناربانو ببینم پوشک موشکی توی بساطشون هست یا نه دیگه. علی پارسائیان دیگر چیزی نگفت که احف دمپایی‌اش را پوشید و بعد از چند قدم راه رفتن، ایستاد. سپس برگشت و به وی نگاه کرد: _راستی تو اگه بوی گَندِ گوسفندا اذیتت می‌کنه، چرا اینجا خوابیدی؟ چرا نمیری مسجد محلتون بخوابی؟ شنیدم سحر قرمه سبزی میدنا. علی پارسائیان لب و لوچه‌اش را آویزان کرد و گفت: _نه بابا. من خودم اخبار مسجدمون رو پیگیری می‌کنم. امروز سحر، سبزی پلو میدن که من علاقه‌ی چندانی بهش ندارم. احف شانه‌هایش را بالا انداخت و پس از دقایقی به ناربانو رسید. سپس زنگ در را فشار داد که بانو نورا آیفون را برداشت: _بله؟ _سلام و برگ. ببخشید می‌گید خانومم یه لحظه بیاد دم در؟ بانو نورا با تعجب گفت: _خانومتون؟ مگه شما خانوم دارید؟ احف برای لحظه‌ای چشمانش را بست و موهایش را خاراند و گفت: _ببخشید. من اصلاً گور ندارم که کفن داشته باشم. _منم همین رو میگم. _ناربانو چه خبره بانو نورا؟ این صدای دست و جیغ و هورا واسه چیه؟ نکنه بانوان از اینکه قراره خواستگاری من رو به طور زنده ببینن خوشحالن؟ _نه بابا. ما بانوان عید فطر رو جشن گرفتیم و یه کم بزن و بکوب راه انداختیم. احف با چشمانی گرد شده پرسید: _عید فطر؟ ما هنوز به شب‌های قدر نرسیدیم. _واقعاً؟ _بله. _پس حتماً جشن تولد یکی از اعضاس. حالا بگذریم؛ امرتون رو بفرمایید. _میشه به بانو شبنم بگید یه توکِ پا بیاد دمِ در؟ _چشم. الان صداش می‌کنم. بانو شبنم پس از دقایقی در را باز کرد و گفت: _سلام و نوشمک. کاری داشتید؟ _سلام و پوشک. ببخشید دختر کوچیکتون رو پوشک می‌‌کنید دیگه. درسته؟ _بله. _میشه یه چندتا پوشک بهم بدین؟ آخه گوسفندام بدجوری خراب‌کاری کردن. بانو شبنم کمی لب و لوچه‌هایش را کج کرد و پس از مکثی کوتاه گفت: _مشکلی نیست، ولی مگه شما گوسفنداتون رو ایزی‌لایف نمی‌کنید؟ چون سایز پوشک دختر من خیلی کوچیکه و به گوسفندای شما نمی‌خوره. احف پس از کمی مِن مِن کردن گفت: _درسته، ولی مجبورم. چون الان مغازه‌ها بستس و نمی‌تونم ایزی‌لایف تهیه کنم. از لحاظ سایز هم نگران نباشید. دوتا پوشک رو به هم می‌چسبونم. _خب اینجوری باید یه بسته‌ی کامل بهتون بدم. هزینش زیاد میشه‌ها. _اشکالی نداره؛ پرداخت می‌کنم. به کارت احد بریزم دیگه؟ _نه بابا. احد واسه چی؟ شماره‌ کارت سید مرتضی رو میدم، بریز به اون. _چشم. ببخشید پودر بچه هم دارید؟ بانو شبنم با ابروهایی بالا رفته پرسید: _پودر بچه دیگه واسه چی؟ احف یک پوزخند ریز زد و گفت: _راستش این بَبَف ما امروز توی کوه یه کم پاهاش عرق سوز شده، واسه اون می‌خوام. امروزم که خودتون دیدید؛ آفتاب بدجوری به کوه می‌تابید. _بَبَف که پیش ماست. _واقعاً؟ _بله. بانو رایا با خودش آوردتش. می‌گفت پشت سرش گریه کرده. احف پوفی کشید و گفت: _که اینطور. پس بهشون بگید هوای بَبَف رو داشته باشه. مخصوصاً خوابیدنی که حتماً روی بَبَف رو بِکِشه. _چشم. اجازه می‌دید برم پوشک بیارم؟ _بفرمایید. پس از لحظاتی، احف بسته‌ی مای بیبیِ هجده تایی را تحویل گرفت و به باغ انار رفت. سپس یک به یک گوسفندان را خواباند و پس از چسباندن دو پوشک به هم، شروع به عوض کردنشان کرد. احف در هنگام عوض کردن پوشک نیز، گهگاهی زیرِلب می‌غرید و می‌گفت: _من هی کار کنم، شما هی بخورید. من هی عرق بریزم، شما هی پوشکاتون رو خیس و سنگین کنید. صدبار بهتون گفتم بعدِ غذا عرق نعناع بخورید که شکمتون راحت ‌کار کنه. نه مثل الان که فلافل لبنانیِ گردالو تحویل من دادید. پس از این حرف احف، یکی از گوسفندان خنده‌ی ملیحی کرد که احف گفت: _می‌خندی ورپریده؟! البته بایدم بخندی. افطارت رو که کردی، آب و علفت رو که خوردی، تفریحت رو که انجام دادی، خراب‌کاریت رو هم که با تمام وجود به نتیجه رسوندی. منم جای تو بودم می‌خندیدم گوسفند جان. احف چسب‌ِ پوشک‌ها را هم برای آخرین بار چِک کرد و پس از مطمئن شدن خیالش، وارد پشه‌بند شد. سپس با فکر به خواستگاری فرداشب، به خواب عمیقی فرو رفت. صبح شده بود. آفتاب در آسمان می‌درخشید و گنجشک‌ها آواز می‌خواندند. در این میان ناگهان استاد مجاهد دلش را گرفت و گفت: _خیلی ضعف کردم. دوستان چرا سحری بیدارمون نکردید؟ استاد ابراهیمی در حالی که داشت قولنجَش را می‌شکاند، کش و قوسی به بدنش داد و گفت: _بانو احد مسئول بیدار کردنمونه که احتمالاً ایشون هم خواب موندن. سپس خمیازه‌ی بلندی کشید و گفت: _وای خدا! یه جوری استخونام خشک شده که انگار چند ساله خوابیدم. در این میان ناگهان احف از جایش بلند شد و در حالی که شکمش را گرفته بود، به سمت توالت عمومی باغ دَوید. پس از رفتن احف، استاد ابراهیمی گوشی‌اش را برداشت و پیامکی را که شب قبل برایش فرستاده شده بود، خواند...
_سلام آقای ابراهیمی. دیشب خیلی منتظرتون موندیم؛ ولی نیومدید. متاسفانه ما دیگه به شما دختر نمی‌دیم. چون داماد نداشتن، بهتر از داماد بد قول داشتنه. خدانگهدار. استاد ابراهیمی چند بار این پیام را خواند تا متوجه بشود. در ذهنش سوال‌هایی بود که جواب هیچ‌کدامش را نمی‌دانست. حتی نمی‌دانست این موضوع صحیح است یا نه. در این میان، ناگهان احف از توالت برگشت و با لبخند گفت: _آخیش! سبک شدم. استاد ابراهیمی با چشمانی نگران، نگاهی به احف انداخت و گفت: _متاسفم احف جان. خواستگاری امشب به‌هم خورد. لبخند احف جمع شد که استاد مجاهد گفت: _چرا به هم خورد؟ چیزی شده؟ _باباش بهم پیامک داده خیلی منتظرتون موندیم؛ ولی نیومدید. احف آب دهانش را قورت داد و گفت: _واسه چی به‌هم خورد؟ مگه قرارمون امشب نبود؟ استاد ابراهیمی پوفی کشید و گفت: _نمی‌دونم. خودمم گیج شدم. استاد مجاهد دستی به ریش‌هایش کشید و خطاب به استاد ابراهیمی گفت: _شاید قرارتون دیشب بوده و شما اشتباهی فرداشب شنیدید. _نه بابا. من خودم دیشب زنگ زدم و واسه فرداشب که امشب میشه، باهاش قرار گذاشتم. همگی به فکر رفته بودند که ناگهان علی پارسائیان گفت: _دوستان من دیشب که خوابیدم، تاریخ گوشیم شونزدهم رو نشون می‌داد. ولی الان داره هجدهم رو نشون میده. استاد مجاهد گفت: _احتمالاً گوشیت هنگ کرده علی آقا. علی پارسائیان جوابی نداد که استاد ابراهیمی با تعجب گفت: _اِ راست میگه. واسه منم هجدهم رو نشون میده. احف و استاد مجاهد هم به گوشی‌هایشان نگاه کردند و آن‌ها هم تاریخ هجدهم را دیدند که استاد ابراهیمی گفت: _یعنی ما یه روزِ تمام خوابیدیم؟! مگه میشه؟ مگه داریم؟! آقایان داشتند شاخ در می‌آوردند که بانوان از ناربانو خارج و وارد باغ انار شدند. به محض دیدن بانوان، علی پارسائیان گفت: _بانوان محترم، میشه شما هم تاریخ گوشی‌هاتون رو چِک کنید؟ کسی جوابی نداد که بانو سیاه‌تیری گفت: _بانو نورا و بانو شبنم، شماها برید آشپزخونه و یه فکری به حال ناهار بکنید. استاد مجاهد پرسید: _ناهار؟ مگه شماها روزه نیستید؟ بانو سیاه‌تیری جوابی نداد که بانو احد گفت: _دوستان! لازمه یه توضیحاتی ارائه بدم. همگی به بانو احد خیره شدند که گفت: _اون روز که رفتم پیش خانوم نامداران و ازش مشاوره گرفتم، تصمیم بر این شد که یه انتقام از شماها بگیرم تا دلم خنک بشه. پریشب که بانو نسل خاتم شام رو پختن، ادویه‌اش رو من ریختم. البته به جز فلفل و نمک و زردچوبه، یه کم هم داروی خواب‌آور ریختم توی غذاتون. به خاطر همین، همه‌ی شما از پریشب تا الان خواب بودید. همگی با تعجب داشتند نگاه می‌کردند که بانو احد گونه‌های خیس شده‌اش را پاک کرد و ادامه داد: _ولی الان اومدم اعتراف کنم. اومدم که بگم من رو ببخشید. اومدم که بگم من رو حلال کنید. دیروز که خواب بودید، باغ کاملاً سوت و کور بود و من تازه قدر شماها رو دونستم. وقتی دیروز خواب بودید، یه حس ترس و وحشتی به جونم افتاد... فقط خدا خدا می‌کردم زودتر بیدار بشید که از این هول و وَلا در بیام. استاد مجاهد، پوفی کشید و گفت: _این چه کاری بود کردید بانو احد؟ انتقام به چه قیمتی؟ به قیمت قضا شدن نمازامون؟ به قیمت روزه گرفتن با شکم خالی؟ استاد ابراهیمی در ادامه‌ی حرف‌های استاد مجاهد گفت: _از همه مهم‌تر به قیمت به‌هم خوردن خواستگاری این جَوون؟ بانو احد سرش را پایین انداخت و اشکش جاری شد که استاد ابراهیمی ادامه داد: _اِ اِ اِ اِ. میگم پس چرا طرف خواستگاری رو به‌هم زده! نگو ما یه شبانه روز خوابیدیم. احف که پلک نمی‌زد و به نقطه‌ای خیره شده بود، ناگهان سرش را با دو دستش گرفت و گفت: _خدایا من چرا اینقدر بدبختم؟! من چرا اینقدر بیچاره‌ام؟! سپس با دستانش به سرش کوبید و گفت: _زنم از دست رفت. مجرد موندم رفت. تیره بخت شدم رفت. همگی اشک‌هایشان جاری شده بود که استاد ابراهیمی گفت: _عیب نداره احف جان. شاید قسمتت نبوده. ان‌شاءالله بهترش رو برات پیدا می‌کنم. احف همچنان ضجّه می‌زد که علی پارسائیان گفت: _ای بابا. امروز سحری مسجدمون قورمه‌سبزی داده. خدایا تا کِی فرصت سوزی؟ استاد مجاهد، دلش را دوباره گرفت و گفت: _وای معدم! کِی بشه افطار بشه. بانو سیاه‌تیری جواب داد: _افطار چیه استاد؟ ما پریشب شام خوردیم، همونه. الان همه‌ی بانوان غش و ضعف رفتن. امروز رو می‌خوریم و برای جبران هم که شده، احد باید کفارَش رو بده. بانو احد، دماغش را با دستمال پاک کرد و گفت: _چشم. من برای جبران آماده‌ام و کفاره‌ی امروزِ همتون پای من. استاد واقفی اینقدر برای من گذاشته که شرمندتون نشم. استاد مجاهد گفت: _همه چی که پول نیست. باید قضای این نمازای یکی دو روزِ همَمَون رو هم بخونید. بانو سُها با لحنی تند گفت: _دندِش کور، چشمش نرم. هرکی هندونه می‌خوره، باید پای زلزله‌اش بشینه. دخترمحی پوفی کشید و گفت: _باشه سُها جان. شما خودت رو ناراحت نکن...