eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
878 دنبال‌کننده
4.1هزار عکس
1.2هزار ویدیو
154 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#باغنار2🎊 #پارت15🎬 استاد مجاهد میکروفون را از بانو احد گرفت و زیرلب صلواتی فرستاد تا خودش از ثواب آ
🎊 🎬 اما آن دو بدون توجه به حرف دخترمحی، داشتند همدیگر را زیر مشت و لگد نوازش می‌کردند و این‌قدر یکدیگر را هل دادند که به قفسه‌ی مواد غذایی رسیدند. بزن بزن همچنان ادامه داشت که ناگهان مرد، علی املتی را وِل کرد و دستش را روی سرش گذاشت و بعد از لحظاتی، شَترَق روی زمین افتاد! دخترمحی با شیشه‌ آبلیمویی که در دستان لرزانش بود، داشت صحنه را نظاره می‌کرد. علی املتی نزدیک مرد شد و خون غلیظی که از روی موهای سرش سُر می‌خورد را دید. سپس آب دهانش را قورت داد و فهمید اوضاع خیط است؛ به همین خاطر بلافاصله شیشه‌ آبلیمو را از ‌دست دخترمحی گرفت و با صدایی بلند گفت: _حقته! وقتی توی قضیه‌ی خواهر برادری ما دخالت می‌کنی، باید جورشم بکشی! این رو زدم توی سرت تا بفهمی هر برویی، بیایی هم داره! _بگید اون خانوم رو بیارن داخل! درِ اتاق کلانتری باز و دخترمحی با دستانی دست‌بند زده وارد شد. چشمانش قرمز بود و رنگ به صورتش نمانده بود! _بفرمایید بشینید. دخترمحی به آرامی روی یکی از صندلی‌ها و کنار بانو شبنم نشست. _همین ایشون اون شیشه رو زد توی سرم. هنوزه که هنوزه داره سرم گیج میره! اومدم ثواب کنم‌، جوجه شدم! ای وای سرم...! مرد که سرش باندپیچی شده بود و مدام آه و ناله می‌کرد، روبه‌روی دخترمحی و بانو شبنم نشسته بود. علی املتی هم در کنار بانو شبنم و روبه‌روی مرد نشسته و با دستانی بسته، به سرامیک‌های کف اتاق زل زده بود. _آقای علی جعفری، ایشون میگن که این خانوم اون شیشه رو زده توی سرش. حقیقت داره؟! علی املتی سرش را بلند کرد. _ایشون حرف زیاد می‌زنه. من و ایشون درگیر شده بودیم که دیدم شیشه آبلیمو دم دستمه. منم فرصت رو غنیمت دونستم و سریع برداشتم و زدم توی سرش! ایشونم که صاحب فروشگاه هستن، شاهده! مگه نه بانو شبنم؟! بانو شبنم که به کله‌ی مرد خیره شده بود، با آمدن اسمش هوشیار شد. _والا جناب سروان، من داشتم به بچه‌هام خوراکی می‌دادم، دیر به صحنه‌ی جرم رسیدم؛ ولی این رو می‌دونم که عمدی در کار نبوده. ایشونم که رفتن بیمارستان و عکس گرفتن و فهمیدن یه شکستگی خیلی کوچیکه و مشکل خاصی نیست. خداروشکر کنیم که اتفاق بدتری نیفتاد. پس خواهشاً به بزرگی خودتون ببخشید! _هه! به شغال گفتن شاهدت کیه، گفت دُمم! این را مرد گفت که علی املتی جواب داد: _هوی! درست صحبت کن بی‌‌سواد! _مثلاً درست صحبت نکنم، چیکار می‌خوای بکنی؟! جناب سروان مُشتش را محکم روی میز کوبید. _بس کنید آقایون. اینجا کلانتریه! سپس به دخترمحی زل زد و با خونسردی پرسید: _شما حرفی ندارید خانوم؟! دخترمحی که منتظر یه اشاره بود تا بغضش بترکد، به سختی آب دهانش را قورت داد. می‌دانست اگر کاری که خودش کرده را گردن بگیرد، علاوه بر به دردسر افتادن خودش، علی املتی را هم به دلیل دروغ‌گویی و نشر اکاذیب، به دردسر می‌اندازد؛ پس تصمیم گرفت با نقشه و البته جوانمردیِ علی املتی راه بیاید. _مَ...