💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#پویش #مهربانوی_رمضان احیای سنت زیبای فراموش شده در عید سعید فطر
🙄
منم همینجا از همسر گرامی و عزیزم تشکر میکنم و قول میدهم از این بعد در زندگی مشترک به همین خوبی که بودم بمانم. (ایموجی فرار را بر قرار ترجیح دادن)
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
41.89M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍃💥تیتراژ #باغنار2💥🍃
🆔 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#باغنار2🎊 #پارت27🎬 _به چشم خواهری، چه سلیقهای هم داشته آقای یاد. نور به قبرش بباره! این را مهدیه گ
#باغنار2🎊
#پارت28🎬
سپس مهدینار پوزخندی زد و ادامه داد:
_هه! توی این جهان هستی، فقط اعضای باغ انارن که نور میخورن و نور تولید میکنن. نه مثل تو که هرچی بخوری، یه چیز دیگه تولید میکنی!
هنرجوهای دیگر از این وضعیت خسته شده بودند که ناگهان یکی از هنرجوها فریاد زد:
_بابا خودش رو کُشت یارو. میگه طرف روشن دله! نابیناست. فهمیدی یا نه؟!
مهدینار "آهانی" گفت و سرش را تکان داد که دختر نابینا گفت:
_خب نابینا بودن من چه ارتباطی به بحث الان داره؟!
یکی از هنرجوها در جواب گفت:
_عزیزم منظور ایشون از حموم آخر، غسالخونس که الان دقیقاً روبهروش وایستادیم.
با شنیدن نام غسالخانه، دخترنابینا لبخند کج و کولهای زد و با خونسردی کاذب گفت:
_آها غسالخونه! خیلیم خوب! من که مشکلی ندارم. بریم ببینیم!
همان موقع، یکی از پسرهای هنرجو که شعورش زیر خط فقر بود، پوزخندی زد.
_تو مشکلی نداری، چون نمیبینی؛ وگرنه الان جیغت هفت آسمون رو پر کرده بود!
با این حرف، هنرجویان نچنچی کردند و دختر نابینا برای اینکه روح زنده یاد پسر که نه، بلکه دختر شجاع را شاد کند، دست به کمر گفت:
_نمیبینم، ولی حس که میکنم. بیخود که به ما نمیگن روشن دل. توی دل ما نور موج میزنه!
بعد هم دوز جوگرفتگیاش زیاد شد و پرید داخل غسالخانه. مُردهشور بدبخت که در حال و هوای خودش بود و میخواست دستش را بشوید تا تخم مرغ آبپز روی پیک نیک را بخورد، با فَکی باز شاهد دخترِ نابینا شد. مهدینار نیز سری از روی تاسف تکان داد.
_آدم رو برق بگیره، ولی جو نگیره!
بعد نگاهی به همان پسر با شعور کم کرد و ادامه داد:
_باور کن اگه دو دقیقه حرف نمیزدی، بهت نمیگفتن لالی!
بعد وارد غسالخانه شد و مقابل مُردهشور بیچاره که فَکَش مثل غار علیصدر باز مانده بود، سرِ تعظیم فرود آورد.
_سلام مُردهشور خان! آقا معذرت! توروخدا حلال کن من رو بابت این هنرجوهای کار خراب کُنم! اصلا بیا دستت رو ببوسم.
بعد هم بدون توجه به مسائل بهداشتی، چلپ چلوپ دست مُردهشور را ماچ کرد. سپس از غسالخانه بیرون آمد که با غرغر کردن هنرجوها مواجه شد. به همین خاطر با لحن تندی گفت:
_خب میخوام امکانات داخل غسالخونه و فضاش رو بهتون توضیح بدم. بد کاری میکنم؟!
یکی از هنرجوها با صدای بلندی پرسید:
_آقا ما نخواییم با غسالخونه آشنا بشیم، کی رو باید ببینیم؟!
_من رو!
هنرجوها با شنیدن این صدا، درجا خشکشان زد...!
