ته تهش یه جا فرصت پیدا کرد که بشینه گریه بکنه
اون شب اونقدر نشست صدا زد بابا.. بابا..
دختره دیگه...
تا اون لعنت الله علیه سر اباعبدالله رو فرستاد برای دختر
خانوم ما سر مطهر رو که گرفت تو دامنش..
میگه رقیه نه تنها که نمیتونست ببینه
دست هم هر چی میکشید رو صورت بابا..
میگفت این صورت شبیه صورت بابام نیست
هر کاری که کرد نمیشناخت که این سر باباست💔😭