من فقط نظاره‌گر حادثه بودم.‌ مَ...من بلند بلند داد می‌زدم که همدیگه رو ول کنید؛ وَ...ولی اونا اصلاً توجهی نمی‌کردن. بعدش دیدم علی آقا سریع شیشه آبلیمو رو برداشت و زد توی سرش و ایشونم بلافاصله افتادن زمین! بعد این حرف، دخترمحی سرش را پایین انداخت و بغضش ترکید و به آرامی اشک ریخت. _من که می‌دونم همه‌ی این حرفا دروغه و خودت اون لعنتی رو زدی توی سرم. ولی باشه؛ اشکال نداره. با تو کاری ندارم، ولی دمار از روزگار این مردک در میارم. حالا ببین! مرد این را به دخترمحی گفت و با خشم علی املتی را نگریست. جناب سروان چیزی توی پرونده نوشت و گفت: _بسیار خب! پس با این حساب، شما مجرمی آقای جعفری! پروندت رو می‌فرستیم دادسرا و تا اون‌موقع، توی بازداشتگاه مهمون ما میشی! البته اگه رضایت ایشون رو بگیرید، با پرداخت دیه و دادن یه تعهدنامه، آزاد می‌شید! مرد که شکستگی سرش اذیتش می‌کرد، با همان حال لبخند مضحکی زد. _رضایت بی‌رضایت! این حالاحالاها باید آب خنک بخوره! سپس به چشم‌های علی املتی که چیزی جز یک نگاه کینه‌آمیز داخلش نبود، خیره شد که جناب سروان گفت: _قاسمی؟! سربازی وارد شد و بلافاصله پا چسباند. _بله قربان؟! _ایشون رو ببرید بازداشتگاه. و با خودکار علی املتی را نشان داد و سرباز نیز او را از اتاق بیرون برد. _اگه یادش بره، که وعده با من داره، وای وای وای! اگه دلِ بیچارمو، به دستِ غم بسپاره، وای وای وای! اِی خدا...! با باز شدن در، صدای آواز قطع و همه‌ی چشم‌ها به این سمت خیره شد. _آقایون! متهم جدید آوردم واستون. برو داخل! علی املتی در میان نگاه زندانیان، وارد بازداشتگاه شد. زندانی‌هایی که از همه سن بودند و جرم‌هایشان هم مختلف بود. کیف قاپی‌، چک برگشتی، دعوا و ضرب و شتم، سرقت و... هرکدام هم به طور موقت آنجا بودند و بعد از رسیدگی اولیه به پرونده‌شان، به دادسرا فرستاده می‌شدند...! ✅ 📆 🆔 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
🔹آیت الله حائری شیرازی🔹 🔸نامحرم را شیفتۀ خودتان نکنید!🔸 اگر مرد کاری کند که زن نامحرم او شود کار درستی است؟! واقعاً کار درستی است؟ خب برای چه؟ شیفته‌ات بشود که چه بشود؟ دلبسته به تو شود که چه کار کنی؟ است. بسیاری افراد، این مسائل را جدی نمی گیرند و یکدفعه زن شوهرداری عاشقشان می شود. بعد زن به او می‌گوید اگر تو با من رابطه برقرار نکنی خودکشی می‌کنم! خوب چرا اینطور می کنی که بعد به اینجا برسی؟ یک کسی آمد به پدرم گفت که اگر شما مرا نگیری من خودکشی می‌کنم. مادرمان در حیات بود! [خنده حضار] بابام گفت: برو خودکشی کن! گاهی این جور چیزها اتفاق می افتد. از اول بابش را باز نکنیم. همان طور که می‌گویند در چشم باید خودداری کنی، در هم باید خودداری کنی. ببینید، «العاقل یکفیه الاشاره» وقتی می گوید «قل للمومنین یغضوا من ابصارهم» یعنی «یغضوا من السنتهم»، «یغضوا من اسماعهم». غریزه ی جنسی از راه می آید، از راه می آید، از راه می آید، از راه هم می آید. از این جهت است که می گویند [در هنگام ارتباط با نامحرم] عطر نزن. @haerishirazi @ANARSTORY
