وقتی بچه بود
داشتم باهاش بازی میکردم
ترسوندمش
سریع رفت زیر چادرسیاه مادرش قایم شد
دیگه نمیتونستم اذیتش کنم
اون رفته بود پشت سنگرش
هرچی بهش گفتم بیاد و باهاش کاری ندارم نیومد
هرچی بهش گفتم که اذیتش نمیکنم نیومد
شاید میدونست که احتمال خطر هنوز وجود داره
اون مثل یه پناه گاه بهش پناه برده بود
حدودا 10 سال بعد دیدمش
بزرگ شده بود
خانوم شده بود
و
هنوزم به پناهگاهش اعتقاد داشت
هنوزم در پس اون چادر سیاه بود
هنوزم مثل بچگیاش از خودش محافظت میکرد...
... و هنوزم من در برابر پناهگاهش ناتوان بودم.
بجای
اگر اگر اگر
و بجای
کاش کاش کاش
ببین الان چه غلطی میتونی بکنی...
لیست کلاسایی که این تابستون باید برم
از تعداد تار موهای روی سرم بیشتره...
دوست بچگیای بابابزرگم فوت شد
و الان
بابابزرگم خیلی ناراحته؛))
خدا نسیب کنه ازین دوستیا...
براش فاتحه که چه عرض کنم
میشه صلوات بفرستید؟
یعنی چی که دلتون نمیخواد برین سربازی؟
به خود خدا قسم اگر میشد بجاتون میرفتم...
کاش یه فداکاری پیدا بشه به جام امتحان ریاضی بده ಥ_ಥ
امتحان ریاضی پاره کننده ی سمپاد...