علی املتی به محض ورود به باغ، باتوم را از دست مهندس محسن گرفت و او را به کائنات فرستاد. سپس برای تامین امنیت باغ، همهی میهمانان مراسم را بازرسی بدنی کرد و بعد بهشان مجوز ورود داد. مهمانان به محض ورود، روی صندلیهای تعبیه شده و دور میزهای گرد نشستند و گرم صحبت شدند. علی پارسائیان پیشبند گارسونیاش را بسته و مشغول پذیرایی بود. عادل عربپور هم که همسن و سالش بود، به او کمک میکرد. البته عادل به این دلیل که مغزش راجع به هر مسئلهای یک چِرایی میساخت، سر هر میزی که میرفت، راجع به بحث آن میز اظهار نظر میکرد و چِرایی میگفت. مثلاً سر یک میز که جمعی از بانوان نشسته بودند، عادل با صدای بلندی گفت:
_چرا سِزارین؟! چرا طبیعی نه؟! مگه طبیعی عوارضش کمتر نیست؟! اصلاً چرا فرزند کمتر، زندگی بهتر؟! چرا نمیگید فرزند بیشتر، زندگی پربرکتتر؟!
یا سر یک میز که دور آن چند پسر جوان نشسته بودند، همزمان با گذاشتن شیرکاکائو فلفلیهای سچینه روی میز گفت:
_چرا مشروب؟! چرا آبجو؟! چرا عرق نعناء و ماءالشعیر و لیموناد نه؟! اصلاً چرا دختربازی؟! مگه دختر حرمت نداره؟! یا چرا پارتنِر و رِل؟! چرا ازدواج نه؟!
یا موقع گذاشتن دسر بستنیِ چتردار روی میز دختران نوجوان گفت:
_چرا مرد رویاها با اسب سفید؟! چرا مرد رویاها با اسب سیاه نه؟! چرا بهزاد بوتیکدار که با پول باباش زندس آره، ولی ممد نونوا که از پنج صبح زحمت میکشه نه؟! اصلاً چرا قد بلند و بدن سیکسپَکدار ملاکه، ولی اخلاق نیکو و تقوا و عمل صالح نه؟!
و اینگونه بود که عادل خلاصهی گفتوگوهای میزها را با صدای بلندی میگفت و آبرو و شرف اهل میزها را میبرد و آنها را از خجالت آب میکرد. به طوری که دیگر تا پایان مراسم، لام تا کام حرف نمیزدند.
در کنار میزها و در امتداد باغ، اعضا به صورت غرفه بساط کرده و محصولاتشان را به مهمانان عرضه میکردند. مثلاً در یکی از غرفهها، صدرا به همراه پسران کوچک استاد واقفی، استیکرهای خودش را به مشتریان معرفی میکرد.
_بدو بدو اشتیکر دارم. اشتیکرای تمیژ و مناشبتی. اشتیکر ولادت، شهادت، قیامت، ولنتاین، خواشتگاری، عقد، بلهبرون، پاتختی، عروشی، حاملگی، شونوگرافی، تولد، ختنهکنان، ورود به مدرشه، جشن تکلیف و...! همچنین شخنان رهبری و شَران شِهقوه، اشتیکرای مربوط به کانال و گروه، تبادل روژانه و عصرانه و شبانه...!
#پایان_پارت28✅
📆 #14020202
🆔 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
4_5915555484386987538.mp3
9.49M
🎙صوت کامل بیانات رهبر انقلاب در خطبههای نماز عید فطر
02/02/02
💻 Farsi.Khamenei.ir
❤️ @ANARSTORY
📸 ویژه | تصویر هوایی از حضور با شکوه مردم در نماز عید سعید فطر به امامت رهبر انقلاب اسلامی در مصلی امام خمینی تهران
🌺 #عید_همدلی
💻 Farsi.Khamenei.ir
❤️ @ANARSTORY
📩 رهبر انقلاب در دیدار مسئولان نظام و سفرای کشورهای اسلامی:
هرچه مقاومت فلسطینیها بیشتر بشود رژیم صهیونیستی ضعیفتر خواهد شد
🔹 چطور میشود که یک فرد اروپایی که دولتش دلبسته و وابستهی به رژیم صهیونیستی است به نفع مردم فلسطین و علیه رژیم صهیونیستی شعار بدهد در خیابان؟ این خیلی مهم است. چرا اینجور شده؟ مقاومت درونی مردم فلسطین عامل اصلی این پیشرفتهاست.