۱۷ امروز اولین روزی است که با شباهنگ پرواز کنان به این شهر آمدیم. خانه‌های اینجا بزرگ و وسیع و بلورین و روی صفحه گردان هستند. از هر دری که بخواهی وارد شوی، می‌چرخد و آن در را برایت می‌آورد. در چوبی، فلزی، شیشه‌ای، صدفی، سنگی و ... باغ‌های زیبا و بزرگ با درختان میوه. هر نوعی که بخواهی‌. چه صدای دل‌انگیزی می‌آید! آری این همان صداست که می‌گفتند گوشی که آهنگ حرام نشنیده باشد آن را درک میکند. سلام عزیزی شباهنگ: سلام عزیزی اینجا کجاست؟ سلام. خوش اومدین. منتظرتون بودم. بهم گفته بودن امروز میرسین. اینجا سرای شادیه که هر کس با بچه‌ها مهربان باشه اجازه داره هر وقت خواست بیاد اینجا. چقدر اینجا قشنگه؟ چه سرسره ‌ها و تاب‌های بلندی! چه شهر بازی بزرگی! چرخ و فلکش رو ببین تا آسمونا میره. بچه‌ها رو ببین! هر وقت بخوان پرواز می‌کنن. هر وقت بخوان تاب بازی می کنن و یا چرخ و فلک سوار میشن. این وسیله بازی تو دنیا نیست ببین بچه‌ها روش می‌پرن و تا آسمون میرن. این اسب‌های کوچولو برای اسب سواری بچه‌هاست چه بالهای قشنگی دارن! عزیزی: سلام. شباهنگ بیا با آرام اینجا سه‌تایی بشینیم. خیلی خوش اومدین. راستی شما کدوم شهرین؟ من و شباهنگ به هم نگاه می‌کردیم و گفتیم: نمیدونیم ما تازه رسیدیم. از این میوه‌ها میشه خورد؟ اونجا از مغازه می‌خریدیم سه برابر قیمت. اصلا نمیشد به مغازه نزدیک بشیم. شباهنگ: عزیزی من دلم میخواد خودت بهم میوه بدی. راستی عزیزی ما تو دنیا کلاس نویسندگی می‌رفتیم. میخواستیم تا چند سال ادامه بدیم، اما، شدیم شهید امر به معروف. حالا میخوایم ادامه تحصیل بدیم. اونجا تو دنیا ما تو باغ انار ثبت‌نام کردیم و استادمون هم برگ اعظم بود. اینجا هم باغ انار داره؟ عزیزی: آره. شهید سید طاها ایمانی هم اینجا کلاس نویسندگی داره. برگ اعظم هنوز نوبتش نشده اما به محض ورود بهش یه کلاس باغ اناری میدن. به خاطر اون مولاتی هایی که نوشته هم اینجا کلی بهش درجه میدن. چون برای حضرت مادر نوشته و تلاش کرده، حضرت مادر خودشون به استقبالش میرن.
لااله‌الاالله ۸.mp3
16.68M
مجموعه‌ صوتی ۸ فهم لااله‌الاالله اولین و تنهاترین رمز، برای ایستادن صحیح مقابل خداست. فقط عاشق، می‌تواند معشوقش را ببیند و درست در برابرش بایستد. فقط عاشق، می‌تواند مشقات راه عاشقی را تحمل کند. • عشق چه رنگی است؟ • چه طعمی است؟ @Ostad_Shojae @ANARSTORY
عنوان: برنامه «زندگی پس از زندگی» (رمضان امسال) لینک تماشای کل برنامه‌ها بدون‌ نیاز به دانلود: ✅ قسمت اول- منفی هفت (بخش اول) 3فروردین 1402👇 http://www.telewebion.com/episode/0x5fa1818 ✅ قسمت دوم- منفی هفت (بخش دوم) 4فروردین 1402👇 https://telewebion.com/episode/0x5fdae8f ✅ قست سوم- فقط پدر 5 فروردین 1402👇 http://www.telewebion.com/episode/0x601461d ✅ قسمت چهارم_ ورود به مردن 6 فروردین 1402👇 http://www.telewebion.com/episode/0x605a463 ✅ قسمت پنجم_ نمی بخشم 7 فروردین 1402👇 http://www.telewebion.com/episode/0x609b86f ✅ قسمت ششم_ از پافتاده 8 فروردین 1402👇 