یه جایی از کتاب"کتابخانه نیمه شب" هست که میگه:
نورا دوست داشت در جهانی خالی از هر گونه شرارت و ظلم زندگی کند،اما متاسفانه تمام دنیاهایی که می توانست انتخاب کند در از انسان بودند:)
میروم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ویرانهٔ خویش
بخدا میبرم از شهر شما
دل شوریده و ویرانهٔ خویش!
#فروغفرخزاد
"هُوَرَبُّالمُستَحیلوأَنتتبکیعَلَیالمُمکن؟"
اوخداوندِناممکنهاست
درحالیکهتوبرممکنگریهمیکنی؟!
من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی
عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی
دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم
باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی!؟
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی
شمع را باید از این خانه برون بردن و کشتن
تا که همسایه ندانند که تو در خانهٔ مایی
در من امیدی است؛
می آید و می رود اما هرگز نمی گوید بدرود!
این خیلی قشنگه که میگه:
صبورانه در انتظار زمان بمان،
هر چیز در زمان خودش رخ میدهد!
باغبان حتی اگر باغش را غرق آب کند
درختان خارج از فصل خود میوه نمی دهند...