🔹 هرچه این مقاومت بیشتر بشود رژیم صهیونیستی ضعیفتر خواهد شد، فجایعش آشکارتر خواهد شد، وضع واقعا فلاکتباری که امروز رژیم صهیونیستی دارد ناشی از ایستادگی جوانهای فلسطینی است. ۱۴۰۲/۲/۲
🏷 #بسته_خبری
💻 Farsi.Khamenei.ir
❤️ @ANARSTORY
📢 هماکنون؛ #تیتر_یک KHAMENEI.IR
رهبر انقلاب بر حفظ دستاوردهای ملّت ایران و تقویت ارادهها در ماه رمضان تأکید کردند:
🤝 «اتّحاد» راهگشای مسائل اساسی کشور
🌺 #عید_همدلی
💻 Farsi.Khamenei.ir
❤️ @ANARSTORY
-366403837_-1972685776.mp3
6.64M
🎧 صوت کامل بیانات صبح امروز رهبر انقلاب در دیدار مسئولان نظام و سفرای کشورهای اسلامی
💻 Farsi.Khamenei.ir
❤️ @ANARSTORY
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
41.89M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍃💥تیتراژ #باغنار2💥🍃
🆔 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#باغنار2🎊 #پارت28🎬 سپس مهدینار پوزخندی زد و ادامه داد: _هه! توی این جهان هستی، فقط اعضای باغ انارن
#باغنار2🎊
#پارت29🎬
_ببخشید این استیکرا چند؟!
صدرا با لبخند جواب مشتری را داد.
_این پک دَهتایی هشتش که با تخفیف مراشم شال اشتاد، میشه بیشت هژار تومن!
_بیزحمت یه پَک بدید.
صدرا پک کامل استیکر را به دست پسر بزرگ استاد واقفی داد و او هم تحویل مشتری. سپس کارت بانکی را از مشتری گرفت و کشید. بعد رسید را به او داد که چشمان مشتری گشاد شد.
_مگه نگفتید بیست تومن؟! چرا سی تومن کشیدید؟!
صدرا دوباره با لبخند جواب داد:
_چون اژ دشت پشر اشتاد گرفتید. اژ قدیم گفتن که گر پدر نیشت، دشت پشری هشت هنوژ! الان که اژ وجود ناژنین اشتاد بیبهرهایم، باید قدر پشراش رو بدونیم!
اما مشتری که کارد میزدی، خونَش در نمیآمد، به احترام مراسم و آبروی اعضای باغ که از رفقایش بودند، نفس عمیقی کشید و چیزی نگفت!
مُردهشور بدبخت، با سر و وضعی شلخته، جلوی در غسالخانه ایستاده و لباس تقریباً بلند و سفیدی پوشیده بود. یک کلاه پشمی روی سرش و چکمههایی که تا زانو بالا آمده بودند. همهی نگاهها به او خیره شده بود که مهدینار هم روبهروی او ایستاد و گفت:
_بَه بَه، سلام مجدد مُردهشور خان! حالتون چطوره؟! ببخشید دیگه. با اون اتفاقات چند دقیقه پیش، نشد حال و احوال بکنیم!
سپس بدون اینکه منتظر جواب باشد، رو به هنرجوهایش گفت:
_اگه نمیخوایید با غسالخونه آشنا بشید، باید ایشون رو ببینید!
همگی آب دهانشان را قورت دادند که مُردهشور گفت:
_ببینم بچهها، اینجاها یه جنازه ندیدید؟!
مهدینار دوباره به سمت مُردهشور برگشت و پوزخندی زد.
_اینجا پر از جنازس مُردهشور خان. جنازههایی که خیلی وقته توی خونشون به خواب عمیقی فرو رفتن!
_نه نه. منظورم یه جنازهی تازه بود. جنازهای که همین چند دقیقه پیش اینجا بود و من تا رفتم یه عصرونهی مختصر بخورم، یهو غیبش زد!