https://telewebion.com/episode/0x60df0f2 ✅ قسمت هفتم_ باور 9 فروردین 1402👇 https://telewebion.com/episode/0x6120af7 ✅ قسمت هشتم_ مهتاب شبی... (بخش اول) 10 فروردین 1402👇 http://www.telewebion.com/episode/0x6164577 ✅ قسمت نهم_ مهتاب شبی... (بخش دوم) 11 فروردین 1402👇 https://telewebion.com/episode/0x61d64a6 ✅قسمت دهم_ در، گذشت 12 فروردین 1402👇 https://telewebion.com/episode/0x61f0c75 ✅ قسمت یازدهم_ صدای سخن عشق (بخش اول) 13 فروردین 1402👇 https://telewebion.com/episode/0x622e76b ✅ قسمت دوازدهم_ صدای سخن عشق (بخش دوم) 14 فروردین 1402👇 https://telewebion.com/episode/0x6260a03 ✅ قسمت سیزدهم_ رسم زمونه... 15 فروردین 1402👇 https://telewebion.com/episode/0x62a3585 ✅ قسمت چهاردهم_ دخترم... 16 فروردین 1402👇 https://telewebion.com/episode/0x62a508b @ANARSTORY
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
و هو الکریم...mp3
5.5M
✨و هوالکریم ابن الکریم و امه خیرالنسا ✨ ✍ حدادیان 🎙 امـینِ اخـگـر 🎬 تحریریہ "صداۍ آگـٰاهۍ " @ANARSTORY
برای پدربزرگم بفرستید فاتحه و صلوات...
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#باغنار2🎊 #پارت16🎬 اما آن دو بدون توجه به حرف دخترمحی، داشتند همدیگر را زیر مشت و لگد نوازش می‌کردن
🎊 🎬 علی املتی بدون توجه به نگاه آن‌ها، با بی‌میلی قدم برداشت و گوشه‌ای از بازداشتگاه را برای نشستن انتخاب کرد. _خَبطِت چیه جَوون؟! این را مردی گفت که سبیل‌های کلفت و لاتی‌ای داشت و قبل از آمدن بازداشتی جدید، مشغول آوازخوانی بود. علی املتی می‌خواست جواب بدهد که دوباره یاد شعری که داخل سوپرنار خوانده بود، افتاد. _برای خواهرم، خواهرت، خواهرامون! مرد سبیل کلفت، چشمانش اندازه نعلبکی شد و بلافاصله جَستی زد. _نشنفتم؟! چی گفتی؟! علی املتی از فکر بیرون آمد و آب دهانش را قورت داد. یکی از زندانی‌ها که رو به دیوار دراز کشیده بود و با گچ، داشت روی دیوار بازداشتگاه خط می‌کشید، سریع پتو را از روی خودش کنار زد و از جا بلند شد. _هیچی حشمت خان. منظورش شما نبودی. خودت رو ناراحت نکن! _دِ آخه حرف مفت داره می‌زنه صفدر! صفدر سرش را به طرف علی املتی چرخاند. _قضیه ناموسیه؟! _تقریباً. _حتماً هم اون بی‌ناموس نگاه چپ کرده به خواهرت و زدی شَتَکِش رو در آوردی. آره؟! علی املتی قضیه را در ذهنش مرور کرد. تصادف با دخترمحی، بحث کردن با او، نخود آش شدن یک مرد غریبه و بعد دعوا و خُرد شدن شیشه آبلیمو روی سر آن مرد توسط دخترمحی و بعد گردن گرفتن وی! اما علی املتی حوصله‌ی تعریف کردن ماجرا را نداشت و با تکان دادن سر، حرف صفدر را تایید کرد. حشمت که دوزاریش افتاده و آرام شده بود، نگاهش را به علی املتی دوخت! _حاشا به غیرتت جَوون! ایولا داری! حالا فضولی نباشه، ولی چندتا همشیره داری؟! یه موقع فکر بد نکونیا. می‌خوام دو دوتا چهارتا کنم که چند بار دیگه راهت میوفته اینجا. آخه زمونه که زمونه‌ی خوبی نیست. همه شدن چِش چرون و دزد ناموس! البته بلانسبت این جمع! علی املتی دستانش را باز و با