eitaa logo
ستاره‌ای‌درپی‌ساقی‌و‌کهکشانش؛!
186 دنبال‌کننده
2.8هزار عکس
449 ویدیو
16 فایل
این ورژن:تولدی دوباره. شاید یروزی رفتنم بدون بازگشت باشه ولی اون روز امروز نیست! حضور #هرمدل‌مذکری بدون هماهنگی #از‌نظر‌شرعی‌مشکل‌داره اینجا #بی‌تفاوت نیستیم🇵🇸🇱🇧 *اسکی از دیلی؟* 🤌🏻ناشناس🧷 شده🤌🏻
مشاهده در ایتا
دانلود
سیستم های جاسوسی توی سراسر دنیا به این اعتقاد دارن که ادم ها سه دستن یا ادم مهمین یا با ادم مهمی در ارتباطن/با کسی در ارتباطن که با ادم مهمی در ارتباطه یا در اینده یکی از دو مورد قبلی درموردشون صدق میکنه برای همین اطلاعات همه ی ما و شما براشون مهمه اینطور فکر نکنید که: حالا بابا من مگه کیم که بخوان اطلاعاتمو بردارن چون حتی شما دوست عزیز که میدونی به هیچ جایی نمیرسی حتی شماهم براشون مهمی!
وقتی میخوام یه پیام ساده برا کسی بفرستم: کلی فکر کردن، بفرستم؟/نفرستم؟، خوبه؟، *تغییر دادن متن*، بازم کلی فکر کردن بعد از فرستادن: وااای خاک بسرمممم عجب کاری کردممممم،*پشیمان شدن و به غلط کردم افتادن* پیام عادی هم که مثل دست به مهره حرکته ـست...
میخوام به یه مرحله ای برسم که بتونم از اسمون همبرگر ببارونم حقیقتا جدی...
وقتی مهمونم 5 دیقه دیر میکنه: بذار ببینم اصلا امروز همون روزیه که قرار بود بیاد؟ ساعتم درسته یا جلوعه؟ اصلا بهش گفتم ادرس کجاست؟ نکنه گم شده باشن. چرا بهم زنگ نمیزنه بگه کجاست؟ نکنه تو راه اتفاقی براشون افتاده. نکنه تصادف کرده باشن. نکنه ماشینشون چپ کرده باشه. نکنه الان بیمارستان باشن. وای خدا مرگم بده نکنه مرده باشنننننن. *نشستن و کلی گریه کردن برای مهمان که در راه رسیدن به خانه ـیمان مرده*
اونجارو دوست دارم که فاضل نظری میگه: ما پلنگیم! مگو لکه به پیراهن ماست مشکل از آینهٔ توست! خطا از ما نیست
دقت کردین این بچه جدیدا چقدر خیلیاشون بور درمیان با وجود اینکه هیچکدوم از فامیلاشون بور نیستن؟
چنوقت پیش داشتم به این فکر میکردم که کاش وقتی ملت میان مهمونی خونمون همون پولی رو که میدن جای جعبه شیرینی بجاش باهاش برام کتاب بخرن و بیارن
اوکی دلستر خوشمزست ولی تاحالا کفِ دلستر خوردی؟
تلپاتی فقط اونجا که مهمون امروزم برام به جای جعبه شیرینی کتاب اورد
بله دوستان من کراش زدم رو اشعار فاضل نظری🤝
ولی عشق فقط اونجا که فاضل نظری میگه: باد مشتی ورق از دفتر عمر آورده ست عشق، سرگرمی سوزاند این اوراق است!
پیشانی ام را بوسه زد در خواب هندویی شاید از آن ساعت طلسمم کرده جادویی شاید از آن پس بود که احساس می کردم در سینه ام پر میزند شب ها پرستویی شاید از آن پس بود که با حسرت از دستم هر روز سیبی سرخ می افتاد در جویی از کودکی دیوانه بودم، مادرم می گفت: از شانه ام هر روز می چیده ست شب بویی نام تورا می کَند روی میزها هروقت در دست آن دیوانه می افتاد چاقویی *بیچاره آهویی که صید پنجه ی شیریست بیچاره تر شیری که صید چشم آهویی* اکنون ز تو با نا امیدی چشم می پوشم اکنون ز من با بی وفایی دست می شویی آینه خیلی هم نباید راستگو باشد من مایه ی رنج تو هستم، راست میگویی ~فاضل،نظری~