مهدینار نیز آب دهانش را قورت داد.
_یعنی دیگه سر جاش نیست؟!
_نه دیگه. اگه بود که از شماها نمیپرسیدم. حالا ندیدینش؟!
مهدینار لبخند تلخی زد و به سختی نفس کشید. سپس برگشت تا به هنرجوها قوت قلب بدهد که ناگهان دخترنابینا که دستش به یکی از جنازهها خورده بود، سرجایش میخکوب شد.
_این...این چیه؟! جِ...جنازَست؟!
با این حرف، یکی از هنرجوها فریاد زد:
_یا امامزاده وحشت! بدویین!
و در کسری از ثانیه، همهی هنرجویان پا به فرار گذاشتند و محو گشتند و دختر روشن دل که نه چشم دیدن داشت و نه پای فرار، یاد و خاطرهی ساختمان پلاسکو را زنده کرد و یکهو همانجا فرو ریخت!
پس از پاشیدن یک بطری آب، دختر نابینا به هوش آمد. احساس حالت تهوع داشت و فقط خدا خدا میکرد که روی استاد مهدینار بالا نیاورد.
در این میان مهدینار نفسی از روی تامل کشید و گفت:
_هِی فلک، تا کی کلک؟!
بعد دست روی شانه مُردهشور گذاشت و ادامه داد:
_دیدی آخرش فقط خودم و خودت موندیم؟! اینا هم فقط به خاطر تاریکی هوا و دور بودن خروجی قبرستون برگشتن!
سپس نگاهی تاسفبار به هنرجوها که از سر بیچارگی برگشته بودند، انداخت.
_خاک باغِ پرتقال توی سرتون با این هنرجو شدنتون! شما مثلاً هنر میجویید. آره؟! از نظر من، شما هنر رو حتی مزه هم نمیکنید، چه برسه بجویید! دنبالم راه بیفتید که به بقیهی قسمتای تورمون برسیم. بجُنبید!
بعد هم از مُردهشور خداحافظی کردند و به راه افتادند...!
در غرفهی دیگر، افراسیاب تابلوهای نقاشی و تایپوگرافیاش را به نمایش گذاشته بود و سفارش مولاتی میگرفت.
_خب آقای محترم، شما این تابلو رو پسند کردید و دوتا هم مولاتی سفارش دادید. درسته؟!
_بله؛ فقط ارزون حساب کنید، مشتری شیم. چون من مال همین باغ بغلیم. باغ گیلاس!
افراسیاب لبخند گرمی زد و به مهدیه که کمکدستش بود، اشارهای کرد و سپس به مشتری گفت:
_خب بهای تابلوها پوله و بهای مولاتیا، صلوات؛ ولی خب ما اینجا قیمت اجناس فروخته شده رو با قرعهکشی مشخص میکنیم. یعنی ما چندتا جعبه داریم که توش تشکیل شده از مقداری پول و مقداری صلوات! شما با انتخاب یکی از جعبهها که الان همکارم میاره خدمتتون، بر اساس شانستون مشخص میشه که باید چه بهایی رو نسبت به اجناس خریداری شده بپردازید.
مهدیه چهار پنج جعبه آورد و آنها را روی میز چید. مشتری که داشت با دقت به حرفهای افراسیاب گوش میکرد، چانهاش را خاراند و گفت:
_بعد همهی این جعبهها، اینا رو داره؟! یعنی ممکنه یکیش، یکی رو نداشته باشه و عوضش اونیکی رو داشته باشه؟!
افراسیاب دستانش را درهم گره کرد و دوباره لبخندی زد.
_صد البته. ممکنه یکیش مثلاً صد هزار تومن پول داشته باشه با پنجاه تا صلوات. یا یکیش پنجاه هزار تومن داشته باشه با صدتا صلوات. یا اصلاً پولی نداشته باشه و به جاش دویست تا صلوات داشته باشه!
مشتری لبخندی به پهنای صورت زد و برای اینکه دستش خالی و تنگ بود، دعا دعا میکرد تا جعبهای که انتخاب میکند، داخلش پول نداشته باشد...!
#پایان_پارت29✅
📆 #14020203
🆔 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344