انگشتانش، حساب سرانگشتی‌ای کرد. _دَه بیست‌تایی میشه! این‌بار ابروهای حشمت بالا رفت؛ اما این‌دفعه لبخند هم پشت بندش آمد. _کارت که زاره جَوون! از من می‌شنُفی، همین‌جا بمون. چون رفت و برگشتت صرف نمی‌کونه! علی املتی لبخند کوچکی زد که صفدر گفت: _ماشاءالله ننش دخترزا بوده حشمت خان! آخه ده بیست تا؟! حشمت چشم غره‌ای به صفدر رفت. _درست صحبت کن با آبجی ما. بوده که بوده، تو رو سنه نه؟! سپس به علی املتی خیره شد. _حالا چندتا داداش ماداشید جَوون؟! علی املتی دوباره دستانش را باز کرد. _اونم یه دَه پونزده تایی هستیم. صفدر پقی زد زیر خنده. _مثل اینکه دختر و پسر فرقی نداشته واسه آبجی ما. مهم زاییدنه بوده! حشمت خواست تیکه‌ی کلفتی نثار صفدر بکند که علی املتی زبان باز کرد. _ما مادر نداریم. با پدرمون زندگی می‌کنیم! ناگهان حشمت و صفدر به‌هم خیره شدند که حشمت گفت: _خدا بیامرزه همشیره رو! چه فرشته‌ای بوده که سی چهل تا بچه عمل آورده! روحش شاده شاد! _نه. ما از اول مادر نداشتیم. یعنی کلاً پدرمون صفر تا صد ما رو راست و ریست کرده! حشمت لبخند تمسخرآمیزی زد. _نمیشه که جَوون. از زیر بُته که به عمل نیومدید. شوماها بالاخره از شیکم ننه‌تون بیرون اومدید دیگه. مگه نه؟! علی املتی به روبه‌رو خیره شد و پس از مکثی کوتاه گفت: _نه. ما از یه برگ متولد شدیم! سپس یاد استاد واقفی و باغ انار و خواهر برادرهای نویسنده‌اش افتاد و چشم‌هایش تَر شد! _بابا حشمت خان، این یه چیزی زده ناموساً. شک ندارم هم به خاطر مصرف مواد پواد آوردنش اینجا؛ نه قضیه‌ی ناموسی! هممون سرکاریم به مولا! سپس دوباره دراز کشید و پتو را کشید روی سرش! _آقای جعفری؟! علی املتی که زانوهایش را بغل کرده بود‌، سرش را بلند کرد. _بله؟! _پاشو ملاقاتی داری! علی جعفری به سختی بلند شد و به سمت اتاق ملاقات راه افتاد. بانو شبنم و دخترمحی و استاد مجاهد، پشت میز نشسته بودند که علی املتی وارد شد. _برای سلامتی بازداشتیِ جوانمرد، صلواتی بلند ختم کنید! هر سه صلواتی فرستادند که نگهبان اتاق گفت: _حاج آقا یه کم آروم‌تر! استاد مجاهد با تکان دادن دست، "باشه‌ای" به سرباز گفت که علی املتی روی صندلی نشست. _اینجا چیکار می‌کنید؟! استاد مجاهد سرش را کج کرد. _مگه ما چندتا نگهبان داریم؟! علی املتی لبخند کم‌جانی زد که استاد ادامه داد: _بدجور جات خالیه علی جان! زود بیا که یه باغ منتظرته! _تا اون یارو رضایت نده که خبری از بیرون اومدن نیست! پس بهتره فکر یه نگهبان دیگه باشید. سپس آهی کشید و ادامه داد: _منم سعی می‌کنم به اینجا و بعدش زندان عادت کنم! استاد مجاهد خواست حرف بزند که بانو شبنم پرید وسط حرفش! _اینجوری نگید! من بعد اینکه شما رو بردن بازداشتگاه، افتادم به دست و پای مَرده! گفتم علی آقا مرد خوبیه، جَوون‌مَرده، نگهبان باغه، مراسم سال استاد نزدیکه و از این حرفا. مطمئن باشید هرجور که شده رضایتش رو می‌گیریم. پس نگران نباشید! سپس ماهیتابه‌ی املت را با پیاز و دلستر گازدار روی میز گذاشت که چشمان علی املتی برقی زد...! ✅ 📆 🆔 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344