آسِدمَهدی
دیشب و امروز در پسربچه ای که یتیم شده ترین حالت ممکن بودیم.. وقتی تابوت رو دیدیم زانو هامون سست شد
اون زمان که گفتم ملاقاتشون نکردم، نکرده بودم..
اما بعد از مدتی و به دلایلی توفیق نصیبمون شد رسیدیم محضرشون💔..
تمام شد..نماز را بر پیکر آقا خواندیم..
ما ماندیم و یک دنیا خاطره ، حسرت و دلتنگی برایت آقا:)))